وقتی میشنوی رفیقت یک وظیفه خیلی خوب گرفته ولی خیلی دیر از تو تورنتو آمده! و تو هنوز حتی یک وظیفه کارگری هم پیدا نکردی! اگه آدم ناتربیت شده باشی باید حسادت کنی
وقتی میشنوی چند تا دوستت آنطرف مرز، آمریکا، وظیفه های خیلی خوبی توی شبکه های معتبر خبری گرفته اند، و میدانی که در آن زمینه بسیار قوی تر هستی و تو هنوز یک وظیفه پیتزا سازی را هم نتوانستی بگیری!
باید حسادت کنی!
البته که من حسادت نمیکنم. دروغ نمیگویم که این حس نمی آید. بله که می آید. چطور میشود سیلی محکم بخوری و درد نکند.
مهم این است که این حس در من تاثیری ندارد و زندگی و روحیه و حالم و دیگران را تاثیر گذار نیست.
برای رفیق تورنتو که واقعا از صمیم قلب خوشحال شدم.
آن زمانی که اینها ساعت شش صبح کورس انگلیسی میرفتند، من خواب بودم و بهترین روزهای جوانی ام را در بامیان بدون هیچ امکاناتی از قبیل کورس و فلان وفلان میگذراندم، اما خب به جایش اکسیژن نفس کشیدم و آفتاب گرفتم و به اندازه تمام عمرم بیکاری کردم و تفریح کردم. حتی شده بود که یک سال کاملا بیکار بودم و فقط میرفتم بازار و پس می آمدم خانه!
آن زمانی که من با لیسانس در بامیان به فکر این بودم که یک جا گارد شوم تا بتوانم بیشتر در مورد چیزهایی فکر کنم و بتوانم بنویسم و فلان! این رفیق آمریکایم بدون لیسانس فکر میکرد که در کابل رئیس دفتر UNDP سازمان ملل شود.
آن زمان که من داشتم تلاش میکردم پروداکشن خودم را درست کنم و یک سری فیلم های مستقل بسازم، آن دوست دیگرم که در آمریکا هست، توی تلویزیون طلوع، هشت سال عمرش را صرف ایدیت کردن مزخرف ترین سریالها و برنامه های طلوع کرد.
و انگلیسی خواند. حالا هشت سال تجربه کاری در یکی از معتبرترین تلویزیون های جهانی (شبکه طلوع) میتواند خیلی کمک بزرگی برای پیدا کردن اینگونه شغل ها باشد. زبان انگلیسی درست و قوی اش هم که واقعا برایش یک کمک بزرگ هست.
اگر فرض بگیریم که این دستاوردها برای آنها، واقعا چیزهای بسیار خوبی هستند که من هم باید به دست می آوردم که نیاوردم، باید بگویم آنها پاداش زحمت هایی که کشیدند را میگیرند و من تاوان زحمت هایی که نکشیدم را میدم به همین سادگی
چرا باید حسادت کنم؟
یکی از لحظه هایی که واقعا جانم درد میگیرد و خیلی سخت تحمل میکنم، لحظه ای هست که در جمعی متوجه میشوم، یک نفری به چیزی یا کسی حسادت کرده و داره حسادت و عصبانیت اش را پنهان میکنه. واقعا برایم سخت میگذرد.
مثلا یک آشنایی داریم که با یک دوستش با هم تورنتو آمده اند. هر دو یک کارهایی کردند و یک تلاشهایی هم کردند، هر دو در کابل تقریبا یک وظیفه داشتند و تقریبا هر دو یک سری توانایی هایی هم داشتند. حالا یکی از آنها، خانه نیم میلون دلاری دارد و ممکن است که خانه دوم را هم بخرد. زندگی اش خوب میگذرد و هر طرف دارد سرمایه گذاری میکند. این آشنای دیگر، هنوز در یک آپارتمان زندگی میکند و پس اندازی ندارد و شب ها اوبر میکند و دانشگاه سال اول است.
بیشتر از چندین بار اتفاق افتاده که حسادت خیلی خیلی وحشتناک این آشنای دیگر را شاهد بودم. و چقدر سخت بود و درد آور بود دیدن این صحنه ها. انگار با کارد به بغل این دوست میکردند، یک سری حرفهایی میزد با لبخند تقلبی که اوضاع را خیلی بدتر میکرد.
برای من موفقیت شکل دیگری دارد. درست است که فکر میکنم، یک لقمه نانی باشد و یک زندگی نسبتاَ راحت تری! ولی از همه چیز مهم تر برای من خود همین لحظه است که میگذرد. هر طوری که میگذرد. برای من چیزی به اسم آینده معنایی ندارد. خوشی های من به هیچ چیزی وصل نیست که وقتی به دست شان بیاورم خوشحالتر شوم یا فلان!
من نیازهای زندگی ام را در حد غذا خوردن و اتاق گرم و خواب راحت، تقلیل داده ام. اینها را هم با حداقل ترین در آمد میشه تامین کرد که دارم. مطمئن باشید ازدواج پولی نخواهم کرد و به همسرم احترام خواهم گذاشت و هیچ پولی برای خریدنش نخواهم داد. هیچ رقابتی هم با هیچکسی ندارم.
من سالها موتر نداشتم و سالها موتر داشتم. هیچ تفاوتی بین این سالها نبود و اگر هم تفاوتی بود، توی ذهن من بود نه در خارج!
مثلا میگفتند راحتی میاره! معلومه که راحتی میاره ولی خب یک راحتی های دیگری را هم میگیرد. مثلا بردن فرغون خالی به طرف رودخانه است. وقتی هشت کیلومتر فرغون خالی را به طرف رودخانه ببری تا از آن طرف سه بشکه آب بیاری! تا برای چند روز دیگر پشت آب نروی! خب چرا هر روز آدم این هشت کیلومتر راه را نرود بدون فرغون و خوش خوشان نیم بشکه آب بیاورد برای یک روزش؟ چرا اینقدر باید سرعت به زندگی مان بدهیم. مثلا برای چند روز آب داشته باشیم که به جایش چی کار کنیم؟ یک فرغون دیگر را هم بخریم و برایش توی خانه یک جای پیدا کنیم. مواظبتش را کنیم. برایش خرج کنیم.
موفقیت برای من یعنی آرامش! جایی که استرسی نباشد، اضطرابی نباشد. فکر میکنم آدم فقط وقتی ارزش دارد که استرس و اضطراب را توی بدنش راه بدهد که جان مظلومی، یا فقیری، یا درمانده ای را از زیر بار فشار ظالم یا شرایط بد بیرون بکشد و نیاز باشد با چیزهایی یا کسانی مبارزه کنی و از این طریق استرس و اضطراب را متحمل شوی!
و باید این را بگویم که پول بیشتر در آوردن یعنی یک بشقاب غذای بیشتر ذخیره کردن برای فردا درصورتی که میدانی یک بشقاب غذا به یک نفر نرسیده و گرسنه است.
البته این هایی که میگم همش چرندیات است، شما همان کاری را انجام بدهید که دوست دارید. مرا هم چند تا فحش بدهید. یا اینکه بگویید، این آدم یک روانی است. چون مسئله این است که این چیزهایی که میگویم را خیلی تلاش میکنم، زندگی کنم. ولی گاهی آنقدر فشار زیاد است که مجبور میشوم برای اینکه خیلی تنها نمانم، کارهایی انجام بدهم، مثلا به فکر درست کردن یک تجارت و پول در آوردن باشم.
No comments:
Post a Comment