2019/02/09

بگم چطوری آدم ها حسودی میکنند؟

وقتی میشنوی رفیقت یک وظیفه خیلی خوب گرفته ولی خیلی دیر از تو تورنتو آمده! و تو هنوز حتی یک وظیفه کارگری هم پیدا نکردی!  اگه آدم ناتربیت شده باشی باید حسادت کنی
وقتی میشنوی چند تا دوستت آنطرف مرز، آمریکا، وظیفه های خیلی خوبی توی شبکه های معتبر خبری گرفته اند، و میدانی که در آن زمینه بسیار قوی تر هستی و تو هنوز یک وظیفه پیتزا سازی را هم نتوانستی بگیری! 
باید حسادت کنی! 

البته که من حسادت نمیکنم. دروغ نمیگویم که این حس نمی آید. بله که می آید. چطور میشود سیلی محکم بخوری و درد نکند. 
مهم این است که این حس در من تاثیری ندارد و زندگی و روحیه و حالم و دیگران را تاثیر گذار نیست. 
برای رفیق تورنتو که واقعا از صمیم قلب خوشحال شدم. 

آن زمانی که اینها ساعت شش صبح کورس انگلیسی میرفتند، من خواب بودم و بهترین روزهای جوانی ام را در بامیان بدون هیچ امکاناتی از قبیل کورس و فلان وفلان میگذراندم، اما خب به جایش اکسیژن نفس کشیدم و آفتاب گرفتم و به اندازه تمام عمرم بیکاری کردم و تفریح کردم. حتی شده بود که یک سال کاملا بیکار بودم و فقط میرفتم بازار و پس می آمدم خانه! 

آن زمانی که من با لیسانس در بامیان به فکر این بودم که یک جا گارد شوم تا بتوانم بیشتر در مورد چیزهایی فکر کنم و بتوانم بنویسم و فلان!  این رفیق آمریکایم بدون لیسانس فکر میکرد که در کابل رئیس دفتر UNDP سازمان ملل شود. 

آن زمان که من داشتم تلاش میکردم پروداکشن خودم را درست کنم و یک سری فیلم های مستقل بسازم، آن دوست دیگرم که در آمریکا هست، توی تلویزیون طلوع، هشت سال عمرش را صرف ایدیت کردن مزخرف ترین سریالها و برنامه های طلوع کرد. 
و انگلیسی خواند. حالا هشت سال تجربه کاری در یکی از معتبرترین تلویزیون های جهانی (شبکه طلوع) میتواند خیلی کمک بزرگی برای پیدا کردن اینگونه شغل ها باشد. زبان انگلیسی درست و قوی اش هم که واقعا برایش یک کمک بزرگ هست. 

اگر فرض بگیریم که این دستاوردها برای آنها، واقعا چیزهای بسیار خوبی هستند که من هم باید به دست می آوردم که نیاوردم، باید بگویم آنها پاداش زحمت هایی که کشیدند را میگیرند و من تاوان زحمت هایی که نکشیدم را میدم به همین سادگی

چرا باید حسادت کنم؟ 

یکی از لحظه هایی که واقعا جانم درد میگیرد و خیلی سخت تحمل میکنم، لحظه ای هست که در جمعی متوجه میشوم، یک نفری به چیزی یا کسی حسادت کرده و داره حسادت و عصبانیت اش را پنهان میکنه. واقعا برایم سخت میگذرد. 
مثلا یک آشنایی داریم که با یک دوستش با هم تورنتو آمده اند. هر دو یک کارهایی کردند و یک تلاشهایی هم کردند، هر دو در کابل تقریبا یک وظیفه داشتند و تقریبا هر دو یک سری توانایی هایی هم داشتند. حالا یکی از آنها، خانه نیم میلون دلاری دارد و ممکن است که خانه دوم را هم بخرد. زندگی اش خوب میگذرد و هر طرف دارد سرمایه گذاری میکند. این آشنای دیگر، هنوز در یک آپارتمان زندگی میکند و پس اندازی ندارد و شب ها اوبر میکند و دانشگاه سال اول است. 
بیشتر از چندین بار اتفاق افتاده که حسادت خیلی خیلی وحشتناک این آشنای دیگر را شاهد بودم. و چقدر سخت بود و درد آور بود دیدن این صحنه ها. انگار با کارد به بغل این دوست میکردند، یک سری حرفهایی میزد با لبخند تقلبی که اوضاع را خیلی بدتر میکرد. 

برای من موفقیت شکل دیگری دارد. درست است که فکر میکنم، یک لقمه نانی باشد و یک زندگی نسبتاَ راحت تری! ولی از همه چیز مهم تر برای من خود همین لحظه است که میگذرد. هر طوری که میگذرد. برای من چیزی به اسم آینده معنایی ندارد. خوشی های من به هیچ چیزی وصل نیست که وقتی به دست شان بیاورم خوشحالتر شوم یا فلان! 
من نیازهای زندگی ام را در حد غذا خوردن و اتاق گرم و خواب راحت، تقلیل داده ام. اینها را هم با حداقل ترین در آمد میشه تامین کرد که دارم. مطمئن باشید ازدواج پولی نخواهم کرد و به همسرم احترام خواهم گذاشت و هیچ پولی برای خریدنش نخواهم داد. هیچ رقابتی هم با هیچکسی ندارم. 
من سالها موتر نداشتم و سالها موتر داشتم. هیچ تفاوتی بین این سالها نبود و اگر هم تفاوتی بود، توی ذهن من بود نه در خارج!
مثلا میگفتند راحتی میاره! معلومه که راحتی میاره ولی خب یک راحتی های دیگری را هم میگیرد. مثلا بردن فرغون خالی به طرف رودخانه است. وقتی هشت کیلومتر فرغون خالی را به طرف رودخانه ببری تا از آن طرف سه بشکه آب بیاری! تا برای چند روز دیگر پشت آب نروی!  خب چرا هر روز آدم این هشت کیلومتر راه را نرود بدون فرغون و خوش خوشان نیم بشکه آب بیاورد برای یک روزش؟  چرا اینقدر باید سرعت به زندگی مان بدهیم. مثلا برای چند روز آب داشته باشیم که به جایش چی کار کنیم؟ یک فرغون دیگر را هم بخریم و برایش توی خانه یک جای پیدا کنیم. مواظبتش را کنیم. برایش خرج کنیم. 

موفقیت برای من یعنی آرامش! جایی که استرسی نباشد، اضطرابی نباشد. فکر میکنم آدم فقط وقتی ارزش دارد که استرس و اضطراب را توی بدنش راه بدهد که جان مظلومی، یا فقیری، یا درمانده ای را از زیر بار فشار ظالم یا شرایط بد بیرون بکشد و نیاز باشد با چیزهایی یا کسانی مبارزه کنی و از این طریق استرس و اضطراب را متحمل شوی! 
و باید این را بگویم که پول بیشتر در آوردن یعنی یک بشقاب غذای بیشتر ذخیره کردن برای فردا درصورتی که میدانی یک بشقاب غذا به یک نفر نرسیده و گرسنه است. 

