2019/02/16

توف به کونت! فهمیدی؟

وقتی این را با یک حالت تحقیر کننده و سرکوب کننده میگید، یک لحظه آرام به خودت و چند تای دیگه نگاه کنید. چند نفس عمیق بکشید و از خودتان بپرسید، واقعا چرا من به این آدم این نصیحت را می‌کنم؟ چرا من اصلا نصیحت میکنم؟ مگه این آدم ، آمده پرسیده، فلانی چه کار کنم؟ گیر ماندم! تو بگو چه کار کنم؟ من همان کار ره می‌کنم و شما میگید، پس خودت خواستی!  برو زن بگیر!

ولی اینطور نیست. شما همینطوری به جای سلام، میگید برو زن بگیر! البته که قصد دارید مره به زیر بکشید. مثل بچه دایی که با خشم می‌گفت، برو زن بگیر!! چهل ساله شدی! برو زن بگیر!  نمیدانم ولی از آن همه حماقت بچه دایی، به جای بچه دایی داشتم خجالت می‌کشیدم. یک حس خیلی بدی بود، فکر میکردم من دارم آن حماقت ره مرتکب میشوم.
زندگی برارت را دیدم. برارت آدم خیلی قوی و محکمی هست. واقعا میگم، آفرین اش! من در بین آن همه جنجال و مشغولیت های ذهنی و فلان باشم، دیوانه میشم. یک بچه که تربیتش از دست رفته! یک زن که خیلی دلگرمی بهم ندارند. یک ننه بابا که همیشه با زن مشکل دارند. یک خانواده که به سختی غذای خوردن ره در میارند.
خب برای مه اینها یک کابوس هست. بنا بر تجربه، میدانم که سکس هم مثل خوردن خوشمزه ترین غذای دنیاست که سه روز پشت سر هم بخوری ، برایت عادی میشه!  منظورم اینه اگه غصه سکس مره میخوری که میگی برو زن بگیر! 
خب توی فامیل، بچه با عرضه و کاری و خوبه و امید آینده و مرد، برارت که بچه دایی مه باشه، بود الان وسط باتلاق بند مانده، من که یک کشاد تنبلِ بی عقل و احمق بودم از نظر همه و همه به خاطر همین خصوصیاتم از من متنفر بودند، چطور میتوانم با یک زن خوشبخت شوم ، تازه اگه یک نفر فقط دو بار بگه، تو بدرد نمی‌خوری یا از این حرفها، دفعه سوم دیگه نمیگه، چون ازش طلاق گرفتم و نیستم که مره ببینه.

البته فقط تو این حرف ره نزدی، خیلی ها میگن، از شش هفت سال پیش شروع شده! میفهمی!؟ خیلی احمقانه است. ولی مردم, مجانی وقت شان ره روی نصیحت کردنِ من میگذارند.
فقط میدانم دست روی هر دختری بگذارم، ازدواج میکنم‌ باهاش! ولی نمیتانم نگهش دارم. برای همین میترسم. البته نمیدانم که کلن ازدواج میکنم یا نه!
این آخری هم که ولم کرد، فکر میکرد من برایش خیلی لقمه بزرگی ام برای همین خیلی با من چت نمیکنه! میخواستم بگم، خر خدا!! من اصلا مالی نیستم، تو الکی مره بزرگ کردی و در آخر الکی ناامید شدی و رفتی با یکی دیگه!
ولی خیلی خوب شد که این کیس آخر به ازدواج نکشید. چون واقعاً دختری که توقع داره من خوشبختش کنم، من گزینه خوبی برایش نیستم.

خلاصه که چند وقت پیش ها غم حشر و سکس، خیلی اذیت میکرد، الان دیگه مدیریتش کردم. خیلی اذیت نمیکنه و دیگه شعله قدیم هم نمانده!  از خیال اینکه اینجاها با دخترها لاس بزنم هم کاملآ بریده ام، چون با فارسی زبان ها اصلا نمی‌شه، با انگلیسی زبان ها هم ، انگلیسی بلد نیستم. یعنی فرهنگ شان برام خوشایند نیست.

این تخم سگ همیشه گریه مره در میاره

نمیدانم چیه؟ ولی چنگگ من گیر کرده به زمان، شش هفت ماه هست که خیلی شدید شده این مشکل! اکاونت هایم را دیلیت کردم چون دوست ندارم خیلی چیزها که مربوط زمان میشه را به من نشان بده، البته دلایل دیگه ای هم داشت که یکی از آنها ، این بود. خیلی وقت ها نمیخواهم عکسهای قدیمی را نگاه کنم. میترسم ، خیلی میترسم! 
حالاها متوجه شدم که نمیتوانم خیلی راحت مشروب بخورم. یک پیاله کوچک اشکال نداره چون هیچ تغییری نمیکنم که ذهنم جایی برود. ولی همین که یک پیاله بیشتر شود، ممکن است مغزم همه جا برود و اولین چیزی که به دنبالش میرود مثل سگی که دنبال استخوان میگردد، میرود سراغ پیدا کردن زمان از زیر خرواها خاک و خاشاک! 
احساس حقارت عجیبی دارم وقتی سر و کله میزنم با زمان و اینکه میخواهم این لعنتی را درک کنم ولی هیچ وقت، در این قضیه هیچ پیشرفتی نداشتم. دلم برای خودم میسوزد، تمام زندگی ام جلوی چشم هایم می آید. همه زندگی عجیبم که حداقل هشتاد در صد آن در وضعیتی بودم که در آن وقت ، آرزو میکردم که در این وضعیت نباشم و میدانستم که وضعیت های خیلی بهتری هست چون آن وضعیت های بهتر را تجربه کرده بودم. یا هزار تا چیز دیگه که مستقیما با زمان درگیر هستند. 

