شاید در کشورهای عرب یا ایران و جاهای دیگه هم باشد، فعلا نمیخواهم در موردشان حرف بزنم ولی من خیلی چیزها در مورد قهوه خانه های افغانستان میدانم.
قهوه خانه افغانستان کجا هست؟ یعنی چه طور جایی است.
وقتی هوای کوچه و خیابان آنقدر سرد است که البته حالا که کانادا آمده ام میفهمم که آنقدر سرد نیست، بیشتر چون مردم، لباس مناسب برای سرما ندارند و تسهیلات گرمایی بسیار کم است، آدم توی سرمای نه چندان شهرهای افغانستان میلرزد.
و وقتی داری از سرما میلرزی با یک کاپشن و شلوار که فکر میکنی، کاپشن و شلوار بدی نیستند و گرم هستند ولی واقعا نیستند و داری میلرزی! یک دفعه ای چشمت میخورد به پتوی خیلی کهنه و کثیف که از دروازه ای آن طرف خیابان آویزان است و از یک سوراخ تقریبا به اندازه دو کف دست، دود سفید و گاهی سیاه می آید. این پتوی کثیف را بدون اینکه حتی فکر کنی متوجه میشوی ، اگر از این پتو بگذری، آنطرف روی میزها و شاید روی قالی روی زمین، آدمهای زیادی نشسته اند و دارند قصه میکنند و پیاله چای شان را سر میکشند. اول این را بگویم که در قهوه خانه های سنتی افغانستان، قهوه ای وجود ندارد. چون هیچکس قهوه نمیخورد، فقط به لطف مدرنیته ، چای سیاه به لیست چای ها اضافه شده است که لیست قدیمی نوشیدنی ها فقط چای سبز بوده، حالا شده چای سیاه و چای سبز!!
آن سوراخ دو کف دست که ازش دود بی قرار سفید می آید بیرون و گاهی سیاه هم را خوب میدانی از یک سماور بزرگ دست ساز است که از حلبی ساخته شده است که میدانی وسط آن اتاق بزرگ قرار دارد و وظیفه اش گرم کردن آن اتاق بزرگ است و هم جوش دادن مقداری زیادی آب !! برای چای ، برای شستن ظرف ها، برای گرم کردن آب مافتوه مهمان های مخصوص صاحب قهوه خانه و خیلی چیزهای دیگه!
همین که پرده را پس میکنی، مواجه میشوی با صد و چند تا کفش کهنه و نو و قدیمی و بد بو و پاره و پوره که یک تعدادش داخل قفسه جاکفشی جای شده اند و مقداری اش هم جای نشده اند. البته داخل قفسه هنوز جاهای خالی وجود دارد، فقط یک عده انگار تنبلی کرده اند و یا کفش شان را لایق جاکفشی ندانستند و یک گوشه، روی زمین در آورده اند و رفته اند داخل!
وقتی میروی داخل فرقی نمیکند که ده خوراک غذا میخورید یا فقط یک چای بر چای! تو میتوانی یک گوشه از هوتل یا همان قهوه خانه را اختیار کنی و بنشینی و به قصه های صد نفر گوش کنی! داستان زندگی همه آدمها آنجا جریان دارد.
خب! گرم میشوی و لباس های مثلا سنگین را در می آوری و کنارت میگذاری! ممکن است در همان بیست دقیقه یا یک ساعت و گاهی هم که خیلی دلت گرفته است، چند ساعت! خیلی از آشناها و دوستان را ببینی که تقریبا نود و چند درصد با لبخند و خنده به طرفت می آیند و احوال پرسی میکنند. مثلا کسی نمی آید با عصبانیت که چطور استی؟
این قهوه خانه ها جایی هست که تو میروی که خودت را آرام کنی، در تنهایی خودت به یک دیوار تکیه و کنی و با خودت فکر کنی و با خودت توی مغزت با خودت حرف بزنی و گاهی هم یکی می آید که هر چقدر دوست داری با او حرف نزنی، او با تو حرف میزند، اولهایش آدم را عصبی میکند ولی بعدن ها به عنوان یک تجربه جالب به این قضیه نگاه میکنی!