البته این هایی که میگم همش چرندیات است، شما همان کاری را انجام بدهید که دوست دارید. مرا هم چند تا فحش بدهید. یا اینکه بگویید، این آدم یک روانی است. چون مسئله این است که این چیزهایی که میگویم را خیلی تلاش میکنم، زندگی کنم. ولی گاهی آنقدر فشار زیاد است که مجبور میشوم برای اینکه خیلی تنها نمانم، کارهایی انجام بدهم، مثلا به فکر درست کردن یک تجارت و پول در آوردن باشم. 

تمام شد

میتوانم همان لحظه ای که آخرین نفس را می‌کشم را تخیل بزنم. 
که می‌گویم: 
تمام شد.

ما ره تیر از امی شوروای چرب

خب شوربای چرب در قدیم یا شاید همین الان هم یکی از غذاهای خیلی خوشمزه برای مردم افغانستان بوده. 
معمولا هم وقتی تاوان زیادی را برای یک چیز خوب باید بدهند، این ضرب المثل را استفاده میکنند، ما ره تیر از امی شوربای چرب! 
تا همین چند روز پیش که کلن مغزم خالی خالی بود و داشتم زندگی ام را میکردم. فهمیده بودم که آن دختری که رهایم کرد، دیگه بر نمیگردد و کسی دیگری را هم نمیشناسم که باهاش حرف بزنم یا این چرندیات! 
حالا دو سه روز پیش، آن دختری که دو سال پیش با هم گاهی حرف میزدیم، مسج داده! خیلی هم سکسی و با حرفهای خیلی از چوکات خارج! خب من هم آدمم و دلم یک جوری میشود. حس خری را دارم که بهش کاهدان بزرگ علف را نشان میدهند و چند متر دورتر از کاهدان گردنش را به میخ طویله میبندد. 
دختر با فرستادن چند تا عکس و چند تا مسج به من فهمانده بود که میشه گاهی باهم باشیم. خب ذهنم دوباره مشغول شده و گاهی حتی تصور خوابیدن با این دختر را توی مغزم هم دیدم. فردایش که مسج دادم طوری که مثلا چه میکنی و اینا؟ 
میگه هیچی! یک جوری انگار مسج هایی که دیشب فرستاده و عکسهایی که دیشب فرستاده، اتفاق نیافتاده! انگار مره نمیشناسه!
میگم من برم باشگاه پس! میگه اره برو! 
خب دیگه از چراغ سبز و اینا خبری نیست. 
با خودم میگم تا وقتی نبودی و ازت خبری نبود، خیالم راحت بود و تنها برای مدتی غمگین بودم که این دختر که در کابل بود مره رها کرد. ولی این بی قراری و بی تابی که تو تزریق میکنی خیلی بدتر است. چون در این شهر هستی که من زندگی میکنم. 
اغوا گری هایت قاعدتا باید نتیجه هم خوابگی داشته باشد که ندارد. شاید هم من نمیتوانم ولی خب این را میدانم که چراغ سبز تو هم گاهی روشن است گاهی خاموش! 

حالا میگم، مرا تیر از این شوربای چرب!  همان بهتر که ذهنم را دوباره خالی کنم و مسج هایت را ناخوانده دیلیت کنم. 

قهوه خانه هایی که قهوه خانه نیستند، تیم هورتون هستند.

شاید در کشورهای عرب یا ایران و جاهای دیگه هم باشد، فعلا نمیخواهم در موردشان حرف بزنم ولی من خیلی چیزها در مورد قهوه خانه های افغانستان میدانم. 
قهوه خانه افغانستان کجا هست؟ یعنی چه طور جایی است. 
وقتی هوای کوچه و خیابان آنقدر سرد است که البته حالا که کانادا آمده ام میفهمم که آنقدر سرد نیست، بیشتر چون مردم، لباس مناسب برای سرما ندارند و تسهیلات گرمایی بسیار کم است، آدم توی سرمای نه چندان شهرهای افغانستان میلرزد. 
و وقتی داری از سرما میلرزی با یک کاپشن و شلوار که فکر میکنی، کاپشن و شلوار بدی نیستند و گرم هستند ولی واقعا نیستند و داری میلرزی! یک دفعه ای چشمت میخورد به  پتوی خیلی کهنه و کثیف که از دروازه ای آن طرف خیابان آویزان است و از یک سوراخ تقریبا به اندازه دو کف دست، دود سفید و گاهی سیاه می آید. این پتوی کثیف را بدون اینکه حتی فکر کنی متوجه میشوی ، اگر از این پتو بگذری، آنطرف روی میزها و شاید روی قالی روی زمین، آدمهای زیادی نشسته اند و دارند قصه میکنند و پیاله چای شان را سر میکشند. اول این را بگویم که در قهوه خانه های سنتی افغانستان، قهوه ای وجود ندارد. چون هیچکس قهوه نمیخورد، فقط به لطف مدرنیته ، چای سیاه به لیست چای ها اضافه شده است که لیست قدیمی نوشیدنی ها فقط چای سبز بوده، حالا شده چای سیاه و چای سبز!!  
آن سوراخ دو کف دست که ازش دود بی قرار سفید می آید بیرون و گاهی سیاه هم را خوب میدانی از یک سماور بزرگ دست ساز است که از حلبی ساخته شده است که میدانی وسط آن اتاق بزرگ قرار دارد و وظیفه اش گرم کردن آن اتاق بزرگ است و هم جوش دادن مقداری زیادی آب !! برای چای ، برای شستن ظرف ها، برای گرم کردن آب مافتوه مهمان های مخصوص صاحب قهوه خانه و خیلی چیزهای دیگه! 
همین که پرده را پس میکنی، مواجه میشوی با صد و چند تا کفش کهنه و نو و قدیمی و بد بو و پاره و پوره که یک تعدادش داخل قفسه جاکفشی جای شده اند و مقداری اش هم جای نشده اند. البته داخل قفسه هنوز جاهای خالی وجود دارد، فقط یک عده انگار تنبلی کرده اند و یا کفش شان را لایق جاکفشی ندانستند و یک گوشه، روی زمین در آورده اند و رفته اند داخل! 
وقتی میروی داخل فرقی نمیکند که ده خوراک غذا میخورید یا فقط یک چای بر چای!  تو میتوانی یک گوشه از هوتل یا همان قهوه خانه را اختیار کنی و بنشینی و به قصه های صد نفر گوش کنی! داستان زندگی همه آدمها آنجا جریان دارد. 
خب! گرم میشوی و لباس های مثلا سنگین را در می آوری و کنارت میگذاری! ممکن است در همان بیست دقیقه یا یک ساعت و گاهی هم که خیلی دلت گرفته است، چند ساعت! خیلی از آشناها و دوستان را ببینی که تقریبا نود و چند درصد با لبخند و خنده به طرفت می آیند و احوال پرسی میکنند. مثلا کسی نمی آید با عصبانیت که چطور استی؟ 
این قهوه خانه ها جایی هست که تو میروی که خودت را آرام کنی، در تنهایی خودت به یک دیوار تکیه و کنی و با خودت فکر کنی و با خودت توی مغزت با خودت حرف بزنی و گاهی هم یکی می آید که هر چقدر دوست داری با او حرف نزنی، او با تو حرف میزند، اولهایش آدم را عصبی میکند ولی بعدن ها به عنوان یک تجربه جالب به این قضیه نگاه میکنی! 
گاهی هم کاپشن ات را زیر سرت میگذاری کنار چای بر چای ات، یک نیم ساعت ، یک ساعتی میخوابی! و بعد یک ساعت شاگرد قهوه خانه با لغد آرام به پایت میزند که لالا بخی!! دسترخوان ره میندازیم. مردم نان میخورند. و تو حسادت را توی چشمهای شاگرد قهوه خانه میبینی که احتمالا شب تاریک بیدار شده است و سبزی ها و ترکاری را ریزه کرده است و گوشت ها ره داخل سیخ زده است و تمام این ساعات به تشک و رختخواب کهنه و خیلی ناتمیز خودش فکر کرده که تازه گرم آمده بود و چقدر دوست دارم به آن جا برگردم و حالا چاشت روز است و این آدم به این راحتی اینجا خوابیده است.
تصمیم میگیری قهوه خانه را ترک کنی، بلند میشوی و میروی جایی که صاحب قهوه خانه نشسته است و تو باید پول بپردازی! یک قصه کوتاه هم ممکن است با صاحب قهوه خانه داشته باشی! وقتی بیرون میشوی هوای تازه خنک که حالا دیگر یخ نیست چون مدت زیادی خودت را گرم کردی به صورتت میخورد، نفس میکشی و میروی دنبال زندگی که نمیدانی لحظه ای بعد چه شکلی خواهد بود. یک ناامنی شغلی، ناامنی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی که بین این همه ناامنی، یاد میگیری چطور امن زندگی کنی و امن بمانی تا حد ممکن!