وقتی یک پیاله مشروب میخورم که کمی بیشتر میشود، اگر ذهنم شروع کند به فکر کردن در مورد زمان و زنده کردنِ تصویرهای کهنه و قدیمی توی مغزم، اینقدر این موضوع سریع و سریع اتفاق می افتد و اینقدر نمیتوانم این حس را توضیح بدهم و اینقدر احساس تنهایی میکنم در این زمینه که دلم میترکد و گریه میکنم. 

وقتی گریه میکنم، خجالت میکشم، چون میدانم از بیرون بسیار گوه چهره است، آدمی که وسط یک خوشی گریه میکند. انگار این آدم داره خودش ره به صورت بسیار احمقانه در محور توجه قرار میده! ولی من واقعا این نیستم و به قول انگلیسی ها، آی کنت هلپ ایت! از دایره توان من خارج است. (فارسی اش چقدر زیبا است) 

خلاصه دلم برای دخترهای جوان که مثل قندیل یخ میمانند توی کابل، بچه های ناز نازان تازه جوان، کودکان پر از امید، دلم برای زنهایی که گرسنه اند، دلم برای مردهایی که دست خالی به خانه آمده اند. تمام این ها ره وقتی در مورد زمان فکر میکنم، یک نفر ضمیمه میکنه و از توی دهلیز مغزم ، به صف میکنند و رژه میبرد. 

ولی باشگاه مره خیلی کمک کرده، گرچه میدانم ، یک روزی تمام این نگه داشتن ها و فرار کردن ها و مثلا راه چاره پیدا کردم هایم، مثل یک غده چرکی میزنه و بیرون همه جای بدنم را تعفن میگیره! چطور میشه یک غصه بوجود بیاید و بیرون نشود و با رفتن زیر آهن های سنگین و موسیقی توی شکم یا نمیدانم شاید قلب خفه شود و فکر کنی که واقعا از بین رفته!  نه!!!! آن غصه ساختار مولوکولی اش مثل اورانیوم شده، فقط جای بیشتر باز شده برای غصه های بیشتر که قرار است در آینده آنها ره ، فشرده کنی و سنگین کنی و غنی کنی و یک روزی این بمب هسته ای منفجر شود و تمام وجودت را تکه تکه کند. 

ولش کن!!! لعنت به من!  مثلا مثل خارجی ها گفتم. فاک می!! 

عجیب است خیلی...

ما همه دیدیم که مادرها و باباها که بچه شان بدنیا میاد و چند سالی میگذره، فکر میکنند اولادشان فیلسوف و دانشمند و مهندس و هنرمند و خیلی چیزهای دیگه هستند، فکر میکنند بچه خودشان یک چیز خیلی متفاوت و خاص هست و بچه های دیگران گوه هستند. هر روز عکس بچه شان را میگذارند توی شبکه های اجتماعی و هر روز یک دروغ و یک توهم از بچه شان میببافند و به مردم غالب میکنند. شاید خوشحال میشوند از اینکه اولادشان عجیب تر از بقیه باشند، راستش خودم یکی از کسانی هستم که خیلی حالم بد میشود از این حرفها !  الان هم نمیخوام از آن حرفها بزنم چون مثلا شما بگید ، هممممم ، چه ناز!! یا از این حرفهای لوس! 
ولی با همه این حرفها نمیخواهم از خواهرزاده ام تعریف کنم فقط دارم یک بخشی از سوالهای ذهنم را اینجا از خودم میپرسم چون کسی وبلاگم را نمیخواند و چون کسی نمیخواند، اینجا مینویسم. خیلی هم باور ندارم، کانیشکا خواهرزاده ام موجود خاص و عجیبی هست. یک آدم عادی هست مثل همه ما

قبلا گفته بودم که کانیشکا خواهرزاده ، نه ساله از مادرش پرسیده بود، جهان چقدر بزرگه؟ گفته بود خیلی زیاد بزرگه، چون چقدر گفت، خیلی خیلی خیلی بزرگه! پرسیده بود، جهان اول داره، یعنی از جایی شروع میشه؟ مادرش گفته بود ، ما نمیدانیم. کانیشکا پرسیده بوده، آخر داره، یعنی در یک جایی تمام میشه؟ مادرش گفته ، ما باز هم نمیدانیم. گفته چطور وقتی نمیدانی اولش کجا هست و آخرش کجا هست ، میگی بزرگه!؟ بعد طوری که انگار نتانسته حرفش را درست بزنه و در صحبت کردن و پیدا کردن کلمه ناتوان هست، یک فلوت دستش بوده گفته : نگاه!! مثلا فولوت مه ، اول داره ، آخر داره، برای همین مه میگم، فلوت من از قلم من بزرگتره! شاید جهان خیلی بزرگ نباشه

و چند ماه پیش هم توضیح داده بود که چرا پاکستان پرچم آمریکایی ها ره آتش زده! و از اینکار خیلی عصبانی بود. گفت چون پاکستان طالبان ره به افغانستان میفرسته یواشکی، بعد از آمریکا پول میخواد که طالبان ره از بین ببره، حالا آمریکا فهمیده که پاکستان دروغ میگه، دیگه پول نمیده، حالا پاکستان پرچم آمریکا ره آتش میزنه! 

امروز گفته، اگر همه این کارهایی که ما الان انجام میدیم ، یک خواب باشه چی؟ اگه در دنیای دیگه مثل اینکه یک بچه بدنیا میاد، بدنیا آمدیم چی؟ شاید در یک دنیای دیگه زندگی واقعی ما باشه!!

