2019/03/01

وقتی بالهایمان قیچی شد

من همیشه بر این باورم که آدم بزرگها همان بچه های کوچیک هستند فقط با فرق اینکه اگر بچه های کوچک عقاب باشند، آدم بزرگ ها مرغ های خانگی هستند که همیشه از این سوی حصار باغچه به آن سوی حصار با حسرت نگاه میکنند. بخت با آن آدم بزرگ هایی هست که فقط رنج و حسرت آن سوی حصار را تجربه میکنند و هیچ خاطره ای از روزهای عقاب بودنشان ندارند و اگر دارند، چند خیال و چند فکر سطحی و چند خاطره مه آلود هست که همیشه به آن بی توجهی کرده اند. 
خب راستش اگر آدم بی توجهی نکند هم نمیشود، چقدر بهش فکر کنی ولی کاری از پیش نبری! این آدم بزرگ ها خوش به حالشان، فقط چیزهایی را حس میکنند گاهی، اما وارد این قضایا نمیشوند و این دردها را درک نمیکنند یا اینکه طوری خودشان را تنظیم کرده اند  که دیگر درک نکنند. 
اما وای به روز آن آدم بزرگ هایی که اوج گرفتن هایشان را یادشان هست، پرواز کردن هایشان را یادشان هست، چشم هایشان که کیلومترها دورتر را میدید و گوشهای تیزی که بسیار بسیار دورتر از زمین را میدیدند! و آن خیال بی نهایت که همه جا میرفت. این آدم بزرگ ها که در اصل همان عقاب ها هستند که بالهایشان را قیچی کرده اند و حالا در نقش یک مرغ خانگی زندگی میکنند، اینها هیچ وقت یک مرغ خانگی نبوده اند و نخواهند بود، این ها فقط با خیال روزهای پرواز، شب و روزشان را میگذارنند، روزهایی که دیگر بر نمیگردد، مثل کسی که مرده باشد. دیگر بر نمیگردد.

من کودکی ام را ذره ذره ، جزء به جزء یادم هست. اما تازگی ها متوجه شدم که دارد از ذهنم پاک میشود. مثل فیلم اینسپشن که دنیای هفتم یا همان دوزخ کنار یک ساحل بود و هر لحظه قسمت هایی از آن فرو میریخت. اما حواسم به همه کودکی های کانیشکا خواهرزاده ام هست. وقتی نقاشی میکشد میبینم چطور خیال و رویا را با نقاشی اش در هم می آمیزد و خودش را میبینم دقیقا داخل داخل آن نقاشی! او هر خطی که میکشد آن را با تمام روحش لمس میکند و به او جان واقعی میبخشد. صداهایی که در می آورد. مثلا از ذهنش میگذرد که یک تصادف را بکشد و احتمالا خطوطی باید بکشد که تصادف یا همان خرابی را به تصویر بکشد، وقتی صداهای تصادف را لحظه به لحظه تکرار میکند، میبینم که آن فیلم تصادف را بدون اینکه خجالت بکشد از کسی داخل ذهن خودش میسازد، مهم هم نیست که کسی میشوند یا نه! راستش خوش به حاال کانیشکا، جایی بزرگ میشود که کسی او را قضاوت نمیکند، من کودکی ام با میلیون و میلیارد به قول کانیشکا، (این اعداد) با قضاوت گذشته است. 
هنوز بی عقلی!!  این جمله ره میلیارد بار شنیده ام. و یک عالمه جمله دیگه که حالا این منِ بی دست و پای را ساخته است. یک آدم بی دست و پای که از همه چیز میترسم، اصولا از اینکه کسی قضاوتم کند، متنفرم. این یک سال و دو سال اخیر بزرگترین تغییری که آمده این است که دیگر هیچ اهمیتی نمیدهم کی میخواهد رفیقم بماند یا نماند! همین که قضاوتم کند که تو فلان و فلان! میگم خودت چی هستی؟ تا حالا به خودت نگاه کردی؟ خوب به این درک رسیده ام که همه آدمها مشکلاتی دارند و ضعف هایی، که فقط کانال هایشان با هم فرق میکنند. اینهایی که شروع میکنند به قضاوت کردن دیگران، احساس میکنم سعی میکنند یک روز از زندگی شان را پربار تر کنند با تمرین سخنرانی یا تمرین بزرگ شدن یا نمیدانم هر چی

حالا ما گرفتار این حرفهاییم! گرچه کودکی هم غصه های خودش را داشت، خوب یادم هست که هزاران بار آرزوی بزرگ شدن را کرده بودم. با خودم میگفتم، از این کوچه ها بگذرم و کسی مرا اذیت نکند و نزند. البته خودم جزء کودکانی بودم که مثلا خیلی ها میگفتند، از عهده زندگی خودش می بر آید، آره تا دو سه نفر را خیلی به قصه اش نبودم ولی پنج شش نفر را دیگر نمیتوانستم مقاومت کنم. 
ولش کن این متن به هر جا میرود که خودش دلش میخواهد، بهتر است همینجا قطع اش کنم. باید بروم، نه!! از این باید بروم های سهراب سپهری!  بروم دنبال همین کارهای الکی زندگی 

No comments:

Post a Comment