افغانستان تیم هورتون ندارد، البته چیزهایی شبیه تیم هورتون درست شده است ولی هنوز هم رنگمایه های سنتی دارند. 
اینجا تیم هورتون و استارباکس دارد. میروی و قهوه یا چای ات را میگیری و در یک فضای خیلی ترو تمیز و منظم و صندلی های منظم و میزهای منظم یک گوشه مینشینی مثلا شاید پشت یک پنجره! 
اگر یک تازه وارد باشی در این کشور، این چای نوشیدن بسیار غمگین است و بخصوص اگر از آن فضای قهوه خانه ها آمده باشی! خب شبیه همین چرندیات شیرینی که من برای آن قهوه خانه ها گفتم را خیلی از این آدمهای اینجا که چند نسل زندگی کرده اند در مورد تیم هورتون ها و استارباکس هایشان میگویند، گرچه تیم هورتون ها و استارباکس های اینها خیلی عمر ندارند. مثلا تیم هورتون صاحبش یک بازیکن هاکی است به اسم تیم هورتون!! که تا همین چند سال پیش زندگی میکرده است، البته مطمئن نیستم که فوت کرده باشد. خیلی چیزهایی است که باید رعایت کنی، مردم اینجا چیزی را رعایت نمیکنند، آنها فقط عادی زندگی میکنند، این ما هستیم که باید رعایت کنیم چون ما جور دیگری زندگی کرده ایم. مثلا نمیتوانی به آن سادگی که در افغانستان یک سر گپ را باز میکردی اینجا باز کنی! اینجا مردم ممکن است دهانت را یخ کنند، برای مردم اینجا وقتی دهن شان را یخ کنی، خیلی برایشان سخت نمیگذرد، مثلا دیروز دختر بلند با عصبانیت به یک پسری گفت که تو مرا توششه میکنی(Push) ! پسر هم انگار تمام عمر این کار را کرده باشد، خیلی ساده بدون هیچ تغییری در چشم و صورت و صدایش گفت، مرا میبخشی!! 
انگار دیگر هیچ دنباله ای توی ذهنش نخواهد داشت،  انگار همان قضیه را مثل اینکه آدم روی توفش با پایش خاک میپاشد، پنهان کرده باشد. و دیگر حتی یک ثانیه هم در موردش فکر نمیکند. ولی ما اینطور نیستیم. آن اتفاق برای ما هزار گپ دارد. هزار فلسفه بافی دارد. هزار جنجال ذهنی دارد. برای همین است که از یخ شدن دهان مان میترسیم. از اینکه یکی بگوید، چرا با من میگویی که هوا خوب است یا بد؟  برو با کونت این حرف را مشوره کن!! برای ما این قضیه یک مسئله ساده نیست و ممکن است خیلی به مزاج ما بد بخورد. برای همین معمولا تنها هستیم، حتی اگر بفهمیم آن طرف میز یک افغانی نشسته است. 
خب چای و نوشیدنی از نظر ما فقط چای و نوشیدنی نیست، برای فرهنگ ما، چای یعنی قصه، فرصتی برای آرام شدن، برای نشستن، برای دراز کشیدن، برای فکر کردن، برای جمع شدن، برای تفریح، برای آشتی کردن!

اینجا هم خوبی هایی دارد. بدی هایش کمتر است. 

تغییرات هورمونی

خب بعد اینکه کشف شد، مردها هم مثل زنان دچار پریود میشوند، البته نه خیلی شبیه زنها ولی تغییرات هورمونی خیلی شدیدی را در طول یک ماه یا دو سه ماه، برای مدتی و چند روز گرفتار میشوند. من یک مدت خیلی زیااد، یکی از بزرگترین آرزوهایم این بوده که بتوانم شب ها بخوابم و روزها بیدار باشم. حالا یک مدت تقریبا یک ماه دو ماه میشود که شب ها میخوابم و صبح ها بیدار میشوم. خیلی خوبه نه؟!  
اما چیزی که تازگی متوجه شدم، روزها برای ساعاتی مشخص، بسیار بسیار عصبی و خشمگین میشوم. طوری که همش مغزم دنبال بهانه میگردد تا رویش عصبانیتم را خالی کنم و از آنجا که سالها برای این موضوع خودم را تربیت کردم، به خودم حق این کار را نمیدهم. برای همین تنها راه این میماند که عصبانیتم را در درونم ، آرام کنم. 
خیلی سخت است هزار فکر می آید توی مغز آدم ، آدم به همه کار دارد، به همه چیز کار دارد، همه اتفاق هایی که در طول یک ماه و چند ماه افتاده را آدم مرور میکنه که بهش فکر کنه و هی خودش را بیشترعصبانی کنه! 
این مدت زمان کوتاه خیلی سخت است. بی قراری و بی تابی خیلی وحشتناکی دارد. آدم اصلا کنترل به خودش ندارد. 