یا اینکه شب به پدربزرگش که پدر من باشه، میگه باچَی (پسرم) " یک توضیح بدم، پدرم به کانیشکا از کوچیکی میگفت، باچَی!! و کانیشکا هم به پدرم میگفت باچَی!! حالا این دو تا همدیگره باچَی میگن، یعنی بچه ام! پسرم" خب!!  شب رفته گفته باچَی! فردا صبح میتانی مره ببری مدرسه؟؟ پدرم گفته چرا؟ گفته چون  دومامانی (مادربزرگ) صبح ها خیلی خسته است، باید بیشتر بخوابه! و شب هم از سر کار دیر میاد. یعنی این آدم موقعی که تنها میشه، به این مسائل فکر میکنه و میفهمه! صبح هم که با مادر بزرگ میره مدرسه، توی خیابان به مادرم کمک میکنه که از اینجا نیا و از اینجا بیا خوبتره!! ولی من هنوز فکر نمیکنم مادرم نیاز به کمک توی خیابان داشته باشه ، چون مادرم هنوز ، دختر جوان است.

یا اینکه دو بار سر زده می آید داخل اتاق من دارم یک برنامه ای را توی کامپیوتر نگاه میکنم، بدون اینکه ناراحت شده باشم یا نشان داده باشم که برنامه را قطع کردم به خاطر کانیشکا، می آید و میگه: یک زحمتی دارم، البته که مزاحم میشم همیشه!!
یک لحظه دلم یک جوری میشه که نه بغض است، نه غصه ولی میدانم یک خوشی قاطی با بغض است. انگار لیاقت این حرف را نداشته باشم، میگم، نه دایی ! مزاحم نیستی! حرفت را بگو، میگه یک کتاب ره میخوانم و ویدیو میگیرم، یک کمی ایدیت ویدیو برایم بکن. 

خب این حرفها نه توی کارتونی هایی هست که نگاه میکنه و نه در کتابهایی که میخواند، نه در مدرسه و نه ما در مورد این مسائل صحبت میکنیم. او یک خیالباف است با یک مغز بسیار مشغول که همیشه با خودش داستانهایی می بافد. 

راه حل آرامش افغانستان را هم گفت. باید مردم افغانستان ره از افغانستان بیرون کنند و خود افغانستان ره با خاک یکسان کنند تا صدسال هیچکس اونجا زندگی نکنه!



2019/02/14

وقتی ناخن هایش را روی آهن می‌کشید

معلم امروز، به جای معلم اصلی ما آمده برای یک روز!
باید به این چهل شاگرد، هر نفری یک کتاب و یک پرسشنامه می‌داد. از همان شاگرد اول شروع شد.
هر شاگرد که می آمد، کتاب را بر می‌داشت و معلم می‌گفت، شماره کتاب ره به من بگو!
من نزدیک ترین میز به این اتفاق بودم.
شاگرد دنبال شماره میگشت، معلم می‌گفت چه می‌کنی؟ شاگرد استرس می‌گرفت و زیر و بالا و چپ و راست کتاب را نگاه میکرد. معلم صدایش را بلند می‌کرد، In front بعد شاگردان جلوی کتاب را پیدا نمی‌توانستند. بعد از یک جنجال شاگرد کتاب را می‌گرفت و می‌رفت و بعد معلم جیغ میزد، چرا پرسشنامه‌ را بر نداشتی؟
و این اتفاق به طور صعودی که وخیم تر میشد، برای همه شاگردها اتفاق افتاد.
چون کلاس آدم‌های بزرگسال و زن و مردهای کلان است، کسی توجه نمی‌کرد که این غالمغال برای چی است و برای همین برای همه شاگردان این اتفاق افتاد.
دلم میخواست همان ده نفر اول بروم پای تخته و یک کتاب را بگیرم و یک پرسشنامه و بلند بگم، همه گوش کنید!!
وقتی نام تان را خواند و آمدید این‌جا، اول کتاب را بگیرید و شماره دقیقا این قسمت کتاب هست. و حتما یک پرسشنامه بردارید.

تمام.

2019/02/13

شاه عوض گوش میکنم

از مدرسه آمده ام و یک پیاله چای سبز کلان را تازه نوشیده ام، کمی خوابم می آید ولی قصد خواب اصلا ندارم. برنامه ریخته ام چون تا همین چند لحظه پیش برای چند ساعت درس خوانده ام، بهتر است خیلی سریع دوباره روی کارهای خانگی و مشق هایم ننشینم و بروم خودم را کمی تفریح بدهم. برای همین تصمیم گرفتم بعد اینکه همین چند لقمه عدس برنج ام را خوردم، یک ساعت بعد بروم باشگاه! 
همینطور که چای نوشیدم و این فکرها را کردم و لقمه های برنج را در دهانم گذاشتم، آهنگ شاه عوض را گذاشته ام و با صدای بلند گوش میکنم. تنها خللی که فعلا بین این همه آرامش و خوشی و شادی وجود دارد، این است که سه چهار ظهر پشت سر هم بابا را که دیدم، سلام کردم و با سلام سرد مواجه شدم، امروز دیگه سلام نکردم. کاش سلام میکردم. بابا که سلام بلد نیست اصلا! 
بیا به این چیزها فکر نکنم. آهنگ شاه عوض به جایی رسیده است که دارم از درون آرام میشوم مثل موجی بزرگی از دریا که محکم به شن های کنار دریا میخورد و آرام میشود. 
ها راستی این عکس را چند وقت پیش درست کردم، فکر میکنم یک کار هنری است. دلتنگی دو ساله من برای کوههای بامیان و هر چند شب تنفس در کوهستانی که میدانم چند سال بعد هم نخواهم دید و آرزوی اینکه کاش خانه ام در آلبرتا میبود که آخرهای هفته با یک دوست یا دو دوستی میرفتیم کوهستان! 
معتقدم کار هنری به این نیست که چقدر رویش زحمت کشیده شده باشد، یا اینکه چقدر وقت گرفته باشد، یا اینکه چه کیفیتی قرار است داشته باشد، اگر بازتاب یک دغدغه اصیل باشد و بیان یک حرف و یک طرح باشد، میتوان بهش گفت کار هنری! 
چه بسا که در هنر مدرن، کمتر آن ریاضت های قرن ها پیش دیده میشود. این عکس هم روی دسکتاپ لب تابم هست و هر بار که به این عکس نگاه میکنم، احساس بسیار بسیار خوبی دارم. انگار میروم در همان کوهستان سال 2004 که بودم. آن سالها هزارستان بهشت روی زمین بود. 

