داستان من ، داستان اوغانی هست که توی یک مهمانی بین هزاره هایی که پشت گپ میگردند، گوزش رفته بود. از شدت شرم از قریه و آبادی رفت و بیست سی سال در غربت زندگی کرد. بعد از سالها دوری به این فکر افتاد که اگر حالا برگردد، شاید همه یادشان رفته باشند. وقتی برگشته بود، با سر روی بسته، شنیده بود که دو نفر قصه میکنند که فلانی چه وقت فوت کرد؟ آن آدم دیگه میگه: به خیالم سه سال بعدِ سالِ اوغان گوز زدگی!
من هم بعد از خیلی مدت ها، خیلی مدت ها سکوت و سکوت و چت نکردن با کسی، یا شوخی ها و مستی های مثلاً جنسی! فکر میکردم همه یادشان رفته باشند. چون همین یک سال پیش کمتر، همانقدر که با بچه ها شوخی میکردم با دخترها هم شوخی میکردم. خود دخترها هم خیلی مشکلی نداشتند. شوخی میکردند و خودشان هم از این شوخی ها میکردند. بعدن فهمیدم اینطوری نیست، پشت سرم جور دیگه ای قضاوت میکنند و با هم در مورد من یک جوری خیلی بد حرف میزنند. مثلاً فلانی که یک هرزه است یا با همه هست و فلان!
خیلی غمگین شده بودم. چون من از این راه دور چطور میتوانم با همه باشم و اینکه یک دختر هم حتی سردی یا به قول خارجی ها شانه سرد نشان نداده بودند و خودشان شوخی میکردند، به نحوی گاهی من شروع کننده بودم یا آنها! چرند میگفتیم و لحظه ای خوش بودیم. گاهی وقت هم حتی به من مسج میدادند و ابراز احساسات میکردند. خیلی هم بد نبود. چون من هم گاهی ابراز احساسات میکردم.
اصلا دلم تنگ کابل و بامیان بود. دوست داشتم گپ بزنم، حالا در مورد هر چی!! خیلی وقت ها هم وقت صحبت میکردیم در مورد چیزهای ساده زندگی.
حالا بعد از مدت ها که با هیچکس شوخی و صحبت یا چت نکرده بودم، به عکس رفیق با شوخی نوشتم، لبکایت قند است. برگشت به شوخی یا جدی با یک صورتک غمگین نوشت، تو همیشه فکرت جنسی است. یا نگاهت جنسی است.
فهمیدم این کلمه همیشه از من پاک نمیشه فکر کنم. برای همین حس همان اوغان را داشتم و تاریخ ماندگار اوغان گوز زدگی! خیلی بد است که آدم توی دهان مردم بیافتد.
2019/02/27
سالِ اوغان گوز زدگی
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment