2019/02/04

روز اول مدرسه

همین چند وقت پیش بود، دو سال پیش!
از اینکه دوباره میروم، های-اسکول و از اینکه این همه سال را وقت بگذارم تا دوباره برسم به یک وضعیت خوب که این اواخر مثلاً در افغانستان بدست آورده بودم، خیلی عصبی بودم و واقعا حالم بد بود.

نمیدانم از بی چاره گی میگم یا واقعا تغییراتی در خودم بوجود آوردم. چون خودتان میدانید که وقتی آدم یک چیزی ره بخواد و حتی زور بزنه و نشود، بعد مغز خودش تحلیل و نتیجه گیری می‌کنه و دلایل خوبی پیدا می‌کنه که آنقدر هم نیاز نبود برایش تلاش کنم ، داستان پیشک و گوشت که بعد از یک عالمه تلاش گفت، پییف بوی میده!

ولی من تلاش نکردم و هیچ جا ره هم نگفتم بوی میده، من فقط نمیتوانستم با خودم کنار بیام که از صفر شروع کنم.
امروز دوباره روز اول مدرسه است. بدون اینکه فکر کنم کی کجا رسیده و کی چه بدست آورده، بدون اینکه فکر کنم یک سال بعد قراره چه اتفاق هایی بیافته و آخرش چی میشه و اینها!
خیلی خوشحالم که امروز با اینکه دیشب ساعت یک و نیم صبح خوابیدم، پنج دقیقه قبل آلارم بیدار شدم. ساعت شش و پنجاه و پنج دقیقه!
این یعنی امید به زندگی ام بالا رفته. دیشب از ساعت دوازده شب که داخل جاگه رفته بودم ، خوابم نمی‌برد.  موبایلم یک فیلتر شب داره که کاملآ موبایلم به رنگ زرد کاهی و نزدیک به سرخ تبدیل میشه، نورهای آبی ره کامل از بین می‌بره. برای همین وقتی کتاب پی دی اف را باز کردم و یک ساعت خواندم به جای اینکه خواب از چشمهایم بپره، هر دقیقه بیشتر خوابم برد تا اینکه ساعت های یک و نیم به خواب رفتم.

می‌بینید دارم به این چیزها فکر می‌کنم. این فکرها خوبه.
بچه های مردم به فکر اداره یک کشور هستند تو به فکر چه چیزها هستی؟ اصلا بچه های مردم خرج سه خانواده ره با هم میدن، تو به فکر ازی هستی که فلان و فلان! بچه های مردم شب که خانه میان چهار دانه اولاد دور و برش بابا میگن تو هنوز نتانستی یک دوست دختر داشته باشی، چه برسه به زن!

خلاصه این حرفها هم هست. شاید قبلن ابن حرفها ذهنم را مصروف می‌کرد. الان ها فقط از بالا نگاه میکنم و از خنده دار بودن این حرفها، خنده ام میگیره.
خیلی از من می‌پرسند چه می‌کنی و چه کار و بارها!؟
میگم الکی ام... یک لقمه نانی در میاریم از فلان کار، یک کمی هم درس مرس می‌خوانیم.
البته چند وقتیه دارم به این نتیجه می‌رسم، این نوع جواب دادن خوب نیست. آدم اگه به کارهایش ارزش بده خوب است. مثلاً این چند روز که فوتوشاپ ره یک عالمه یاد گرفتم، اگه کسی پرسید بگم که چند وقتی بود میخواستم فوتوشاپ ره یاد بگیرم که الان خیلی یاد گرفتم.

خب دیر شد. دارم آب نیم گرم و لیمو و عسل همیشگی هر صبح ام را می‌خورم. یک پیاله بزرگ دارم یک قاشق عسل و یک دانه لیمو و آب نیم گرم، همین که از خواب بیدار شدم، همیشه همیشه می‌خورم.
راستی همین الان فیلتر نور آبی موبایلم خاموش شد و صفحه موبایلم سفید شد دوباره!
این یعنی مغزم باید کاملا بیدار شده باشه.

من رفتم. فعلا خدافز رفیق های من.
میدانم که هیچکسی اینجا نیست.

No comments:

Post a Comment