2019/02/06

نمیدانم چی هست؟

چند وقتی شده، همش دلم میخواد گریه کنم. کاش یکی می‌بود که باهم گریه میکردیم و بعدش حافظه هر دویمان را پاک میکردیم.
به هر چی فکر می‌کنم آخرش به یک بغض سنگین می‌رسم. هر چقدر میرم خودم را زیر آهن های باشگاه میندازم بازم این بغض هست.
خیلی چیزها دلیلش هست، یعنی هفت هشت تا موضوع با هم. الان هی می‌خوام بنویسم ، میترسم بعدن از حرفهای خودم خجالت بکشم.
مثلاً یکی ش زهرا ساکت شده، میدانم چیزهایی توی ذهنش داره آزارش میده، من که نمیتانم بگم چی شده خواهر؟ اصلا خانواده ما اینطوری نیست. ما فهمیده ایم که هر کدام فقط خودمان باید از این مراحل بگذریم. امشب برای زهرا کمی برنج و مخلفات پختم. (یک نوع برنج قاطی پاتی مخصوص خودم هست) چاشت ها باید منتظر کلاس دومش باشه و غذا باید با خودش ببره!
همین که فکر میکنم توی ذهنم که برات غذا پختم، گریه ام میگیره! نه اینکه خیلی کار بزرگی کردم، من همیشه غذا میپزم برای خودم بیشتر و گاهی برای خانواده!
بیشتر از این گریه ام میگیرد که کاری نمیتوانم.
نه برای زهرا که نگران چیزهایی هست، نه برای مادرم که کار می‌کنه و هی داره مقاومت میکنه و هر چقدر میگیم سر کار نرو ، فکر می‌کنه ما تعارف میکنیم.
بچه ها زحمت میکشند بیچاره ها ولی خب هنوز محکم به مامان نگفتند که دیگه سر کار نرود.
فضل خدا از طرف بابا ذهنم راحته!  مست و ترنگ است، گوش شیطان کر! چند روز در هفته سر کار میره و شب ها صدای خنده های بلند بلندش از اتاقش میاد.
توی یوتویوب کلیپ های کمدی کابلی ها ره پیدا کرده!
با هر مسخرگی آنها از خنده ضعف می‌کنه.

خلاصه بی عرضه و الکی و مفت خور این خانه منم!
آن دختر حق داشت مرا ول کند و با یکی دیگه بره! با یکی که تعریف اش از زندگی مثل همه باشه، تعریفش از موفقیت مثل همه باشه.
من مسئولیت قبول نمیتوانم. این را همه میدانند. به خاطر اینکه ترسو هستم، مثل سگ ترسو هستم.
سالها همه می‌گفتند شاید بعدن ها ، این گرگ کسی شود. سالهای آخر که افغانستان بودم داشتم کم کم مثلاً کسی میشدم و اطرافیانم کم کم می‌گفتند نه!!! بالاخره آدم شد.
وقتی آمدم کانادا ، همه‌چیز از صفر شد. از صفر!
و این از صفر شروع کردن برای هممممه هست.
ولش کن ، الان خیلی راحت شدم. فکر نمی‌کردم با نوشتن اینقدر خالی و راحت شوم.
خوبی اش این است کسی این وبلاگ را نمی‌خواند.
کسی حوصله وبلاگ خوانی ندارد این روزها.

No comments:

Post a Comment