خب من واقعا از تنهایی متنفرم ولی نه به اندازه استرس و اضطراب و سروصدا و حرفهای مفت!
برای همین نمیتوانم خیلی زیاد رفیق داشته باشم. دیشب با مرتضی سفید حرف میزدم یعنی چت میکردم. یادم آورد روزهایی که خانه مان می آمدند. وقتی بامیان بودیم. خانه مان شبیه خانه مجردی بود، خب مادرم نبود و بابا یک شب جایی نگهبان بود و یک شب خانه بود. بچه ها که می آمدند دیگه شب پر از شلوغ کاری و خنده و شوخی بود. بچه ها که می آمدند دیگه نمیتوانستند که عصبانی و غمگین بشینند چون خیلی منطقی نیست. بعد از دو روز یا سه روز بیایند خانه ما و بعد یک گوشه افسرده بنیشینند و خودشان را عصبانی بگیرند مثلا سر ما ناز کنند. بنابراین وقتی می آمدند شاد و خوش بودند و پر از قصه و حرف و مسخرگی!
ما بچه ها هم وقتی اونا ره میدیدیم دیگه عصبانی و غمگین و افسرده نمیشنشستیم ، معمولا شروع میکردیم به نان پختن و شلوغ کاری و حرف!
در تورنتو گیر کرده ام به اینکه نمیخواهم از ننه و بابا جدا شوم، فقط به این دلیل که خیلی دلتنگ میشوند. خیلی زیاد! بچه های مجرد هم به نحوی گاهی دلتنگ هایی دارند، خودم هم در کابل بسیار مجردی زندگی کرده ام. جایی میرسد که آدم زندگی اش بی هدف میشود.
حرفم نمیدانم چرا اینجا چرخید، میخواستم در مورد این تنهایی صحبت کنم و اینکه دلم میخواهد این نوع شب ها که دست و دلم به هیچی نمیرود، نه خواندن، نه ورزش، نه هیچی! دلم میخواهد یکی از این دخترهایی که همیشه توی زندگی ام به من ابراز محبت کردند ولی در حدی که فقط مرا به خودشان نزدیک کنند وقتی هم که موفق شدند، سردی و خشم و عصبانیت و ناراحتی و مشکلات و اینها بوده فقط برای من! گاهی دلم میخواهد همین دخترها، یکی شان، زنگ بزند و بگوید، برویم امشب در یکی از میکده های نزدیک و یک پیاله آبجو بخوریم و قصه کنیم و برویم و برای دو سه ساعتی قصه کنیم و برگردیم. دقیقا به همین اندازه که با جمال گاهی میروم بیرون و قصه میکنم. راستش کاملا احساس میکنم، از یک مرحله گذشته ام. آن مرحله آتشی که خودم اسمش را گذاشتم ، مال من فکر کنم از سن پانزده شروع شد. از پانزده سالگی شعله های هوس و شهوت من شعله ور شد و تمام این سالها ، تمام این سالهای جوانی در حسرت و نادیدن گذشت. البته با بعضی ها هم شده که شاخ مان را به شاخش مالیده باشم. اما همیشه برای من این سوال پیش امده است که چرا دخترها وقتی میخواهند با یکی بخوابند یا لحظه ای خوش باشند، فکر میکنند چیزی را به کسی بخشیده اند و طرف مقابل باید بعدش تاوان یا هزینه اش را بپردازد. مثلا بعدش به خودشان اجازه میدهند که شروع کنند به استرس تولید کردن و این مسخره بازی ها! یعنی واقعا چیزی به اسم شهوت ندارند؟ که بخواهند این قضیه را آرام کنند؟ طوری رفتار میکنند انگار من که نمیخواستم تو همش میخواستی! راضی شدی؟ رویت را سیاه کردی!؟
الان ها دیگه از آن مرحله آتش گذشته ام و این برای من اصلا چیز خوبی نیست به جز غصه اینکه چه شب و روزهایی را میتوانستم از زندگی ام لذت ببرم که نبردم. اما راستش حالا که فکر میکنم اگر این نوع زندگی نبود و آن زندگی بود که الان میخواهم ، حتما مشکلات زیادی به سبک نوع خودش میداشت. مثلا تا جایی که یادم هست من آنقدر از بعضی از رفتارها ناراحت میشوم ، آنقدر از حماقت و خامی و حرفهای مفت و تولید استرس و اضطراب متنفر هستم که میتوانم دختری که تمام بدنش را لخت کرده و هر روز التماس میکند را دیگه محل نگذارم. حتی اگر از شهوت منفجر شوم. حتی از تنهایی بمیرم و در حسرت دو ساعت حرف زدن و قصه کردن با یک جنس مخالف یا هم آغوشی با یک جنس مخالف!
این اخلاق سگ من است.
اما میدانی تنهایی واقعی چیست؟ یکی از اینها این است که همین که گوشه موبایلت، چراغ آبی اش چشمک میزند، بدوی و تلفنت را بگیری ، شاید کسی مسج داده! ولی میبینی فلان اپلیکشین، نوتیفیکیشن داده!! یا یک ایمیل تبلیغاتی آمده
امشب از آن شب ها هست که حوصله ام از همه چی سر رفته است. راستش باید بگویم که خوب میدانم همه این حس ها میتواند به دلیل این هم باشد که امروز تا ظهر خوابیدم بعد از مدت ها! مکتب نرفتم، باید درس بخوانم ولی نمیدانم چی باید بخوانم. کمی هم میدانم ولی حوصله ندارم. از این طرف یکی از زانوهایم برای چند شب پیش توی باشگاه، آسیب دیده و درد میکنه! چون طولانی شده و همش فکر میکردم توی دو روز خوب میشه ولی نشده! حالا میترسم مثل شانه ام نشده باشه که بیشتر از هفت ماه وقت گرفت تا خوب شد. یعنی خوب خوب هم نشده، دردش کمی کمتر شده! موضوع دیگه اینکه شهربانو کجا هست؟ موضوع دیگه اینکه موضوع این دختر آخری که برای یک سال همدیگره ره دوست داشتیم و یکدفعه ای مره ول کرد، توی قلبم هی مثل یک درد بوجود میاد. نمیدانم چه کنم. از یادم نمیره
ولی خب، الان باز هم بعد کمی نوشتن، راحت تر شدم. میترسم روزی این نوشتن دیگه مره آرام نکنه