2019/03/03

یک اسیر آزاد

بچه هایتان را طوری اسیر کنید که تا آخر عمر متوجه اسارت خود نشوند و همیشه احساس کنند، انسان های آزادی بودند. اینطور فقط می‌شود به آنها آرامش را بخشید، اما قول نمیدهم که در آن چیزی به عنوان انتخاب در زندگی شان اتفاق بیافتد. اما به آرامش می‌رسند و این تنها چیزی است که یک آدم می‌تواند آرزویش را کند. این خوشی ها و غصه های بیهوده‌ همه بهانه هایی برای این است که رو به جلو حرکت کنیم.
باز هم میگویم، همان کماندار غمگینی هستم که در سنگر خودش، با پنج یا شش تیر آخر مانده است و لشکری از سیاهی و زشتی و مرگ به سویش می آید.
باید آرامش خودش را حفظ کند و تیرهایش را تا وقتی هستند به عنوان امید برای زندگی نگه دارد. فاصله رسیدن این لشکر سیاهی تا کماندار، هر چه باشد همان زندگی است. هر چقدر طولانی تر بهتر!
آنها برنده هستند، نه می‌دوند به سوی من، نه می ایستند! آهسته و سنگین می آیند. و وقتی رسیدند من باید تیرهایم را تمام کرده باشم. آخرین تیر، با آخرین نفس هایم باید پرتاب شوند. این یعنی زندگی و محافظت از امید.
میترسم تیرهای خوشی را عجولانه رها کنم! باید انتخاب خوب داشته باشم. چیزی بدتر از پشیمانی و ناامیدی نیست.
کمانداری که گلوی خودش را می‌برد، حتما انتخاب های بدی داشته که این کار را می‌کند. او به دیوار ناامیدی و پشیمانی برخورد کرده است و راهی برای او باز نیست.

No comments:

Post a Comment