2019/02/09
بگم چطوری آدم ها حسودی میکنند؟
ما ره تیر از امی شوروای چرب
قهوه خانه هایی که قهوه خانه نیستند، تیم هورتون هستند.
تغییرات هورمونی
بیایید یک مسئله را باز کنیم.
2019/02/08
2019/02/07
تنهایی در یک رویا
چقدر بد بود
https://youtu.be/95aXTm0JeFk
این ویدیو را نگاه میکنم.
به چهره های این آدمها دقت میکنم
این آدمها اکنون کجا هستند؟
داخل مغزشان چی میگذره
مثلاً آن چند طالب که از خوشی در پوست شان جای نمیشوند. به خاطر نابود کردن هزاره ها، چطوری و کجا مرده است؟
چه حس عجیبی دارم بعد دیدن این ویدیو
من نمیدانم چی گپ شده
از یک چیز خیلی جان درد میشم.
سمیرا با یک دختر، کودکی که در کابل کلان شده و بدنیا آمده! صاف تهرانی صحبت میکنه و میگذاره استوری فیسبوک
اول: سمیرا کابلی خوب بلد است.
دوم: دختر خردگ، لهجه کابلی را کاملا متوجه میشود چون روزی صدبار صدای آدمهای کابلی را در مکتب و اجتماع و تلویزیون میشنود.
سوم: آدم اگر بخواهد به کسی نقاشی درس بدهد، با لهجه کابلی یا هزارگی اتفاق نمی افته؟
چهارم: تمام فرند های فیسبوک سمیرا کابلی و هزاره و اوغان و تاجیک هستند و چند نفر ایرانی شاید
پنجم: برای من فقط یک رقم، این رفتار قابل توجیه است که سمیرا حتی یک کلمه کابلی و دری و هزارگی بلد نباشد و آن دختر خردسال هم یک کلمه از لهجه دری و کابلی و هزارگی را متوجه نشود.
ششم: اگه هر کی بگه، سخت نگییییر! تو عادت داری به همه چیز بند کنی! دوست داره تهرانی حرف بزنه! در جواب باید بگویم، من هم دوست دارم در وبلاگ خودم بنویسم. نظر خودم هست.
قهوه
صنف اول را از دست دادم و توی کتابخانه نشسته ام.
تا حالا توی عمرم اینچنین دلم هوای قهوه نکرده است.
قهوه که میگم خنده ام میگیرد. یاد بابا می افتم. توی کانادا فکر نکنم کسی باشه که قهوه بگه! چه فارسی زبان ها ، چه ترک ها، چه عرب ها!
همه کافی میگن
بابا قهوه را یک جوری تلفظ میکنه با یک مکث طولانی روی (هه)
قهوه!
مدرسه ات دیر شد
یعنی توی همین سن هم این کلاس های مسخره انگلیسی که شروع شده ، مادرم هی در تعقیب من هست که دارم چی کار میکنم، میرم کلاس!؟ نمیرم!؟ دیر نشده باشه؟! قبلن ها جیغ میزد، الان ها یواشکی به بهانه های مختلف میاد میبینه من آماده شدم یا نه! یا هنوز دراز کشیدم!
باز هم قانون شماره نمیدانم چند
کسی که از دشمن شما یک عالمه اطلاعات میاره، یعنی باهاش آنقدر صمیمی هست که دشمن شما همه زندگی اش را ریخته بیرون! چه چیزی دشمن شما را اینقدر رام کرده است؟ به جز اینکه داستان ها و رازهای شما را از آن شخص شنیده باشد!
خیلی ها عاشق موش دواندن هستند. آدمها وقتی فکر نکنند، از این کارها میکنند.
پس مره نگویید، فکر نکن اینقدر!
آنها از فضا آمده اند
این قانون شماره نمیدانم چندمم را یادتان باشه!
شما چقدر فکر میکنید زرنگ هستید؟
صدبرابر مادرها از شما زرنگ ترند. نه فقط مادر خودتان، مادرهای بقیه هم!