نصف این عکس از پنجره خانه مان گرفته شده است با دوربین موبایلم و نصف این عکس، یکی از کوههای کابل است. نمیدانم چرا هر بار بهش نگاه میکنم، احساس میکنم این کوه اینجا واقعا وجود دارد و کاش وجود داشت. 

2019/02/12

گاهی خیلی....

گاهی خیلی دوست دارم، وقتی یک نفر یک نظری میده، برگردم و سر تا پایش را نجس کنم.
مثلاً یادم هست، یک آهنگ را خوش داشتم و یک عکس از یک دختر فیلم که هزاره هم هست از اینترنت گرفتم و گذاشتم در بک گراند آهنگ!
یکی از دوستان گفت، نکن این کارها ره؟ دختر مردم! برو زن بگیر!
میخواستم مادر خواهرش ره فحش بدم. خب من خیلی عصبانی شدم ولی مطمئن نبودم چیزی که گفته بود ارزش اینقدر عصبانیت را داشت یا نه!؟ دلم میخواست بگویم، مرتیکه خر! فقط یک بار در تمام این مدت که آشنا هستیم یادم بیاور که روی کارهای هنری مزخرف تو یک نظری داده باشم! ولی من به تو میتوانم دقیق تمام آن تاریخ هایی که آمدی و دهانت ره باز کردی و نظر دادی ره بگم. چرا واقعاً؟ بیکار هستید؟
معمولا میگن شوخی کردم، چرا داغ کردی؟ خب این چه جور شوخی است؟ مثلاً یک آدمی که پنج سال پیش ، چشمهایش ره از دست داده ره میگی، هوی کور!!!؟  خوبه که ما چشم داریم تو نداری!؟
دلایلی کاملآ موجه بوده که من زن نگرفتم، راستش وقتی زندگی شما ره دیدم، فهمیدم نباید زن بگیرم. نکنه شما این گپ ره اینقدر میگین که مره داخل آن باتلاق خودتان بکشید؟ نکنه شما در آن باتلاق احساس تنهایی میکنید؟! بعدش تو چرا از آبروی این دختر که هیچ رگ و ریشه ای با هم ندارید، داری دفاع می‌کنی!؟ قبل اینکه آن دختر از تو کمک بخواهد! بعدش من این عکس را از گوگل گرفتم. بعدش این دختر بازیگر، با آن لباس های هزارگی نقش یک مدل را در آن عکس ایفا کرده و انگار دوست داشته است چهره قشنگ تا حد ممکن پخش شود.
حالا این بار هم ، دفعه اولت نیست. اینکه صبح بیدار میشی به دیگران فکر می‌کنی به جای اینکه به خودت و زندگی ات فکر کنی واقعا مسخره است. بدون هیچکسی به تو دستمزدی داده باشند، داری انرژی‌ و خلاقیتت ره روی تحلیل شخصیتی و رفتاری و زندگی دیگران میگذاری که نصف همین انرژی‌ برای خودت که یک نفر هستی، یعنی هر روز توسعه در رفتار و اخلاق و خلاقیت ذهنی ات! مثلاً گفته بودی فلانی که با هر دختری هست و فلان و فلان! خب مرتیکه دخترهایی که با او هستند، از این موضوع با خبرند که فلانی با دخترهای دیگه هم هستند. در حقیقت آن دخترها هستند که سعی میکنند این بچه را بقاپند و به این پسر چیزهای خوب پیشکش می‌کنند. پسر هم نه وابسته است و نه عاشق! چه بهتر از اینکه دارد لذتش را میبرد، مطمئنا وقتی مثل تو ازدواج کرد، تو و امثال تو نیاز نیست که زحمت بکشند، همسر خود این پسر، اصلا نمی‌گذارد این پسر با نیم دختر هم حرف بزند چه برسد به دوستی! از طرفی وقتی در مورد آن پسر که فلان است و فلان حرف می‌زنی! و با در نظر داشت اینکه با آن پسر به اندازه ای که با من دوست هستی و صمیمی هستی، با او هم دوست و صمیمی هستی! پس یک سری حرفهایی هم در مورد من به دیگران میگی! من بیشتر اینکه به این فکر کنم که آن پسر با دخترها فلان ، بیشتر کنجکاو میشوم، چه حرف‌هایی در مورد من میگی!!؟؟