مقصد که خدا خیر همه را پیش کند. ههههههه ! فعلا از جنگ سختی برگشته ام. برای دو سه ساعت با هر چقدر خشم بوده مبارزه کردم تا کسی را زخمی نکنم. البته قبلا هم گفتم اگر قدرت را با پیش بینی اینچنین وضعیت ها تقسیم کنند، دیگر در شرایط بحرانی کسی به خودش اجازه نمیده به کسی حمله کنه!  من واقعا به این نتیجه رسیدم که خانواده هایی که با هم قدرت برابر دارند، نه کم و نه زیاد!!  بیشتر آرامش حکم فرما هست. 

خلاصه که این نوشتن هم برای من یک نوع میدیتیشن است و موقع نوشتن آرام میشوم. 

بیایید یک مسئله را باز کنیم.

فکرهای بد و خوب بسیاری همیشه توی ذهن ما وجود دارد. تمرین دادن خودمان به فکرهای خوب، باعث میشه مغز ما عادت کنه فکرهای خوب را در سر پروراندن. اما خب وقتی حوادث و اتفاقها و خیلی مسائل ناخواسته پشت سرهم روی آدم انبار میشه، مغز برای فرار کردن از وضعیت، دنبال یک چیزی میگرده تا همه چیزز را برای خودش ساده کنه، دقیقا مثل ریاضی که صورت مسئله را ساده میکردیم. دقیقا مثل خیلی از مردم که وقتی به فاصله های کهشکشان ها و ستاره و اندازه جهان هستی فکر میکنند یا در موردش حرفی زده میشود، همه را جمع میکنند و میگویند، قدرت خدا را بنازم! و همه چیز را به یک خدا خلاصه میکنند و یک نفس میکشن و تمام! دیگر به اندازه و بزرگی واقعی کهکشان فکر نمیکنند. 
حالا وقتی حوادث سراغ ما می آید، ما مسائل را ساده میکنیم. خب معمولا در قسمت حوادث نمیشه با افکار مثبت مسائل را ساده کرد چون اصلا ساده کردن حوادث و گذاشتنش یک کنار و بهش نرسیدن و حل نکردن خودش یک عمل منفی است نه مثبت! 
مثلا نمیشه گفت، حالا که تصادف کردیم! چه خوب، پس فراموشش کنیم! معمولا برای فرار و ساده کردن این حادثه اگر قرار باشد منفی فکر کنیم میگوییم. تصادف کردیم و همش تقصیر این داداش خر بود. خودش کرده، خودش هم باید تاوانش ره بده، به من چه!!؟ 
این یک فکر بد است که تولید شده است. و تکرار این نوع فکرهای بد، یعنی تمرین و پرورش دادن مغز و بیشتر جای باز کردن برای فکرهای بد توی مغزمان! حالا این قضیه ربط مستقیمی دارد به تعداد حوادث توی زندگی مان! 
مثلا وقتی ظهر خانه می آیید و میبینید غذا نیست و شما گرسنه اید، ممکن است برای خیلی ها یک حادثه بد باشد و شروع کند به سوق دادن مسئله به سمتِ افکار منفی و حل کردن آن به سبک و روش منفی! مثلا چند تا فحش و بعد اینکه، این چه زندگی مسخره ای است و اینکه تصمیم بگیری که شب نوبت ظرف هایت که رسید، ظرف نشویی! چون که ظهر غذا نخوردی!
ولی خب شما میدانید که چطور میشه افکار مثبت را تولید کرد و چطور این مشکل غذای ظهر را به صورت بسیار آرام و خوب و مثبت حل کرد! اره شما خیلی خوب میدانید ولی چیزی که نمیدانید، در قسمت مشکلات و حوادث و افکار منفی خودتان است که هیچ کاری نمیکنید و نمیتوانید. 
به نظر من برای خیلی از آدمها اینطوری است که فکر میکنند، دیگران منفی فکر میکنند، خاک به سر همه شان! کصافطا! من که به کسی کاری ندارم و همیشه دوست دارم فکر مثبت بکنم و همیشه هم کارهای خوب میکنم. این بقیه هستند که آدم را وادار میکنند به کارهای منفی کردن و فکرهای خراب کردن! مثلا این خلیل، (آدم خیالی) یک کار مسخره توی سفارت فلان پیدا کرده، فکر کرده کجا رسیده مثلا! هر شب، چند نفر ره دور خودش جمع میکنه و فکر میکنه جایی رسیده! از این غرورش حالم بهم میخوره!

مثلا من در این مرحله از زمان، هر بار به اتاق بچه ها می آیم چون اینجا یک میز کوچیکی دارم و یک کامپیوتر برای درس خواندن! تمام بدنم پر از خستگی و افسردگی میشود. چون عبدالله داداش ره میبینم که روی تخت دراز کشیده مثل کسیه آرد. تقریبا دو هفته است که در این حالت است. خیلی خیلی خیلی خیلی حالم از این رفتارش بد میشه. طوری که تمام بدنم داغ میشه! هیچ وقت هم ممکن نیست چیزی بتوانم بهش بگویم. چون احتمالا به من میگه، به تو ربطی نداره!  هزار تا جواب منفی توی مغزم هست که بگویم، مثلا اینکه به من ربط داره، چون تو قرار چند روز دیگه دوباره بری ایران، چون دلت برای خانمت تنگ شده، چون نمیخوای این دلتنگی کوتاه مدت ره تحمل کنی، چون دلت برای تفریح و رستوران رفتن و لباس خریدن و خوابیدن و چکر زدن تنگ شده، چون الان نمیتانی فکرهایت را جمع کنی تا کار کنی!  چون من میدانم پولهایت را خرج کردی و برای ماندن در ایران و پول بلیط باید از مامان پول بگیری! وقتی از مامان پول میگیری و کرایه خانه نمیدی و کرایه خرج و مخارج تورنتو را نمیدی یعنی اینکه مامان و بابا باید کار کنه، ما هم باید پول بدیم. کار کردن مامان به من ربط داره!  
به من ربط داره، وقتی توی یک خانه مشترک هستیم و تو صبح تا شب روی یک تخت دراز کشیدی و فقط به موبایلت خیره شدی، دقیقا دو هفته بیشتر شده است که همینطوری هستی! هر بار هم که کمی ناخوشی سراغت می آید، اینطوری میشه! 
بعد عبدالله میگه، تو که همین سال پیش، یک سال و خورده ای اینطوری بودی! اون چی!  مامان کار میکرد و تو بیکار فقط افسرده بودی! اتاق خوب را هم گرفته بودی و فقط غذا میخوردی و باز برمیگشتی توی تخت! شب بیدار و روزها هم خواب
همیشه هم با موهای پلشت و پاشان! نه کاری نه باری!  حالا یعنی وقتش هست که بگویم نه عبدالله! مال من فرق میکرد؟؟

نه!!!! به نظر من هیچ فرقی نداره! وقتی من به این فکر نمیکنم که ممکن است، عبدالله واقعا از غم دوری همسرش داره غصه میخوره، وقتی من فکر نمیکنم، ممکنه در کارهای حکومتی و کاغذ بازی های مهاجرت همسرش شاید مشکلی پیش آمده، یا شاید داره با خوابی که برعکس شده دست و پنجه نرم میکنه، او هم حق دارد که فکر نکنه، آن یک سال چه بر سر روح من آمد. 

