2019/02/06

یکی از آن شب ها

امشب از آن شب هایی هست که اصلا حوصله ندارم. یعنی خیلی حوصله ندارم. میخوام برم باشگاه، ولی روی صندلی میخکوب شدم. از آن شب هایی که میگم خب که چی؟ و یک جور خواب مسخره خفیف هم توی کله ام میچرخه ولی خواب نیست. 
نمیدانم چی شده مره. 
امشب باید یک رفیق میداشتم و میزدم بیرون! 
از آن شب هایی است که از آدمها بدم میاد. از همین های اطرافم. مه نمیدانم چی شده؟ اتفاق خاصی هم نیافتاده. 

ولش کن، من بروم باشگاه! یک کم آهن بلند کنم، حالم خوب شود. برگردم شاد شاد، درس بخوانم ، باز هم فوتوشاپ بخوانم. دارم دنبال کار میگردم. کار بعد از ظهر! 
کمی نگران بقیه اعضای خانواده هستم. ولی حالاها دارم تمرین میکنم نگران شان نباشم. هر اشتباهی این کوچولوها میکنند به خودشان ربط داره، گرچه خانه و مادرو پدر را همه با هم شریک هستیم و اشتباه این ها روی من و بقیه تاثیر میگذارد ولی خب چاره چیست؟ اینا هر کاری که دلشان بخواهند میکنند و من باید تحمل کنم و چیزی نگویم. 

همه گوه هایی که خودم خوردم را هم اینها میخورند. پس جای ناراحتی نیست. 

No comments:

Post a Comment