این خواب یک تولد دوباره بود

باید سریع تر می آمدم پشت کامپیوتر و در موردش مینوشتم. راستش نشد، امروز طوفان شدیدی میوزد و من خانه رفیق بودم و تازه رسیدم خانه! ولی حالا سعی میکنم چیزی را از قلم نیندازم و همه را بنویسم. 
دیشب خانه رفیق بودم و فکر کنم اطراف ساعت سه و نیم صبح خوابیدم. خواب تقریبا سنگینی بود. نمیدانم شاید بین خوابم بودم که خواب دیدم. این خواب از همه خواب هایم متفاوت بود و عجیب! 
من فکر میکنم شاید البته، مردم در خواب همان هستند که واقعا هستند و درونشان هست. مثلا اگر کسی را میبینید که از ترس عزیزترینش را در یک اتفاق یا حادثه رها میکند و فرار میکند، این یعنی این آدم در واقعیت همین است و در دنیای واقعی هم همین کار را خواهد کرد اما این احتمال هم را دارد که او در یک حادثه در دنیای واقعی تصمیم بگیرد که از جان خودش بگذرد و فداکاری کند. 
مثلا من تا جایی که یادم می آید، در خواب کسی بوده ام که وقتی بیدار میشدم از اینکه اینقدر ترسو و بی غیرت بودم، از خودم شرم میشدم و حتی آرزو میکردم کاش در خواب ، اینطور نمیبودم و آخرش به این ختم میشد که خب من واقعا همین هستم. 
اما دیشب یک خواب بلند دیدم که یک مقدارش را یادم هست. از جایی شروع شد که یک دختر که برایم خیلی عزیز بود و نمیدانم کی بود مورد آزار کسی قرار گرفته بود. یک نفر که خیلی بزرگ و کلان است. من در این مواقع  در دنیای واقعی هزار چیز را در ذهنم بررسی میکنم و حتی اینکه چقدر زخمی خواهم شد و اینکه عقلم میگوید و محاسبه میکند که امکان شکست دادن این آدم تقریبا ناممکن است. پس باید دنبال یک راه دیگه باشم و این حرفها . اما دیشب یادم هست، بدون اینکه فکر کنم، بدنم خارش پیدا کرده بود برای کتک خوردن، برای دردسر درست کردن، برای جنگ، برای هر اتفاقی که قرار است بیافتد و من نمیدانم، هر چی میخواهد شود که بشود! شاید اصلا بمیرم! حتی یک ذره هم برایم مهم نبود و سر مست بودم. از لحاظ فیزیکی احساس آمادگی کامل میکردم و احساس پر از انرژی میکردم و بدنم کاملا گرم گرم بود و مفاصلم و ماهیچه هایم پر از قدرت و انعطاف بود. 
بدون اینکه حتی یک ثانیه تامل کنم، همین که صورتم را برگرداندم با خشم بسیار زیاد به طرف همان آدم خیلی هیکل دویدم و سریع خودم را زیر پایش رساندم و با یک ضربه پایش را به دست گرفتم و انداختمش روی زمین و با همه قدرت به دهان و صورت و قفسه های سینه اش ضربه میزدم. آنقدر خشم داشتم و آنقدر بدنم آماده بود که درد و خستگی که هیچ، بلکه هر لحظه بدنم گرم تر و گرم تر میشد و به غرورم اضافه میشد و طوری خوش خوشان میشدم . 
کاری به این ندارم که دعوا را نشانه ضعف میدانم. منظورم آن لحظه ای بود که من با تمام وجود، شجاعت را لمس میکردم، یک نوع شجاعت خاص بدون هیچ ناخالصی! من در دنیای واقعی شجاعت هایی به خرج داده ام اما اگر بالا ببینم و کلی، من یک آدم ترسو هستم. ولی دیشب توی خواب یک ذره هم نمیترسیدم و اینکه اصلا آن قسمت مغزم که همیشه عاقبت اندیش هست، سوخته بود و کار نمیکرد. 
عاقبت اندیشی همیشه توی زندگی من بوده و هست. ولی دیشب حتی یک ذره نبود. حس جالبی بود و بسیار بسیار شیرین. 
واقعا دوست داشتنی بود. 

2019/02/11

هممم؟

وقتی هیچ یک از ایده های کودکانه و نوجوانانه و جوانانه و حتی الان فکر کنم میانسالانه من برای پدر جذابیت نداشت و ندارد، چطور ایده مسخره نماز او برایم می‌توانست جذابیت داشته باشد در صورتیکه می‌دانستم خودش خیلی به نماز محکم و بسته نبود طوریکه یادم هست خشک مقدس های مشهدی بودند.
پدر یک کارگر بود که با رفیق هایش خیلی شوخی ها و کارها و اینها می‌کردند که خیلی در دایره اسلام نبود ولی شاید فکر میکرد من باید نماز بخوانم چون برای من خوب است.
چند وقت پیش این موضوع را جایی تعریف می‌کردم، متوجه شدم، بر اساس این چیزی که می‌گویم، مرا قضاوت میکنند و روی روابط ام تاثیر می‌گذارد، یعنی طرف مقابل از پسری که هنوز به این چیزها فکر می‌کند، خوشش نمی آید.
راستش من به این مسائل فکر میکنم و در موردش می‌نویسم ولی شاید دیگر هیچ وقت روبرو با آدمها در مورد خودم نگفتم، در مورد گذشته ام حتی! صد البته که گذشته خیلی خاص و عجیبی نداشتم و شبیه همه آدمها هست ولی سعی میکنم اگه توانستم از این به بعد مثل همه دروغگو و موفق باشم. یک پوست مردانه بی احساس بیاندازم و مثلاً هیچ فکری نه در گذشته و نه در آینده مرا تکان نمی‌دهد. تازه درگیری هایم خیلی چیزهای مهم هست مثل مشهور شدن و پول و زندگی و رقابت با چند فامیل مسخره که آنها هم مثلاً به خاک زدن مرا آرزو می‌کنند.
ولی خب در مورد من اینطوری نیست، ولی اگر می‌خواهم تنها نباشم، باید متفاوت نباشم و حرفهایم باید خیلی مردانه و بزرگانه باشد و کارهای بچه گانه نکنم و حرفهای بچه گانه نزنم.