خیلی خیلی خیلی خوب هایش، آدمهای فهمیده اش، که همیشه مرا نصیحت میکردند که قدر پدرو مادرت را بدان و قدر خانواده ات را بدان! کسانی بودند که ننه و بابای پیرشان را رها کردند و خودشان دارند تلاش میکنند فقط شکم خودشان را سیر کنند. خیلی از بچه های خوبی که همیشه بین فامیل بزرگ ما، چکش میکردند توی سرم که پسر فلانی خیلی موفق است و تو هیچی نشدی! تا حالا ده بیست بار دعوا کرده و جنگ کرده و احترام خیلی از بزرگترها ره نگه نداشته و برای مسائل خیلی جزئی آبروریزیهای خیلی بزرگ کرده! 

دارم سعی میکنم، فکرهایی را در سرم پرورش بدم که وقتی در این اتاق می آیم و با یک بوجی آرد روی تخت مواجه میشوم، ناراحت نشوم. براساس تجربه چون میدانم چه بلایی به سرخودش داره میاره! فقط میترسم کارش به بیمارستان نکشه! میبینید؟ آدم برای اینکه خودش را به یک چیزی چنگگ کنه، هزار تا راه پیدا میکنه! شاید آخرش این باشد که بگیم:  من اینا ره برای خودم که نمیگم، برای تو میگم!! 

خرج ماهانه من و کرایه خانه ام، به اندازه ای که واقعا هست را هر ماه به مادرم میدهم. خرج لباس و اینا هم ندارم، توقع هم از کسی ندارم برایم چیزی بخرند. توقع سفر هم ندارم، با مسئله بی همسری و بی دوست دختری هم کاملا کنار آمده ام. اینکه مادر قرار است عبدالله را در تمام مراحل زندگی اش کمک کند و به جایش کار کند، انتخاب خودش هست و من در این قسمت کاری نمیتوانم. اینکه مادرم تصمیم میگیرد که سه هزار دلار ره بین خانواده های فقیر توی فامیل توزیع کنه و به جایش بیشتر کار کنه هم انتخاب خودش هست. من همانقدر حق دارم که اگر غذا نداشتیم برای خوردن و یکی از ماها خیلی غذا زیاد داشت، بگم اینطوری خوب نیست ، البته چه حاجت به گفتن! خانواده ای که خوب تربیت شده، نیاز به گفتن نیست، آدم به کسی میگه که چیزی را نداند نه به کسی که میداند و دارد برخلاف آن انجام میدهد. 

خلاصه یاد بگیریم که به ما ربطی ندارد، حتی حتی نزدیک ترین آدمهای توی زندگی تان!  
یاد بگیریم که هر کسی براساس انتخاب های خودش، تاوان و پاداش خواهد گرفت. 
یاد بگیریم که تاوان ها و پاداش ها برای هر آدم توی دنیا متفاوت است. 
یاد بگیریم که دیگران را قضاوت نکنیم چون در جایگاه آن نیستیم. 
یاد بگیریم بهترین روش برای یاد دادن مسواک زدن به کودک این است که خودمان همیشه و سروقت و صحیح مسواک بزنیم.


2019/02/08

کچالو شعر زندگی

آه گرسنه ام و بوی کچالو می آید.
هههههه شعر زندگی گفتم

2019/02/07

تنهایی در یک رویا

وقتی کودک بودم یا نوجوان یا حتی اوایل جوانی، در مدت روز یا موقع خواب، می‌توانستم به راحتی خودم را کاملا از جایی که هستم ببرم، توی یک خیال! 
آنقدر آن خیال واقعی میشد که می‌توانستم با پوستم همه جزئیاتش را لمس کنم. 
یادم هست وقتی هرات بودم، دلم برای مشهد پر میکشید و زمان هایی از روز ، گوشه ای پیدا میکردم و روحم را پرواز می‌دادم. جالب است توی تمام کوچه های گلشهر قدم می‌زدم، لحظه لحظه آنجا بودم و همه جزئیات را می‌دیدم. وقتی مشهد برگشتیم، دلم وحشتناک برای همه آن فضاهای خیلی قشنگ هرات تنگ میشد ، برای رودخانه و آب بازی در فضای وحشی و دست نخورده هرات! برای آن همه دشت ها و مستی ها و شوخی ها! مشهد هم چشمانم را میبستم و خودم را می‌بردم هرات! 
حتی قادر بودم جایی باشم که هیچوقت نبودم، مثلاً کنار اقیانوس و کنار صخره ها و صدای مرغان دریایی! از غروب اقیانوس همیشه می‌ترسیدم وسط رویا تنم می‌لرزید. و خیلی جاهایی که اصلا فکرش را نمیکنید، خیلی از آدمها را ملاقات میکردم
خب هیچکس نفهمید من چه توانایی دارم، این توانایی الان خیلی در من نیست. این توانایی یک خود هیپنوتیزم بوده یا رفتن به خواب آلفا
یک برنامه ریلکسیشن خیلی قوی! 
اما چون این کار هیچ وقت با آگاهی صورت نمی‌گرفت، از تنهایی ام در آن دنیاها خیلی غمگین میشدم و همیشه یک غم عجیبی در درونم بود. آنجا هیچکس نبود. هیچکس نبود تا خوشی ام را در آن دنیاها با او شریک کنم. دنیای رویاهایم خیلی واقعی بود و من آنجا زندگی میکردم. از تنهایی در آن رویاها به صورت وحشتناک غمگین میشدم اما معتاد این خواب آلفا بودم. 
گرچه چشمانم باز بود ولی تصویرهای اطراف و صداهای اطراف مثل عکسی که فوکس نباشد، ناشفاف و غیر واضح بود. 
بابا هنوز که هنوز است این رویا بافی ها را دارد و خودش را انگار هیپنوتیزم می‌کند. 
وقتی بامیان بودم می‌گفت, ساعت ها توی اتاق نگهبانی، شب ها میروم توی رویا و خیال‌پردازی میکنم. می‌گفت وقتی کوچیک بودم این رویا بافی ام چند برابر بود. یکی از رویاهایش پرواز از این کوه به آن کوه بوده! امروز هم به کانیشکا گفت، مه هنوز خیال‌بافی می‌کنم باچَی!! 
فهمیدم هنوز هم در حال هیپنوتیزم خودش هست و با این کار آرام می‌شود. 
کانیشکا خواهرزاده هم یک خیال باف است، گرچه تبلت و تلفن و کارتونی او را کمی از خیال‌بافی دور کرده و چون مکتب میرود و توی خانه هم جمعیت زیاد است، فرصت خیلی خیال‌بافی عمیق را نمیکند ولی چیزی متوجه شدم که کانیشکا یک سطح بالاتر از من خیال‌بافی می‌کند او در حال حرکت در این دنیا، خیال‌بافی می‌کند و وارد رویاهایش می‌شود. 
یعنی او آنقدر زرنگ است که قسمتی از حواسش را برای این دنیای واقعی می‌گذارد و میتواند وسط خواب آلفا، با دیگران کنش و واکنش داشته باشد.

