خب شوربای چرب در قدیم یا شاید همین الان هم یکی از غذاهای خیلی خوشمزه برای مردم افغانستان بوده.
معمولا هم وقتی تاوان زیادی را برای یک چیز خوب باید بدهند، این ضرب المثل را استفاده میکنند، ما ره تیر از امی شوربای چرب!
تا همین چند روز پیش که کلن مغزم خالی خالی بود و داشتم زندگی ام را میکردم. فهمیده بودم که آن دختری که رهایم کرد، دیگه بر نمیگردد و کسی دیگری را هم نمیشناسم که باهاش حرف بزنم یا این چرندیات!
حالا دو سه روز پیش، آن دختری که دو سال پیش با هم گاهی حرف میزدیم، مسج داده! خیلی هم سکسی و با حرفهای خیلی از چوکات خارج! خب من هم آدمم و دلم یک جوری میشود. حس خری را دارم که بهش کاهدان بزرگ علف را نشان میدهند و چند متر دورتر از کاهدان گردنش را به میخ طویله میبندد.
دختر با فرستادن چند تا عکس و چند تا مسج به من فهمانده بود که میشه گاهی باهم باشیم. خب ذهنم دوباره مشغول شده و گاهی حتی تصور خوابیدن با این دختر را توی مغزم هم دیدم. فردایش که مسج دادم طوری که مثلا چه میکنی و اینا؟
میگه هیچی! یک جوری انگار مسج هایی که دیشب فرستاده و عکسهایی که دیشب فرستاده، اتفاق نیافتاده! انگار مره نمیشناسه!
میگم من برم باشگاه پس! میگه اره برو!
خب دیگه از چراغ سبز و اینا خبری نیست.
با خودم میگم تا وقتی نبودی و ازت خبری نبود، خیالم راحت بود و تنها برای مدتی غمگین بودم که این دختر که در کابل بود مره رها کرد. ولی این بی قراری و بی تابی که تو تزریق میکنی خیلی بدتر است. چون در این شهر هستی که من زندگی میکنم.
اغوا گری هایت قاعدتا باید نتیجه هم خوابگی داشته باشد که ندارد. شاید هم من نمیتوانم ولی خب این را میدانم که چراغ سبز تو هم گاهی روشن است گاهی خاموش!
حالا میگم، مرا تیر از این شوربای چرب! همان بهتر که ذهنم را دوباره خالی کنم و مسج هایت را ناخوانده دیلیت کنم.
No comments:
Post a Comment