2019/02/10

فشار نده

هر چیزی را که فشار بدهی، شکل خودش را عوض میکند و یک سولاخی را برای بیرون رفتن، پیدا میکند. 
مثلا همه ما کاملا کاملا کاملا میدانیم که روزه برای همه آدمها، بسیار بسیار بسیار مفید است. فقط باید با یک دکتر مشوره شود یا اینکه همان شرایطی را که اسلام گفته است را با دقت تحقیق کنیم که روزه در آن شرایط خوب نیست. بعد تصمیم بگیریم که روزه بگیریم یا نگیریم. 
ولی در افغانستان و ایران، اول اینکه موضوع دین کاملا از علم جدا شده است و دکترها نه حرف شان خریدار دارد و نه مردم حوصله تحقیق در مورد روزه را دارند.
دوم اینکه شما با فشار قضاوت خیلی وحشتناک مواجه میشوید وقتی تصمیم میگیرید روزه نگیرید. 
این فشارها و قضاوت ها باعث شده است، مردم ذهن شان قبل اینکه تحقیق کنند و بررسی، فتوای درست بودن یا غلط بودنِ صددرصدی روزه را بدهند. عده ای میگویند، روزه چیه دیگه؟ مسخره است!  عده ای هم فقط جیغ میزنند شما فقط روزه را بخورید ببینید ما کون تان را از شش جای پاره میکنیم یا نه!! 
برای همین هر دو طرف در یک ننگ بی جای بند مانده اند و بدون عقل و فکر همینطور خر واری زور میکنند. 

تازگی ها یک حس یا فکری در من بوجود آمده که دین اسلام خیلی روی بدن و فیزیک آدمها توجه داشته و درصد زیادی از یک دستور، با هدف کمک به ارتقاء و انشکاف و سلامتی فیزیکی بدن یک آدم گفته شده است و بعدن سلامتی روح یک انسان و اجتماع!  خلاصه اینکه همه دستورات و شرع و احکام برای زمین و آدم گفته شده است. 
مثلا من دارم به این نتیجه میرسم، باید با نماز آشتی کنم. کاری به هیچ مسلمانی هم ندارم . هنوز هم تصویری که از مسلمانان افراطی دارم ، یک تصویر خیلی بد است. گاهی فکر میکنم باید روزه را بگیرم ، هر سال ، یک ماه!!! 
اگر چه برای این نماز خیلی غرورم را پدرم شکستانده و اذیتم کرده!  و برای روزه خیلی تحقیرها شدم که هر بار به نماز و روزه فکر میکنم، حس خیلی بدی پیدا میکردم. ولی الان ها وقتی بهش فکر میکنم و اینکه اگر یک روز هم نشد که روزه بگیرم و نماز نخوانم، قرار نیست خیلی زیاد سرکوب و تحقیر و کفاره و آتش جهنم و کتک و فحش سراغم بیاید، بیشتر برایم جذاب میشود. 

ادمها دوست دارند، همه چیز را سخت تر کنند. مثلا همین بلایی که به سر یوگا و میدیتیشن آورده اند. این همه چیزهای سخت که برایش درست کرده اند، این هم قرارداد و قوانین عجیب غریب و حاشیه های خنده دار و صداهای عجیب غریب و بوهای عجیب غریب و فلان! فقط برای این است که یوگا و میدیتیشن از شکل روستایی و وحشی بودن در بیاید به شکل کلاس و مسائل آکادمی مرحله ای و تجارتی شود تا عده ای از طریق آن پول در بیاورند، گرچه ذهن انسان امروزی هم با همین شکل مثلا مرتب و سلسله وار که اول و آخر داشته باشد، خو کرده است. 
مثلا تصور شما از میدیتیشن شاید از نظر شما لباس سفید و کوه و صدای آب و رودخانه و بوی مشک و تشک مخصوص و یک اتاق کف پوش چوبی که فرش ندارد و یک بالشت سفید که رویش کسی نشسته با چشم های بسته و یک شکل دست خاص که جلویش قرار داده و کمری کاملا صاف و نورهای افتاب که از روزنه های پنجره اتاق روی زمین تابیده است. 
اما باید بگویم، میدیتیشن، توی دستشویی، توی اتوبوس، توی شلوغی، مثلا شاید توی شلوغی شبیه بازار کابل! اتفاق بیافتد و شما تصمیم بگیرید که خودتان را میدیتیت کنید. مثلا شاید برای یک دقیقه وسط کلاس درس میدیتیت کنید. شاید در حال راه رفتن! 
و یوگاه هم آن کلاس های گرانقیمت و عجیب غریب و فلان نیست. یوگا یک دانش از بدن تان هست که هر کسی باید بدن خودش را بشناسد که متفاوت از بدن دیگران است. کشیدن ماهیچه ها، استقامت، انتعطاف پذیری، شناختن ماهیچه ها، نرم کردن مفصل ها، این ها به کلاس های عجیب غریب نیاز ندارد. البته که به آموزش نیاز دارد ولی نه به آنصورت که در کلاس ها میگویند و شما اسیر یک سری نظم ها و ترتیب های خاص میشوید. یوگا در وقتی که شما از خواب بیدار میشوید و خودتان را میکشید شروع میشود. وقتی نماز میخوانید، یوگا کرده اید، وقتی فکر میکنید که درست پیاده روی کنید وقدم هایتان را درست بردارید، یعنی شما یوگا میکنید. وقتی حواستان هست که خیلی زیاد در یک پوزیشن نمانید و هر چند وقت یک بار بلند شوید و آهسته آهسته خودتان را حرکت بدهید و بکشید، دارید یوگا میکنید. 