کانیشکا وقتی کوچیک بود ، متوجه شده بودم معتاد رویاهایش هست. یک روز هر بار که میخواست رویاپردازی کند من مزاحم شدم، چند بار تحمل کرد و جایش را عوض کرد تا اینکه دیگر طاقت نیاورد و عصبی شد.
دنیای رویاها کاش دریچه ای می‌داشت. کاش دریچه هایش اندازه آدم بزرگ ها می‌بود. نمیدانم شاید هست، به کمی تمرین نیاز دارد تا بتوانیم دوباره وارد شویم.

چقدر بد بود

https://youtu.be/95aXTm0JeFk

این ویدیو را نگاه میکنم.
به چهره های این آدمها دقت میکنم
این آدمها اکنون کجا هستند؟
داخل مغزشان چی میگذره
مثلاً آن چند طالب که از خوشی در پوست شان جای نمی‌شوند. به خاطر نابود کردن هزاره ها، چطوری و کجا مرده است؟
چه حس عجیبی دارم بعد دیدن این ویدیو

من نمیدانم چی گپ‌ شده

از یک چیز خیلی جان درد میشم.
سمیرا با یک دختر، کودکی که در کابل کلان شده و بدنیا آمده! صاف تهرانی صحبت می‌کنه و میگذاره استوری فیسبوک

اول: سمیرا کابلی خوب بلد است.
دوم: دختر خردگ، لهجه کابلی را کاملا متوجه میشود چون روزی صدبار صدای آدم‌های کابلی را در مکتب و اجتماع و تلویزیون می‌شنود.
سوم: آدم اگر بخواهد به کسی نقاشی درس بدهد، با لهجه کابلی یا هزارگی اتفاق نمی افته؟
چهارم: تمام فرند های فیسبوک سمیرا کابلی و هزاره و اوغان و تاجیک هستند و چند نفر ایرانی شاید
پنجم: برای من فقط یک رقم، این رفتار قابل توجیه است که سمیرا حتی یک کلمه کابلی و دری و هزارگی بلد نباشد و آن دختر خردسال هم یک کلمه از لهجه دری و کابلی و هزارگی را متوجه نشود.
ششم: اگه هر کی بگه، سخت نگییییر! تو عادت داری به همه چیز بند کنی! دوست داره تهرانی حرف بزنه! در جواب باید بگویم، من هم دوست دارم در وبلاگ خودم بنویسم. نظر خودم هست.

قهوه

صنف اول را از دست دادم و توی کتابخانه نشسته ام.
تا حالا توی عمرم اینچنین دلم هوای قهوه نکرده است.
قهوه که میگم خنده ام میگیرد. یاد بابا می افتم. توی کانادا فکر نکنم کسی باشه که قهوه بگه! چه فارسی زبان ها ، چه ترک ها، چه عرب ها!
همه کافی میگن
بابا قهوه را یک جوری تلفظ می‌کنه با یک مکث طولانی روی (هه)

قهوه!

مدرسه ات دیر شد

یعنی توی همین سن هم این کلاس های مسخره انگلیسی که شروع شده ، مادرم هی در تعقیب من هست که دارم چی کار میکنم، میرم کلاس!؟ نمیرم!؟ دیر نشده باشه؟! قبلن ها جیغ میزد، الان ها یواشکی به بهانه های مختلف میاد میبینه من آماده شدم یا نه! یا هنوز دراز کشیدم!

باز هم قانون شماره نمی‌دانم چند

کسی که از دشمن شما یک عالمه اطلاعات میاره، یعنی باهاش آنقدر صمیمی هست که دشمن شما همه زندگی اش را ریخته بیرون! چه چیزی دشمن شما را اینقدر رام کرده است؟ به جز اینکه داستان ها و رازهای شما را از آن شخص شنیده باشد!
خیلی ها عاشق موش دواندن هستند. آدمها وقتی فکر نکنند، از این کارها می‌کنند.
پس مره نگویید، فکر نکن اینقدر!

آنها از فضا آمده اند

این قانون شماره نمیدانم چندمم را یادتان باشه!
شما چقدر فکر میکنید زرنگ هستید؟
صدبرابر مادرها از شما زرنگ ترند. نه فقط مادر خودتان، مادرهای بقیه هم!
پس ممکنه سند کافی نداشته باشه ولی داستانی که شما پنهان کردید ره مثلاً استادانه، دقیق و بدون نقص می‌داند.

2019/02/06

نمیدانم چی هست؟

چند وقتی شده، همش دلم میخواد گریه کنم. کاش یکی می‌بود که باهم گریه میکردیم و بعدش حافظه هر دویمان را پاک میکردیم.
به هر چی فکر می‌کنم آخرش به یک بغض سنگین می‌رسم. هر چقدر میرم خودم را زیر آهن های باشگاه میندازم بازم این بغض هست.
خیلی چیزها دلیلش هست، یعنی هفت هشت تا موضوع با هم. الان هی می‌خوام بنویسم ، میترسم بعدن از حرفهای خودم خجالت بکشم.
مثلاً یکی ش زهرا ساکت شده، میدانم چیزهایی توی ذهنش داره آزارش میده، من که نمیتانم بگم چی شده خواهر؟ اصلا خانواده ما اینطوری نیست. ما فهمیده ایم که هر کدام فقط خودمان باید از این مراحل بگذریم. امشب برای زهرا کمی برنج و مخلفات پختم. (یک نوع برنج قاطی پاتی مخصوص خودم هست) چاشت ها باید منتظر کلاس دومش باشه و غذا باید با خودش ببره!
همین که فکر میکنم توی ذهنم که برات غذا پختم، گریه ام میگیره! نه اینکه خیلی کار بزرگی کردم، من همیشه غذا میپزم برای خودم بیشتر و گاهی برای خانواده!
بیشتر از این گریه ام میگیرد که کاری نمیتوانم.
نه برای زهرا که نگران چیزهایی هست، نه برای مادرم که کار می‌کنه و هی داره مقاومت میکنه و هر چقدر میگیم سر کار نرو ، فکر می‌کنه ما تعارف میکنیم.
بچه ها زحمت میکشند بیچاره ها ولی خب هنوز محکم به مامان نگفتند که دیگه سر کار نرود.
فضل خدا از طرف بابا ذهنم راحته!  مست و ترنگ است، گوش شیطان کر! چند روز در هفته سر کار میره و شب ها صدای خنده های بلند بلندش از اتاقش میاد.
توی یوتویوب کلیپ های کمدی کابلی ها ره پیدا کرده!
با هر مسخرگی آنها از خنده ضعف می‌کنه.