گاهی هم کاپشن ات را زیر سرت میگذاری کنار چای بر چای ات، یک نیم ساعت ، یک ساعتی میخوابی! و بعد یک ساعت شاگرد قهوه خانه با لغد آرام به پایت میزند که لالا بخی!! دسترخوان ره میندازیم. مردم نان میخورند. و تو حسادت را توی چشمهای شاگرد قهوه خانه میبینی که احتمالا شب تاریک بیدار شده است و سبزی ها و ترکاری را ریزه کرده است و گوشت ها ره داخل سیخ زده است و تمام این ساعات به تشک و رختخواب کهنه و خیلی ناتمیز خودش فکر کرده که تازه گرم آمده بود و چقدر دوست دارم به آن جا برگردم و حالا چاشت روز است و این آدم به این راحتی اینجا خوابیده است.
تصمیم میگیری قهوه خانه را ترک کنی، بلند میشوی و میروی جایی که صاحب قهوه خانه نشسته است و تو باید پول بپردازی! یک قصه کوتاه هم ممکن است با صاحب قهوه خانه داشته باشی! وقتی بیرون میشوی هوای تازه خنک که حالا دیگر یخ نیست چون مدت زیادی خودت را گرم کردی به صورتت میخورد، نفس میکشی و میروی دنبال زندگی که نمیدانی لحظه ای بعد چه شکلی خواهد بود. یک ناامنی شغلی، ناامنی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی که بین این همه ناامنی، یاد میگیری چطور امن زندگی کنی و امن بمانی تا حد ممکن!
افغانستان تیم هورتون ندارد، البته چیزهایی شبیه تیم هورتون درست شده است ولی هنوز هم رنگمایه های سنتی دارند.
اینجا تیم هورتون و استارباکس دارد. میروی و قهوه یا چای ات را میگیری و در یک فضای خیلی ترو تمیز و منظم و صندلی های منظم و میزهای منظم یک گوشه مینشینی مثلا شاید پشت یک پنجره!
اگر یک تازه وارد باشی در این کشور، این چای نوشیدن بسیار غمگین است و بخصوص اگر از آن فضای قهوه خانه ها آمده باشی! خب شبیه همین چرندیات شیرینی که من برای آن قهوه خانه ها گفتم را خیلی از این آدمهای اینجا که چند نسل زندگی کرده اند در مورد تیم هورتون ها و استارباکس هایشان میگویند، گرچه تیم هورتون ها و استارباکس های اینها خیلی عمر ندارند. مثلا تیم هورتون صاحبش یک بازیکن هاکی است به اسم تیم هورتون!! که تا همین چند سال پیش زندگی میکرده است، البته مطمئن نیستم که فوت کرده باشد. خیلی چیزهایی است که باید رعایت کنی، مردم اینجا چیزی را رعایت نمیکنند، آنها فقط عادی زندگی میکنند، این ما هستیم که باید رعایت کنیم چون ما جور دیگری زندگی کرده ایم. مثلا نمیتوانی به آن سادگی که در افغانستان یک سر گپ را باز میکردی اینجا باز کنی! اینجا مردم ممکن است دهانت را یخ کنند، برای مردم اینجا وقتی دهن شان را یخ کنی، خیلی برایشان سخت نمیگذرد، مثلا دیروز دختر بلند با عصبانیت به یک پسری گفت که تو مرا توششه میکنی(Push) ! پسر هم انگار تمام عمر این کار را کرده باشد، خیلی ساده بدون هیچ تغییری در چشم و صورت و صدایش گفت، مرا میبخشی!!
انگار دیگر هیچ دنباله ای توی ذهنش نخواهد داشت، انگار همان قضیه را مثل اینکه آدم روی توفش با پایش خاک میپاشد، پنهان کرده باشد. و دیگر حتی یک ثانیه هم در موردش فکر نمیکند. ولی ما اینطور نیستیم. آن اتفاق برای ما هزار گپ دارد. هزار فلسفه بافی دارد. هزار جنجال ذهنی دارد. برای همین است که از یخ شدن دهان مان میترسیم. از اینکه یکی بگوید، چرا با من میگویی که هوا خوب است یا بد؟ برو با کونت این حرف را مشوره کن!! برای ما این قضیه یک مسئله ساده نیست و ممکن است خیلی به مزاج ما بد بخورد. برای همین معمولا تنها هستیم، حتی اگر بفهمیم آن طرف میز یک افغانی نشسته است.
خب چای و نوشیدنی از نظر ما فقط چای و نوشیدنی نیست، برای فرهنگ ما، چای یعنی قصه، فرصتی برای آرام شدن، برای نشستن، برای دراز کشیدن، برای فکر کردن، برای جمع شدن، برای تفریح، برای آشتی کردن!
اینجا هم خوبی هایی دارد. بدی هایش کمتر است.
No comments:
Post a Comment