خلاصه فشار نده!! نه خودت ره، و دیگران ره که اصلا حق نداری فشار بدی! گوه میخوری فشار میدی! هههههه شوخی کردم.

هم قاضی ام هم جلاد و هم محکوم

از سه چهار سال به این سو، هر چند وقت یک بار همه اکاونت هایم را دیلیت میکنم و برای مدت خیلی کوتاهی دوباره برمیگردم و اکاونت میسازم. اولها همه از دستم ناراحت بودند، چون فکر میکردند آنها را بلاک کرده ام ولی دیگه تقریبا همه مره میشناسند و هیچ امیدی به ماندگار بودنم توی سوشال میدیا ندارند و هر لحظه ممکن است تصمیم بگیرم همه اکاونت هایم را دیلیت کنم. 

راستش اول ها دلیل علمی و دقیقی برایش نداشتم و فقط احساس میکردم وقتی اکاونت ها را دیلیت میکنم انگار زنجیرهایی از پایم را باز کرده ام. اما چند وقتی میشود که در موردش تحقیق میکنم و به نتایجی رسیده ام. 
مثلا یک دکتر که اسمش را یادم رفته میگفت: سوشال میدیا (فیسبوک و اینستاگرام و توییترو..) مثل همان تجربه یا آزمایشی هست که روی یک سگ انجام دادند. صاحب سگ یک زنگ را به صدا در می آورده است و هر بار که سگ خودش را به این صدا میرسانده است، صاحب آن برایش یک خوراکی کوچک میداده است. حالا کاری نداریم که بعد از مدتی، بعد از صدای زنگ در آوردن و آمدن سگ کنار پای صاحبش، دیگر صاحبش خوراک را به او نداده است و بعدن ها هم برای سگ، مهم نبوده که خوراکی در کار است یا نه! فقط مغز او شرطی شده بوده به صدا! و بر حسب عادت و شرط، خودش را به صدا میرسانده است. 
قسمت دوم آزمایش خیلی به ما ربطی ندارد، ولی قسمت اول آزمایش! 
برای مدت زیادی من توی این شبکه های اجتماعی خدمت کردم، آن هم برمیگشت به عقده چند و چندین ساله هم نسلان من  و کمبود توجه فراگیری که همه ما بچه ها را در برمیگرفت. برای مدت زیادی هر روز به خاطر بیکاری و نداشتن برنامه یا نداشتن امید به آینده ای که معلوم نبود و خامی و هزار دلیل دیگه و دیگه، نزدیک به پنج تا شش ساعت عمرم را صرف نوشتن و کامنت بازی و چت و پست گذاشتن و لایک گرفتن کردم. هر بار که لایک میگرفتم احساس شادی که الان ها وقتی در موردش میخوانم، این همان دوپامینی هست که در بدن ما آزاد میشود و ما را سرخوش میکند و ما معتاد این دوپامین میشویم، میباشد.
 وقتی لایک میگرفتم، احساس پروداکتیو بودن بهم دست میداد طوریکه فکر میکردم کاری انجام داده ام و امروز مفید واقع شده ام. البته آخر شب میدانستم که دارم به خودم دروغ میگم ولی سعی میکردم به این بُعد قضیه نگاه نکنم ، چون با سرزنش و سرکوب همراه بود. 
حالا که در موردش میخوانم، تمام آن احساس ها که برای خیلی ها پیش آمده، کاملا علمی برایش دلایل و عوامل منطقی و علمی داریم. 
قصه کوتاه! تازگی متوجه شدم من دارم برعکس آن آزمایش را با شبکه های اجتماعی ناخواسته انجام میدهم. طوری که او سگِ من است و من بر او مسلط هستم. من این اکاونت های اجتماعی را در حال شرطی کردن توی مغزم بوده ام که خودم خیلی در این مسئله آگاهی نداشتم. چون واقعا نمیشد یک دفعه ای از شبکه های اجتماعی بیرون رفت. کسانی که خیلی از عمرشان را در شبکه های اجتماعی صرف کرده اند، میدانند چه میگویم. بیرون از این آکاونت ها، تنهایی وحشتناکی حکم فرما هست، البته در روزها یا هفته ها یا ماههای اول که شما اکاونت هایتان را دیلیت میکنید. وقتی تازه بیرون می آیید، روزها و شب ها یک کلافه گی عجیبی سراغ شما می آید. به هر طرف که میروید میبینید کاری ندارید که انجام بدهید به جز اینکه باید داخل اینستاگرام یا فیسبوک یا توییتر بروید و ببینید مردم چه میکنند. بهانه این است که دوستان را باید ببینی چه میکنند ولی مسئله اصلی این است که شما باز هم به همان دوپامین نیاز دارید که از طریق تایید گرفتن از دیگران بدست می آوردید. این کلنجار با کامنت های بد و خوشی با کامنت های خوب، میشود یک روش زندگی که شبیه به یک عادت هست. 