خلاصه بی عرضه و الکی و مفت خور این خانه منم!
آن دختر حق داشت مرا ول کند و با یکی دیگه بره! با یکی که تعریف اش از زندگی مثل همه باشه، تعریفش از موفقیت مثل همه باشه.
من مسئولیت قبول نمیتوانم. این را همه میدانند. به خاطر اینکه ترسو هستم، مثل سگ ترسو هستم.
سالها همه می‌گفتند شاید بعدن ها ، این گرگ کسی شود. سالهای آخر که افغانستان بودم داشتم کم کم مثلاً کسی میشدم و اطرافیانم کم کم می‌گفتند نه!!! بالاخره آدم شد.
وقتی آمدم کانادا ، همه‌چیز از صفر شد. از صفر!
و این از صفر شروع کردن برای هممممه هست.
ولش کن ، الان خیلی راحت شدم. فکر نمی‌کردم با نوشتن اینقدر خالی و راحت شوم.
خوبی اش این است کسی این وبلاگ را نمی‌خواند.
کسی حوصله وبلاگ خوانی ندارد این روزها.

یکی از آن شب ها

امشب از آن شب هایی هست که اصلا حوصله ندارم. یعنی خیلی حوصله ندارم. میخوام برم باشگاه، ولی روی صندلی میخکوب شدم. از آن شب هایی که میگم خب که چی؟ و یک جور خواب مسخره خفیف هم توی کله ام میچرخه ولی خواب نیست. 
نمیدانم چی شده مره. 
امشب باید یک رفیق میداشتم و میزدم بیرون! 
از آن شب هایی است که از آدمها بدم میاد. از همین های اطرافم. مه نمیدانم چی شده؟ اتفاق خاصی هم نیافتاده. 

ولش کن، من بروم باشگاه! یک کم آهن بلند کنم، حالم خوب شود. برگردم شاد شاد، درس بخوانم ، باز هم فوتوشاپ بخوانم. دارم دنبال کار میگردم. کار بعد از ظهر! 
کمی نگران بقیه اعضای خانواده هستم. ولی حالاها دارم تمرین میکنم نگران شان نباشم. هر اشتباهی این کوچولوها میکنند به خودشان ربط داره، گرچه خانه و مادرو پدر را همه با هم شریک هستیم و اشتباه این ها روی من و بقیه تاثیر میگذارد ولی خب چاره چیست؟ اینا هر کاری که دلشان بخواهند میکنند و من باید تحمل کنم و چیزی نگویم. 

همه گوه هایی که خودم خوردم را هم اینها میخورند. پس جای ناراحتی نیست. 

اعتراف کنم؟

فکر کنم باید اعتراف کنم، مغزم هیچ علاقه ای به یاد گرفتن زبان جدید ندارد. بله وقتی به زبان جدید حرف زدن فکر میکنم خیلی از درون ذوق زده میشم.
خیلی دوست دارم زبان جدید یاد بگیرم ولی یک جایی از مغزم که تخت کنترل خودم نیست و همه کاره مغزم هست. علاقه ای به یاد گرفتن زبان جدید نداره! یعنی انگار از حرف زدن  خسته ام، از تقلا کردن خسته ام.  واقعا حوصله هیچکسی را ندارم.
شاید یک چند مدتی دوباره رفتم توی لاک خودم.

آدمیزاد مثل باطری می‌ماند.

با خنده و مهربانی و لبخند شارژ می‌شویم و هر چه ناداری و خالی شدن هایمان پر میشود و دوباره شروع میکنیم به مفید بودن!
خب خود زندگی و گرفتاری ها و مشکلات خود به خود باید شارژ ما را خالی کند، جای شکوه و گلایه نیست که ما همینطور ساخته شدیم. ما می‌خوابیم چون روح و بدن مان در طول روز خسته می‌شود، اشکالی هم ندارد ولی رفتار سرد آدمهایی که دوست شان داری، از چشم شان بیافتی، دیگه بهت توجه نکنند، شارژ باطری آدم را خیلی خیلی زودتر تمام می‌کند. چیزی شبیه قوز بالای قوز است.
حتی آدم دیگه با هیچی شارژ نمیشه، حتی ممکن است آدم دیگه به اوضاع قبلی اش برنگرده.
یک لبخند، یک شوخی، یک مهربانی چی است که از عزیزانتان دریغ میکنید.
آدمها که خسته از بیرون می آیند، دوست دارند با چهره خوش به دیگران سلام کنند و دیگران هم با چهره خوش جواب بدهند.

2019/02/05

از آن طرف هم فکر کنیم

از ذهن طرف مقابل گاهی فکر کنیم. خواه هر کی باشد، برادر، خواهر، مادر، پدر، رفیق پسر، رفیق دختر یا هر کی!
همین هایی که روی شما تاثیر می‌گذارد یا تاثیر می‌گذارید.
وقتی اینطوری فکر میکنم، خیلی حس خوبی دارم.
عصبانی هستی از کسی؟ چرا؟ چه کاری کرده است؟
حالا ! ممکن است هر کسی از شما عصبانی باشد، چرا؟ چه کاری انجام داده اید؟
شما محور همه با اتفاق های دنیا شاید نباشید.
امشب باز هم دلم هوای یک رفیق کرده است که صورتم را به صورتش بچسپانم و با هم قصه کنیم.
هر وقت مشروب می‌خورم ، حجم بسیار بزرگی از آگاهی در مورد زمان به مغزم وارد می‌شود. انبوهی از تصویرهایی از گذشته. نمیدانم چه وقت قرار است این تصویرها به جای غصه و غم برایم شادی بوجود بیاورد ولی فعلا همش فکر میکنم سریع تر بتوانم بروم افغانستان و توی یکی از کوهستان های هزارستان گم شوم. میدانم آنجا هم غصه خواهم خورد. میبینی؟! 
کاش قضاوت ام نکنی برای این لحظه نیم ساعته یا یک ساعته ام! همه من این نیم ساعت نیست. فردا آدم دیگه ای خواهم بود.
راستی! صدای خنده های بلند بلند بابا از اتاقش می آید. صدقه اش شوم. با همه اذیت هایی که مرا کرد ولی عاشقانه دوستش دارم.
بابا داره یک سری ویدیوهایی توی یوتویوب میبینه و با خودش بلند بلند می‌خنده!
همین که خوشی را توی تنهایی یافته جای شکرش باقی است.
بخوابم که فردا میرم مدرسه.
اما دلم همین اکنون، بار عظیمی از غصه را داره حمل می‌کنه. فردا این غصه نخواهد بود‌.

