از سه چهار سال به این سو، هر چند وقت یک بار همه اکاونت هایم را دیلیت میکنم و برای مدت خیلی کوتاهی دوباره برمیگردم و اکاونت میسازم. اولها همه از دستم ناراحت بودند، چون فکر میکردند آنها را بلاک کرده ام ولی دیگه تقریبا همه مره میشناسند و هیچ امیدی به ماندگار بودنم توی سوشال میدیا ندارند و هر لحظه ممکن است تصمیم بگیرم همه اکاونت هایم را دیلیت کنم.
راستش اول ها دلیل علمی و دقیقی برایش نداشتم و فقط احساس میکردم وقتی اکاونت ها را دیلیت میکنم انگار زنجیرهایی از پایم را باز کرده ام. اما چند وقتی میشود که در موردش تحقیق میکنم و به نتایجی رسیده ام.
مثلا یک دکتر که اسمش را یادم رفته میگفت: سوشال میدیا (فیسبوک و اینستاگرام و توییترو..) مثل همان تجربه یا آزمایشی هست که روی یک سگ انجام دادند. صاحب سگ یک زنگ را به صدا در می آورده است و هر بار که سگ خودش را به این صدا میرسانده است، صاحب آن برایش یک خوراکی کوچک میداده است. حالا کاری نداریم که بعد از مدتی، بعد از صدای زنگ در آوردن و آمدن سگ کنار پای صاحبش، دیگر صاحبش خوراک را به او نداده است و بعدن ها هم برای سگ، مهم نبوده که خوراکی در کار است یا نه! فقط مغز او شرطی شده بوده به صدا! و بر حسب عادت و شرط، خودش را به صدا میرسانده است.
قسمت دوم آزمایش خیلی به ما ربطی ندارد، ولی قسمت اول آزمایش!
برای مدت زیادی من توی این شبکه های اجتماعی خدمت کردم، آن هم برمیگشت به عقده چند و چندین ساله هم نسلان من و کمبود توجه فراگیری که همه ما بچه ها را در برمیگرفت. برای مدت زیادی هر روز به خاطر بیکاری و نداشتن برنامه یا نداشتن امید به آینده ای که معلوم نبود و خامی و هزار دلیل دیگه و دیگه، نزدیک به پنج تا شش ساعت عمرم را صرف نوشتن و کامنت بازی و چت و پست گذاشتن و لایک گرفتن کردم. هر بار که لایک میگرفتم احساس شادی که الان ها وقتی در موردش میخوانم، این همان دوپامینی هست که در بدن ما آزاد میشود و ما را سرخوش میکند و ما معتاد این دوپامین میشویم، میباشد.
وقتی لایک میگرفتم، احساس پروداکتیو بودن بهم دست میداد طوریکه فکر میکردم کاری انجام داده ام و امروز مفید واقع شده ام. البته آخر شب میدانستم که دارم به خودم دروغ میگم ولی سعی میکردم به این بُعد قضیه نگاه نکنم ، چون با سرزنش و سرکوب همراه بود.
حالا که در موردش میخوانم، تمام آن احساس ها که برای خیلی ها پیش آمده، کاملا علمی برایش دلایل و عوامل منطقی و علمی داریم.
قصه کوتاه! تازگی متوجه شدم من دارم برعکس آن آزمایش را با شبکه های اجتماعی ناخواسته انجام میدهم. طوری که او سگِ من است و من بر او مسلط هستم. من این اکاونت های اجتماعی را در حال شرطی کردن توی مغزم بوده ام که خودم خیلی در این مسئله آگاهی نداشتم. چون واقعا نمیشد یک دفعه ای از شبکه های اجتماعی بیرون رفت. کسانی که خیلی از عمرشان را در شبکه های اجتماعی صرف کرده اند، میدانند چه میگویم. بیرون از این آکاونت ها، تنهایی وحشتناکی حکم فرما هست، البته در روزها یا هفته ها یا ماههای اول که شما اکاونت هایتان را دیلیت میکنید. وقتی تازه بیرون می آیید، روزها و شب ها یک کلافه گی عجیبی سراغ شما می آید. به هر طرف که میروید میبینید کاری ندارید که انجام بدهید به جز اینکه باید داخل اینستاگرام یا فیسبوک یا توییتر بروید و ببینید مردم چه میکنند. بهانه این است که دوستان را باید ببینی چه میکنند ولی مسئله اصلی این است که شما باز هم به همان دوپامین نیاز دارید که از طریق تایید گرفتن از دیگران بدست می آوردید. این کلنجار با کامنت های بد و خوشی با کامنت های خوب، میشود یک روش زندگی که شبیه به یک عادت هست.