اولها فکر میکنی خب!! اگر شبکه های اجتماعی نباشد، چطور آن همه دوست و رفیق را ببینی؟ یا حس فضولی که میخواهی ببینی دیگران چه میکنند هم از درون تو را میخورد. یا اینکه یک عالمه نوشته های خوب که ازشان درس میگرفتی و یاد میگرفتی و در انکشاف تو مثلا تاثیر گذار بوده اند را چطور و از کجا بخوانی؟ 

در مورد آخرین پاراگراف که یک عالمه سوال داخلش پرسیدم، یک عالمه جواب وجود دارد که هر کسی باید برای خودش این جواب ها را پید کند. مثلا برای من اینطور بوده که رفیق و دوستی که همیشه کنارت هست ولی هیچوقت نیست. یکی از درد آورترین چیزهایی هست که میشود تجربه کرد. یا اینکه تلاش برای فهمیدن یا سردرآوردن از دیگران در مقایسه با فهمیدن و سردرآوردن از کارهای خود آدم، واقعا کار بیهوده ای است. و سوم اینکه شما لذت خواندن یک متن کامل از یک موضوع را تا حالا نچشیده اید انگار! فرض کنیم شما در یک پست، چند خط از یک کتاب کامل نویسنده ای را میخوانید. لذت میبرید یا نمیبرید مهم نیست ولی چیزی که مهم است شما یک چشم یا گوش از یک تصویر پورتره را دیده اید و قضاوت کرده اید. از طرفی نمیدانم چرا باید این همه سرعت به زندگی مان اضافه کنیم که یک پاراگراف از انفجار کابل بخوانیم و یک پاراگراف از علم و فلسفه سروش و یک پاراگراف از جنس دوم سیمون دوبوار؟؟  تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که عجله ای نیست و آینده ای نیست. نه به آن معنا که سالها پیش به من القا شده بود، آینده ای نیست به معنای اینکه، جلوی رویمان فقط تاریکی است. منظورم از اینکه آینده ای نیست این است، آینده همین لحظه ای هست که دارم تایپ میکنم و قرار است کسی این نوشته ها را بخواند. همین لحظه آینده ی دیروز من بوده است ، همین لحظه آینده ی سه سال پیش من بوده است. برای بدست آوردن این لحظه تلاش هایی کرده بودم، اگر غمگینم و اگر هنوز استرس و عجله دارم و هنوز به من خوش نمیگذرد، پس چرا سه سال پیش ، اینقدر تلاش کرده بودم؟  و چرا برای آینده ای که وجود ندارد، الان اینقدر تلاش باید بکنم و اینقدر به سرعت زندگی ام بیافزایم؟

مطمئناَ هر اندازه که یاد بگیریم ، باز هم هزاران هزار یا بیشتر چیزهایی وجود خواهد داشت که یاد نداریم. گرچه دلیلی نمیشود که آموزش و رشد را در خودمان متوقف کنیم اما دلیل هم نمیشود که از طریق فریب خودمان، سعی کنیم از هر کاسه ای یک ناخون بزنیم. شبیه به یکی از زشت ترین کارهایی که دانشجویان و مثلا روشنفکران کابل میکردند، کتاب هایی که از گلچینِ کلمات سخت و سنگین که خیلی استفاده شان بین مجالس و بحث ها رواج بود، درست شده بودند را پیدا میکردند و از هر کلمه ای یا مکتب فکری یا ایدوئولوژی چند جمله می آموختند و سریع در بحث ها استفاده میکردند تا حرفی زده باشند و قدی علم کرده باشند. مثلا وسط یک موضوع بدون اینکه ربطی داشته باشد میگفت، اگزیستانسیالزم!! و سعی میکرد طوری جمع اش کند. 

تازگی ها شاید به خاطر پختگی است که شاید بعدن ها در مورد پختگی کامل صحبت کردم، فکر میکنم باید بیشتر بپرسم تا اینکه فتوا بدهم. تا اینکه شعار بدهم. تا اینکه نظر قاطع صددرصد بدهم. دوست دارم همه جا با یک علامت سوال بروم و چشمانم را کاملا باز نگه دارم و گوشهایم را تیز کنم. 
خلاصه در این دوره هایی که هیچ اکاونتی ندارم به جز ایمیل! که قبلا خیلی کوتاه بود و الان ها خیلی بلندتر شده است. یاد گرفته ام چطور ببینم و چطور آن چشمهای کودکانه ام که با آنها دنیا را میدیدم، دوباره کم کم زنده کنم. آن چیزهایی که باعث شده بود فکر کنم اگر از فیسبوک و اینستاگرام و توییتر بیرون بیایم، احساس تنهایی خواهم کرد را پیدا کنم و تقویت شان کنم.
البته میدانم افسردگی بلند مدتم که الان ها دیگه نیست، هم دلیل خیلی قوی بوده برای منزوی بودن من و گوشه نشینی ام که نهایتا منجر میشده است به استفاده کردن بیشتر و بیشتر فیسبوک و اینستاگرام و توییتر! بی تاثیر نبوده است. 
همین که این وبلاگ را مینویسم بدون اینکه توقعی داشته باشم کسی میخواند یا نمیخواند و فقط از روند تکمیل شدن یک نوشته، دارم لذت میبرم  و اینکه تصاویر را مثل یک نقاش، با تفاوت اینکه من از طریق کلمات روی این وبلاگ پیاده میکنم و از اینکه اینقدر به زبان فارسی مسلط هستم و از این تسلط لذت میبرم، دلایل قشنگ و کافی هست که اینجا مینویسم. و از طرفی این نوع نوشتن بدون در نظر گرفتن دیگران یا فحش گرفتن و لایک گرفتن، احساس آزادی عجیبی بوجود می آورد که یک نوع شادی حقیقی را در درونم پخش میکند و چون هر پاراگراف یک تن و جان مستقل دارد و از ابتدا تا آخرش باید ذهنم را مدیریت کنم که دست و پاها و انگشت ها و موها و چشمهایش یادم نرود و هر روز مهارتم در انجام این کار بیشتر میشود، این نوع تمرین ها، جاهایی از مغزم را قلقلک میدهند که احساس میکنم در رشد مغز من، نقش خیلی بسزایی دارد. 
باید این نوشته را همینجا تمام کنم.  

تمام!