این را همه جا پخش کنید

اگه ما از هجده سالگی تا بیست و هفت سالگی، بیشتر سکوت کنیم و بیشتر سوال بپرسیم از آدمها و ابزار معتبر به جای حرف زدن و بدوخوب کردن و فتوا صادر کردن و قصه های خیالی و الکی بافتن، دروغ های شاخ دار گفتن، مطمئناً در این سالها آرامش بیشتری خواهیم داشت و ده برابر این آرامش را به سنین میانسالی منتقل خواهیم کرد.

2019/02/04

حواسمان به آینه های خودمان باشد.

در این روزها داداش کوچولو که تازه داماد شده و چند وقتی میشه از ایران برگشته، از صبح تا شب بدون وقفه، یعنی بدون وقفه و حتی حرکتی روی همان تختی که شب خوابیده بود، دراز میکشد و به موبایلش نگاه میکند. اینستاگرام، تلگرام و ... خلاصه حالا چند روز میشه که این کار را میکند، نزدیک به دو هفته میشه تقریبا 
وقتی در یک روز بیست بار وارد اتاق مان میشوم و مواجه میشوم به یک تصویر تکراری که داداش روی تخت دراز کشیده و به صورت پلشت وار به موبایل نگاه میکند و موبایل هم با فاصله بیست سانت از صورتش انگار، او ره هیپنوتیزم کرده باشد. اعصابم منفجر میشود.
احتمالا به این دلیل که روزها چندین بار چرت مرغی میزند، شب خوابش نمیبرد و روز هم سعی میکند بلند شود ولی خوابش می آید. از طرفی عادت ندارد روزها خواب عمیق برود ، شاید به این دلیل، روزها از جایش بلند نمیشود و فقط روی همان تخت هیچ کاری نمیکند. یک عالمه پلان دارد که فقط توی مغزش هست. 
مسئله این است که دو هفته پیش که از ایران امده بود، یکی از دوستان گفته بود کمی خستگی بگیرید و شروع کنید به کار بخیر! داداش گفته بود، نزدیک سه ماه خستگی گرفتیم و فقط خاو بودوم ! خستگی کار نیست. خیلی خوشحال شده بودم ولی حالا که میبینم فقط در حد یک حرف بوده! 

حالا.. 

این وضعیت داداش کوچولو، وضعیت من بوده در همین دو سال اخیر! 

باورم نمی آید که در این دو سال من اینطوری بودم و دیگران چطور مرا تحمل کردند. حالا که فکر میکنم چقدر مادرم و داداشها و خواهر و بابا صبر داشته اند و هیچی به من نگفتند. من توی ذهنم یک عالمه گرفتاری داشتم که هیچکس از آن افکار و مشکلاتم خبری نداشتند. 

چرا باید فکر کنم که داداش کوچولو هیچ فکر و گرفتاری ذهنی و دلتنگی و غمگین شدن و اینها ندارد؟؟ 


روز اول مدرسه

همین چند وقت پیش بود، دو سال پیش!
از اینکه دوباره میروم، های-اسکول و از اینکه این همه سال را وقت بگذارم تا دوباره برسم به یک وضعیت خوب که این اواخر مثلاً در افغانستان بدست آورده بودم، خیلی عصبی بودم و واقعا حالم بد بود.

نمیدانم از بی چاره گی میگم یا واقعا تغییراتی در خودم بوجود آوردم. چون خودتان میدانید که وقتی آدم یک چیزی ره بخواد و حتی زور بزنه و نشود، بعد مغز خودش تحلیل و نتیجه گیری می‌کنه و دلایل خوبی پیدا می‌کنه که آنقدر هم نیاز نبود برایش تلاش کنم ، داستان پیشک و گوشت که بعد از یک عالمه تلاش گفت، پییف بوی میده!

ولی من تلاش نکردم و هیچ جا ره هم نگفتم بوی میده، من فقط نمیتوانستم با خودم کنار بیام که از صفر شروع کنم.
امروز دوباره روز اول مدرسه است. بدون اینکه فکر کنم کی کجا رسیده و کی چه بدست آورده، بدون اینکه فکر کنم یک سال بعد قراره چه اتفاق هایی بیافته و آخرش چی میشه و اینها!
خیلی خوشحالم که امروز با اینکه دیشب ساعت یک و نیم صبح خوابیدم، پنج دقیقه قبل آلارم بیدار شدم. ساعت شش و پنجاه و پنج دقیقه!
این یعنی امید به زندگی ام بالا رفته. دیشب از ساعت دوازده شب که داخل جاگه رفته بودم ، خوابم نمی‌برد.  موبایلم یک فیلتر شب داره که کاملآ موبایلم به رنگ زرد کاهی و نزدیک به سرخ تبدیل میشه، نورهای آبی ره کامل از بین می‌بره. برای همین وقتی کتاب پی دی اف را باز کردم و یک ساعت خواندم به جای اینکه خواب از چشمهایم بپره، هر دقیقه بیشتر خوابم برد تا اینکه ساعت های یک و نیم به خواب رفتم.

می‌بینید دارم به این چیزها فکر می‌کنم. این فکرها خوبه.
بچه های مردم به فکر اداره یک کشور هستند تو به فکر چه چیزها هستی؟ اصلا بچه های مردم خرج سه خانواده ره با هم میدن، تو به فکر ازی هستی که فلان و فلان! بچه های مردم شب که خانه میان چهار دانه اولاد دور و برش بابا میگن تو هنوز نتانستی یک دوست دختر داشته باشی، چه برسه به زن!

خلاصه این حرفها هم هست. شاید قبلن ابن حرفها ذهنم را مصروف می‌کرد. الان ها فقط از بالا نگاه میکنم و از خنده دار بودن این حرفها، خنده ام میگیره.
خیلی از من می‌پرسند چه می‌کنی و چه کار و بارها!؟
میگم الکی ام... یک لقمه نانی در میاریم از فلان کار، یک کمی هم درس مرس می‌خوانیم.
البته چند وقتیه دارم به این نتیجه می‌رسم، این نوع جواب دادن خوب نیست. آدم اگه به کارهایش ارزش بده خوب است. مثلاً این چند روز که فوتوشاپ ره یک عالمه یاد گرفتم، اگه کسی پرسید بگم که چند وقتی بود میخواستم فوتوشاپ ره یاد بگیرم که الان خیلی یاد گرفتم.

خب دیر شد. دارم آب نیم گرم و لیمو و عسل همیشگی هر صبح ام را می‌خورم. یک پیاله بزرگ دارم یک قاشق عسل و یک دانه لیمو و آب نیم گرم، همین که از خواب بیدار شدم، همیشه همیشه می‌خورم.
راستی همین الان فیلتر نور آبی موبایلم خاموش شد و صفحه موبایلم سفید شد دوباره!
این یعنی مغزم باید کاملا بیدار شده باشه.

من رفتم. فعلا خدافز رفیق های من.
میدانم که هیچکسی اینجا نیست.