پس ممکنه سند کافی نداشته باشه ولی داستانی که شما پنهان کردید ره مثلاً استادانه، دقیق و بدون نقص میداند.
2019/02/06
نمیدانم چی هست؟
چند وقتی شده، همش دلم میخواد گریه کنم. کاش یکی میبود که باهم گریه میکردیم و بعدش حافظه هر دویمان را پاک میکردیم.
به هر چی فکر میکنم آخرش به یک بغض سنگین میرسم. هر چقدر میرم خودم را زیر آهن های باشگاه میندازم بازم این بغض هست.
خیلی چیزها دلیلش هست، یعنی هفت هشت تا موضوع با هم. الان هی میخوام بنویسم ، میترسم بعدن از حرفهای خودم خجالت بکشم.
مثلاً یکی ش زهرا ساکت شده، میدانم چیزهایی توی ذهنش داره آزارش میده، من که نمیتانم بگم چی شده خواهر؟ اصلا خانواده ما اینطوری نیست. ما فهمیده ایم که هر کدام فقط خودمان باید از این مراحل بگذریم. امشب برای زهرا کمی برنج و مخلفات پختم. (یک نوع برنج قاطی پاتی مخصوص خودم هست) چاشت ها باید منتظر کلاس دومش باشه و غذا باید با خودش ببره!
همین که فکر میکنم توی ذهنم که برات غذا پختم، گریه ام میگیره! نه اینکه خیلی کار بزرگی کردم، من همیشه غذا میپزم برای خودم بیشتر و گاهی برای خانواده!
بیشتر از این گریه ام میگیرد که کاری نمیتوانم.
نه برای زهرا که نگران چیزهایی هست، نه برای مادرم که کار میکنه و هی داره مقاومت میکنه و هر چقدر میگیم سر کار نرو ، فکر میکنه ما تعارف میکنیم.
بچه ها زحمت میکشند بیچاره ها ولی خب هنوز محکم به مامان نگفتند که دیگه سر کار نرود.
فضل خدا از طرف بابا ذهنم راحته! مست و ترنگ است، گوش شیطان کر! چند روز در هفته سر کار میره و شب ها صدای خنده های بلند بلندش از اتاقش میاد.
توی یوتویوب کلیپ های کمدی کابلی ها ره پیدا کرده!
با هر مسخرگی آنها از خنده ضعف میکنه.
خلاصه بی عرضه و الکی و مفت خور این خانه منم!
آن دختر حق داشت مرا ول کند و با یکی دیگه بره! با یکی که تعریف اش از زندگی مثل همه باشه، تعریفش از موفقیت مثل همه باشه.
من مسئولیت قبول نمیتوانم. این را همه میدانند. به خاطر اینکه ترسو هستم، مثل سگ ترسو هستم.
سالها همه میگفتند شاید بعدن ها ، این گرگ کسی شود. سالهای آخر که افغانستان بودم داشتم کم کم مثلاً کسی میشدم و اطرافیانم کم کم میگفتند نه!!! بالاخره آدم شد.
وقتی آمدم کانادا ، همهچیز از صفر شد. از صفر!
و این از صفر شروع کردن برای هممممه هست.
ولش کن ، الان خیلی راحت شدم. فکر نمیکردم با نوشتن اینقدر خالی و راحت شوم.
خوبی اش این است کسی این وبلاگ را نمیخواند.
کسی حوصله وبلاگ خوانی ندارد این روزها.
یکی از آن شب ها
اعتراف کنم؟
فکر کنم باید اعتراف کنم، مغزم هیچ علاقه ای به یاد گرفتن زبان جدید ندارد. بله وقتی به زبان جدید حرف زدن فکر میکنم خیلی از درون ذوق زده میشم.
خیلی دوست دارم زبان جدید یاد بگیرم ولی یک جایی از مغزم که تخت کنترل خودم نیست و همه کاره مغزم هست. علاقه ای به یاد گرفتن زبان جدید نداره! یعنی انگار از حرف زدن خسته ام، از تقلا کردن خسته ام. واقعا حوصله هیچکسی را ندارم.