اولها فکر میکنی خب!! اگر شبکه های اجتماعی نباشد، چطور آن همه دوست و رفیق را ببینی؟ یا حس فضولی که میخواهی ببینی دیگران چه میکنند هم از درون تو را میخورد. یا اینکه یک عالمه نوشته های خوب که ازشان درس میگرفتی و یاد میگرفتی و در انکشاف تو مثلا تاثیر گذار بوده اند را چطور و از کجا بخوانی؟
در مورد آخرین پاراگراف که یک عالمه سوال داخلش پرسیدم، یک عالمه جواب وجود دارد که هر کسی باید برای خودش این جواب ها را پید کند. مثلا برای من اینطور بوده که رفیق و دوستی که همیشه کنارت هست ولی هیچوقت نیست. یکی از درد آورترین چیزهایی هست که میشود تجربه کرد. یا اینکه تلاش برای فهمیدن یا سردرآوردن از دیگران در مقایسه با فهمیدن و سردرآوردن از کارهای خود آدم، واقعا کار بیهوده ای است. و سوم اینکه شما لذت خواندن یک متن کامل از یک موضوع را تا حالا نچشیده اید انگار! فرض کنیم شما در یک پست، چند خط از یک کتاب کامل نویسنده ای را میخوانید. لذت میبرید یا نمیبرید مهم نیست ولی چیزی که مهم است شما یک چشم یا گوش از یک تصویر پورتره را دیده اید و قضاوت کرده اید. از طرفی نمیدانم چرا باید این همه سرعت به زندگی مان اضافه کنیم که یک پاراگراف از انفجار کابل بخوانیم و یک پاراگراف از علم و فلسفه سروش و یک پاراگراف از جنس دوم سیمون دوبوار؟؟ تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که عجله ای نیست و آینده ای نیست. نه به آن معنا که سالها پیش به من القا شده بود، آینده ای نیست به معنای اینکه، جلوی رویمان فقط تاریکی است. منظورم از اینکه آینده ای نیست این است، آینده همین لحظه ای هست که دارم تایپ میکنم و قرار است کسی این نوشته ها را بخواند. همین لحظه آینده ی دیروز من بوده است ، همین لحظه آینده ی سه سال پیش من بوده است. برای بدست آوردن این لحظه تلاش هایی کرده بودم، اگر غمگینم و اگر هنوز استرس و عجله دارم و هنوز به من خوش نمیگذرد، پس چرا سه سال پیش ، اینقدر تلاش کرده بودم؟ و چرا برای آینده ای که وجود ندارد، الان اینقدر تلاش باید بکنم و اینقدر به سرعت زندگی ام بیافزایم؟
مطمئناَ هر اندازه که یاد بگیریم ، باز هم هزاران هزار یا بیشتر چیزهایی وجود خواهد داشت که یاد نداریم. گرچه دلیلی نمیشود که آموزش و رشد را در خودمان متوقف کنیم اما دلیل هم نمیشود که از طریق فریب خودمان، سعی کنیم از هر کاسه ای یک ناخون بزنیم. شبیه به یکی از زشت ترین کارهایی که دانشجویان و مثلا روشنفکران کابل میکردند، کتاب هایی که از گلچینِ کلمات سخت و سنگین که خیلی استفاده شان بین مجالس و بحث ها رواج بود، درست شده بودند را پیدا میکردند و از هر کلمه ای یا مکتب فکری یا ایدوئولوژی چند جمله می آموختند و سریع در بحث ها استفاده میکردند تا حرفی زده باشند و قدی علم کرده باشند. مثلا وسط یک موضوع بدون اینکه ربطی داشته باشد میگفت، اگزیستانسیالزم!! و سعی میکرد طوری جمع اش کند.
تازگی ها شاید به خاطر پختگی است که شاید بعدن ها در مورد پختگی کامل صحبت کردم، فکر میکنم باید بیشتر بپرسم تا اینکه فتوا بدهم. تا اینکه شعار بدهم. تا اینکه نظر قاطع صددرصد بدهم. دوست دارم همه جا با یک علامت سوال بروم و چشمانم را کاملا باز نگه دارم و گوشهایم را تیز کنم.
خلاصه در این دوره هایی که هیچ اکاونتی ندارم به جز ایمیل! که قبلا خیلی کوتاه بود و الان ها خیلی بلندتر شده است. یاد گرفته ام چطور ببینم و چطور آن چشمهای کودکانه ام که با آنها دنیا را میدیدم، دوباره کم کم زنده کنم. آن چیزهایی که باعث شده بود فکر کنم اگر از فیسبوک و اینستاگرام و توییتر بیرون بیایم، احساس تنهایی خواهم کرد را پیدا کنم و تقویت شان کنم.
البته میدانم افسردگی بلند مدتم که الان ها دیگه نیست، هم دلیل خیلی قوی بوده برای منزوی بودن من و گوشه نشینی ام که نهایتا منجر میشده است به استفاده کردن بیشتر و بیشتر فیسبوک و اینستاگرام و توییتر! بی تاثیر نبوده است.
همین که این وبلاگ را مینویسم بدون اینکه توقعی داشته باشم کسی میخواند یا نمیخواند و فقط از روند تکمیل شدن یک نوشته، دارم لذت میبرم و اینکه تصاویر را مثل یک نقاش، با تفاوت اینکه من از طریق کلمات روی این وبلاگ پیاده میکنم و از اینکه اینقدر به زبان فارسی مسلط هستم و از این تسلط لذت میبرم، دلایل قشنگ و کافی هست که اینجا مینویسم. و از طرفی این نوع نوشتن بدون در نظر گرفتن دیگران یا فحش گرفتن و لایک گرفتن، احساس آزادی عجیبی بوجود می آورد که یک نوع شادی حقیقی را در درونم پخش میکند و چون هر پاراگراف یک تن و جان مستقل دارد و از ابتدا تا آخرش باید ذهنم را مدیریت کنم که دست و پاها و انگشت ها و موها و چشمهایش یادم نرود و هر روز مهارتم در انجام این کار بیشتر میشود، این نوع تمرین ها، جاهایی از مغزم را قلقلک میدهند که احساس میکنم در رشد مغز من، نقش خیلی بسزایی دارد.
باید این نوشته را همینجا تمام کنم.
تمام!