باور دارم کارهای بزرگ هیچ وقت یک دفعه ای انجام نمیشه! و هر کسی ، دیگری را قضاوت میکند که چه باید بکند و چه باید نکند، یک احمق کثیف است. به این فکر نکن و به آن فکر نکن نداریم. این حرفها همه چرند است.
مردم در مورد خودشان و خانواده شان حرف نمیزنند چون میترسند نقطه ضعف به دیگران میدهند. ولی من نمیترسم. چون میدانم مردم خیلی مصروف هستند و وقت ندارند برای مردم نقشه بکشند و از نابود شدن شان لذت ببرند البته به جز بعضی از آدمها که این کار را میکنند. ولی این روزگار مره آنطور بار آورده که برای آن بعضی ها همیشه یک چیزی در آستین داشتم.
من برعکس دیگران فکر میکنم، کارهای بزرگ در واقع کارهای کوچیکی هستند. کسی که این کارهای بزرگ را انجام میدهند، به آن کارها به عنوان کارهای بزرگ نگاه نمیکند. اگر اینطور میبود، آدمها یک جایی متوقف میشدند در قسمت به دست آوردن قدرت و پول و شهرت و هر چی! مثلا شاید در همین مرحله از زمان برایم داشتن یک آپارتمان مستقل خیلی کار بزرگی باشد، اما همین چند سال پیش، کرایه یک ساله یک خانه را داده بودم و یک رستوران داشتم که توی یک باغ سیب بود که بیشتر از چهل تا درخت داشت. آدمهای سرشناسی که رفیق هایم بودند صدالبته بعضی هایشان هم دشمنان من بودند. اما یادم می آید، یک مرحله از زمان بزرگترین کار زندگی ام این بود که روزی یک دانه کت بدوزم که دستمزدش میشد، هزار و پانصد تومن که میشد با آن یک کیلو گوشت خرید. آن وقت ها برایم خیلی بود. مردم در سطح من خیلی گوشت نمیخوردند. و در دوره ای از زمان هم یادم هست که بزرگترین کارم خرید یک نان خشک بود که از گرسنگی نمیرم. یک بار بزرگترین کارم این بود که موتروانی را یاد بگیرم و افتخار خیلی بزرگی بود مثلا! یک بار دیگر این بود که دانشگاه بروم و تمامش کنم. تمامش کردم ولی از آن دانشگاه بی معنی متنفر بودم وقتی هیچ علمی به کسی یاد نمیداد. برای همین مدرکش را نگرفتم.
من در زندگی ام کارهای خیلی زیادی کردم که خیلی خودم ندیدمشان، برایم مهم نیست دیگران ندیده باشند چون توقعی از کسی ندارم . پدرم هر چقدر که فرهنگ حرف زدن توی خانواده را به سر دار سکوت کشید، چیزی که از پدرش یاد گرفته بود، من وقتی کمی بزرگتر شدم، این فرهنگ را زندگی بخشیدم. اینقدر دلقک بودم و اینقدر خنداندم و اینقدر تحقیر شدم ، اما بعد از من خیلی ها توانستند حرف بزنند و نظر بدهند. پدرم گناهی نداشت. یک آدم بیسواد زحمت کش که نسل سوم یا چهارم قتل عام شدگان بوده که به خاطر نجات خودش فرار کرده به ایران ! کشوری که وضعیت فرهنگی شان از ما بدتر بود.از ما که گله ای نبود. سالها و نسل ها خون مان را ریخته بودند به جز ترس و اطاعت چیزی دیگری یاد نگرفته بودیم.
امروز پدر اخبار نگاه میکرد، مهمان و کارشناس سیاسی یک موضوع را به سه کلمه پشت سرهم میگفت، باخودم گفتم، سه کلمه یک معنا را پشت سرهم تکرار میکنه! پدرم سریع گارد گرفت و گفت: خوبه دیگه! همین ها هستند که مبارزه میکنند با طالبان و داعش! ما چی هستیم؟ خوبه که آنها همینقدر تلاش میکنند. ما چی؟ حتی نمیتوانیم خودمان را حفظ کنیم. وقتی میگه، نمیتوانیم خودمان را حفظ کنیم، برای اینکه سالها با این آدم زندگی کردم میدانم منظورش چیه!
بابا این جمله را هیچ وقت برای مثلا دزد شدن یا قاتل شدن بچه هایش استفاده نمیکنه! معمولا وقتی اگر احساس کنه، بچه هایش ممکنه کسانی را بگایند یا گاییده شوند! این جمله را استفاده میکنه. مثلا میگه، همشری ها فلان جا خودشان را حفظ نکرده اند.
ولی خوب این حرفهایی که میزنم همه چرنده! چیزی که چرند نیست این است که این آدم یکی از مخالفان سرسخت وحشتناک بود و با عصبانیت و قهر و دعوا همیشه شب را بر ما تلخ میکرد، او مخالف فعالیت های سیاسی مادرم بود. هیچ وقت نگفت، به تو افتخار میکنم که داری مبارزه میکنی! اما حالا برای این زن کارشناس سیاسی این افتخار ره میکنه!
اما چطور انکار کنم که این آدم تمام عمر برای خودش و خانواده اش کار کرد.میتوانست خیلی بدتر از این باشد.
شاید هیچوقت اعتماد به نفس را در من بوجود نیاورد و همان ذره هایی که طبیعت به من داده بود را هم از من گرفت اما همیشه مرا میگفت، جان بابا!! و بعدش میگفت، تو بی عقلی!!
جان بابا!! تو هنوز بی عقلی!!
حداقل جان بابا که میگفت.
این جمله ای را که میگم را تا حالا اینطوری نگفته ولی خلاصه تمامش را در همین چند جمله میتوانم بگویم.
بچم! تو میتوانی این را درست کنی، اما دست نزن! خرابش میکنی!
تو میتوانی این کار را انجام بدهی ولی دست بهش نزن!
خلاصه که کارهای بزرگ مثل هزاران خشت کوچیکی میمانند که روی پایه های خیلی بزرگ گذاشته میشوند. میخواهم بگویم این کارهای کوچک به نظر همه مردم، همان ستون های بزرگ هستند که هیچ وقت کسی آن ها را نخواهند دید. مردم به کاشی کاری ها و نقش ها و لعاب ها نگاه میکنند ولی چیزی که میمانند، پایه ها و ستون ها هستند که میمانند.