شاید یک چند مدتی دوباره رفتم توی لاک خودم.
آدمیزاد مثل باطری میماند.
با خنده و مهربانی و لبخند شارژ میشویم و هر چه ناداری و خالی شدن هایمان پر میشود و دوباره شروع میکنیم به مفید بودن!
خب خود زندگی و گرفتاری ها و مشکلات خود به خود باید شارژ ما را خالی کند، جای شکوه و گلایه نیست که ما همینطور ساخته شدیم. ما میخوابیم چون روح و بدن مان در طول روز خسته میشود، اشکالی هم ندارد ولی رفتار سرد آدمهایی که دوست شان داری، از چشم شان بیافتی، دیگه بهت توجه نکنند، شارژ باطری آدم را خیلی خیلی زودتر تمام میکند. چیزی شبیه قوز بالای قوز است.
حتی آدم دیگه با هیچی شارژ نمیشه، حتی ممکن است آدم دیگه به اوضاع قبلی اش برنگرده.
یک لبخند، یک شوخی، یک مهربانی چی است که از عزیزانتان دریغ میکنید.
آدمها که خسته از بیرون می آیند، دوست دارند با چهره خوش به دیگران سلام کنند و دیگران هم با چهره خوش جواب بدهند.
2019/02/05
از آن طرف هم فکر کنیم
از ذهن طرف مقابل گاهی فکر کنیم. خواه هر کی باشد، برادر، خواهر، مادر، پدر، رفیق پسر، رفیق دختر یا هر کی!
همین هایی که روی شما تاثیر میگذارد یا تاثیر میگذارید.
وقتی اینطوری فکر میکنم، خیلی حس خوبی دارم.
عصبانی هستی از کسی؟ چرا؟ چه کاری کرده است؟
حالا ! ممکن است هر کسی از شما عصبانی باشد، چرا؟ چه کاری انجام داده اید؟
شما محور همه با اتفاق های دنیا شاید نباشید.
امشب باز هم دلم هوای یک رفیق کرده است که صورتم را به صورتش بچسپانم و با هم قصه کنیم.
هر وقت مشروب میخورم ، حجم بسیار بزرگی از آگاهی در مورد زمان به مغزم وارد میشود. انبوهی از تصویرهایی از گذشته. نمیدانم چه وقت قرار است این تصویرها به جای غصه و غم برایم شادی بوجود بیاورد ولی فعلا همش فکر میکنم سریع تر بتوانم بروم افغانستان و توی یکی از کوهستان های هزارستان گم شوم. میدانم آنجا هم غصه خواهم خورد. میبینی؟!
کاش قضاوت ام نکنی برای این لحظه نیم ساعته یا یک ساعته ام! همه من این نیم ساعت نیست. فردا آدم دیگه ای خواهم بود.
راستی! صدای خنده های بلند بلند بابا از اتاقش می آید. صدقه اش شوم. با همه اذیت هایی که مرا کرد ولی عاشقانه دوستش دارم.
بابا داره یک سری ویدیوهایی توی یوتویوب میبینه و با خودش بلند بلند میخنده!
همین که خوشی را توی تنهایی یافته جای شکرش باقی است.
بخوابم که فردا میرم مدرسه.
اما دلم همین اکنون، بار عظیمی از غصه را داره حمل میکنه. فردا این غصه نخواهد بود.
این را همه جا پخش کنید
اگه ما از هجده سالگی تا بیست و هفت سالگی، بیشتر سکوت کنیم و بیشتر سوال بپرسیم از آدمها و ابزار معتبر به جای حرف زدن و بدوخوب کردن و فتوا صادر کردن و قصه های خیالی و الکی بافتن، دروغ های شاخ دار گفتن، مطمئناً در این سالها آرامش بیشتری خواهیم داشت و ده برابر این آرامش را به سنین میانسالی منتقل خواهیم کرد.
2019/02/04
حواسمان به آینه های خودمان باشد.
روز اول مدرسه
همین چند وقت پیش بود، دو سال پیش!
از اینکه دوباره میروم، های-اسکول و از اینکه این همه سال را وقت بگذارم تا دوباره برسم به یک وضعیت خوب که این اواخر مثلاً در افغانستان بدست آورده بودم، خیلی عصبی بودم و واقعا حالم بد بود.
نمیدانم از بی چاره گی میگم یا واقعا تغییراتی در خودم بوجود آوردم. چون خودتان میدانید که وقتی آدم یک چیزی ره بخواد و حتی زور بزنه و نشود، بعد مغز خودش تحلیل و نتیجه گیری میکنه و دلایل خوبی پیدا میکنه که آنقدر هم نیاز نبود برایش تلاش کنم ، داستان پیشک و گوشت که بعد از یک عالمه تلاش گفت، پییف بوی میده!
ولی من تلاش نکردم و هیچ جا ره هم نگفتم بوی میده، من فقط نمیتوانستم با خودم کنار بیام که از صفر شروع کنم.
امروز دوباره روز اول مدرسه است. بدون اینکه فکر کنم کی کجا رسیده و کی چه بدست آورده، بدون اینکه فکر کنم یک سال بعد قراره چه اتفاق هایی بیافته و آخرش چی میشه و اینها!
خیلی خوشحالم که امروز با اینکه دیشب ساعت یک و نیم صبح خوابیدم، پنج دقیقه قبل آلارم بیدار شدم. ساعت شش و پنجاه و پنج دقیقه!
این یعنی امید به زندگی ام بالا رفته. دیشب از ساعت دوازده شب که داخل جاگه رفته بودم ، خوابم نمیبرد. موبایلم یک فیلتر شب داره که کاملآ موبایلم به رنگ زرد کاهی و نزدیک به سرخ تبدیل میشه، نورهای آبی ره کامل از بین میبره. برای همین وقتی کتاب پی دی اف را باز کردم و یک ساعت خواندم به جای اینکه خواب از چشمهایم بپره، هر دقیقه بیشتر خوابم برد تا اینکه ساعت های یک و نیم به خواب رفتم.
میبینید دارم به این چیزها فکر میکنم. این فکرها خوبه.
بچه های مردم به فکر اداره یک کشور هستند تو به فکر چه چیزها هستی؟ اصلا بچه های مردم خرج سه خانواده ره با هم میدن، تو به فکر ازی هستی که فلان و فلان! بچه های مردم شب که خانه میان چهار دانه اولاد دور و برش بابا میگن تو هنوز نتانستی یک دوست دختر داشته باشی، چه برسه به زن!
خلاصه این حرفها هم هست. شاید قبلن ابن حرفها ذهنم را مصروف میکرد. الان ها فقط از بالا نگاه میکنم و از خنده دار بودن این حرفها، خنده ام میگیره.
خیلی از من میپرسند چه میکنی و چه کار و بارها!؟
میگم الکی ام... یک لقمه نانی در میاریم از فلان کار، یک کمی هم درس مرس میخوانیم.
البته چند وقتیه دارم به این نتیجه میرسم، این نوع جواب دادن خوب نیست. آدم اگه به کارهایش ارزش بده خوب است. مثلاً این چند روز که فوتوشاپ ره یک عالمه یاد گرفتم، اگه کسی پرسید بگم که چند وقتی بود میخواستم فوتوشاپ ره یاد بگیرم که الان خیلی یاد گرفتم.
خب دیر شد. دارم آب نیم گرم و لیمو و عسل همیشگی هر صبح ام را میخورم. یک پیاله بزرگ دارم یک قاشق عسل و یک دانه لیمو و آب نیم گرم، همین که از خواب بیدار شدم، همیشه همیشه میخورم.
راستی همین الان فیلتر نور آبی موبایلم خاموش شد و صفحه موبایلم سفید شد دوباره!
این یعنی مغزم باید کاملا بیدار شده باشه.
من رفتم. فعلا خدافز رفیق های من.
میدانم که هیچکسی اینجا نیست.