2019/03/06

بلند پریدن زیاد، خشتک آدم ره پاره میکند

از وقتی یادم هست، خیلی ها به من میگفتند تو خیلی باهوشی! از معدل بیست من از بیست نمره که همیشه اینطور بود تقریبا، البته سالهای راهنمایی شروع شد به خراب شدن و خیلی جاهای زندگی که خودم را به عنوان یک آدم باهوش و زرنگ معرفی کرده بودم. گاهی هم واقعا باورم شده بود یک گوه خاص هستم که فعلا فکر نمیکنم که فرقی با آدمهای دیگه داشته باشم به جز چند چیز کوچک که همه با همه فرق میکنند. ولی اساسات همان اساسات است. خب زرنگی و هوشیاری واقعا چی هست؟ و چرا باید بهش افتخار باید کرد؟ به نظر من احمقانه است کسی به تیزهوشی یا باهوشی اش افتخار کند. تیزهوشی از چند چیز ناشی میشه و عواملش ره الان میگم. اول اینکه ممکن است به ارث رسیده باشد و ژنیتیکی باشد. دوم اینکه میتواند به خاطر تربیت باشد که از کودکی خانواده، فرزند را در معرض تجارب مختلف قرار داده و به او فرصت آزمایش و مشاهده و تحقیق و بررسی و اینها داده، سوم به غذا ربط خیلی مهمی دارد، چهارم به دغدغه هایی که یک آدم میتواند از کودکی تا جوانی میتواند داشته باشد. پنجم ربط کاملی به شرایط فرهنگی جامعه داردو  
این پنج عاملی که گفتم، هیچ کدام به انتخاب یک آدم ربطی ندارد، مثلا یک کودک تا جوانی نمیتواند بگوید خب، من میخواهم تیزهوش بار بیایم و باید به بقیه بفهمانم که از دو سالگی تا هجده سالگی باید اینطوری شود و آنطوری شود. 
چیزهایی که هیچ خردسال و کودک و نوجوانی در آن هیچ سهمی ندارند. مثلا یک نفر کمی ذهن عجیبی دارد و نمیتواند سریع یاد بگیرد، وقتی خوب تحقیق میکنی، میبینی یا حاصل ازدواج فامیلی بوده، یا از کودکی یک غذای خوب نخورده یا وقتی که میخواسته طاقچه های هوشش مثل یک کتابخانه رشد کند، کسی درست با او حرف نزده، کسی او را اجازه تحقیق و مشاهده و آزمایش نداده و تجربه های کمتری داشته! یا مثلا کسی نبوده که او را از بعضی انحرافات رفتاری منع کند و بهش راه درست ره مشخص کنه و به جای چیزهای بدردنخور، چیزهای خوب داخل مغزش وارد کنه! مثلا کودکانی را دیدم که از کودکی تا جوانی از صبح تا شب فقط یک کار را کردند و یک سری آدمهای مشخصی را دیدند. 

حالا که دارم سعی میکنم انگلیسی یاد بگیرم، چند تا تجربه خودم را در قسمت یادگیری میگویم. برای یادگیری چیزی، صدها روش مختلف وجود داره که میشه ازشان استفاده کرد آدمها کارها ره به طریقی که دوست دارند انجام میدهند و سعی میکنند نتیجه همان چیزی باشد که باید باشد. اما در این زمان مثل قدیم نیست. همه چیز به دست طراحان و متخصصان افتاده است و هر کاری برای خودش متخصص ها و طراحانی دارند که عمرشان را صرف پیدا کردن، بهترین راه، آسان ترین راه، سریع ترین راه و بی خطرترین راه میکنند. مثلا اگر یک آدمی میگه، یاد گرفتن زبان انگلیسی از دو سال تا چهار سال وقت میگیره یعنی در حدی که بتوانی بفهمی و در حد معمولی بنویسی و صحبت کنی در حدی که بتوانی با آن انگلیسی شغلی را بگیری که دوست داری! یعنی شما باید این زمان را بگذرانید. و آنها میدانند این سیستم ها طوری طراحی شده است که راه میانبری برایشان نیست و آنها میدانند تکرار کردن یک کلمه چند بار به حافظه دراز مدت شما میرود، آنها میدانند نوشتن چند بار میتواند املای شما را قوی کند، بنابراین آنها میدانند یک سطح انگلیسی چقدر طول خواهد کشید و هیچ راه فراری نیست. شما آدمهایی را شاید ببینید که یک زبان را در یک سال خیلی خوب یاد گرفته اند. ولی تا جایی که من تحقیق کردن آنها روزانه به طور خیلی درست و صحیح، شش تا هفت ساعت وقت گذاشته اند. من حتی نمیتوانم تصور این موضوع را بکنم، هفت یا هشت ساعت به طور واقعی و جدی! 
ما به آنها میگوییم آنها خیلی نابغه اند، راستش آنها چیزهایی دارند که باز هم برمیگردد به همان عواملی که گفتم که میتوانند این همه ساعت را برای خواندن و مطالعه بگذارند و از خیلی چیزهای زندگی شان بزنند و روی یک هدف متمرکز شوند ولی چیزی که اینجا هست این است که، آنها آدمهای عادی نیستند. آنهایی که عادی نیستند هم ممکنه بیمار باشند. یعنی احتمال داره! 
مثلا خودم هیچ وقت دوست ندارم از یک بیماری روحی مثلا انزوا طلبی رنج ببرم که بر اثر آن در طول ده سال یک کتابخانه غول را تمام کرده باشم. من چیزی که هستم را باید مدیریت کنم. نیازی به مقایسه نیست. 

وقتی واقعا چسبیدم به انگلیسی دو سال پیش بود. یک سالش را هم به خاطر اینکه داشت حالم از این انگلیسی خواندن و این مهاجرت بهم میخورد از دست دادم. البته من از پانزده سال پیش، به یاد گرفتن انگلیسی فکر میکردم، آن زمان یکی از افتخارات بزرگ خاندانی ما بود. مثل موتروانی ، رانندگی! 
من هیچ وقت کلاس انگلیسی نرفته بودم به طور منظم! ولی الان یک سال کمتر میشه که سعی میکنم کلاس بروم وبدون توقف ادامه بدم. انگلیسی ام خوبتر شده ولی آن اعتماد به نفس که بگم، انگلیسی ام فعلا بهتر شده، وجود ندارد. 
چیزی که میخواستم این بود که فرزندتان را دچار دو شخصیت نکنید، پدرم مره هیچ وقت آدم باهوشی نمیدانست در صورتی که مادرم و خیلی از آدمها این را میگفتند. پدرم شاید به زبان میگفت، ولی از تحسین کردن واقعی من، شرم میشد. برای همین من همیشه فکر میکردم ، من گوه خاصی هستم ولی آن قدرت و آن اعتماد به نفس که واقعا این گوه خاص بودن را بهش بال و پر بدم را نداشتم. برای همین میشد که همه جا به جای اینکه یک گوه خاص باشم، یک گوه خالی میشدم. از ضعیف ترین ها ضعیف تر! 

مشکل دومم قانون گریزی من بود، از هر جایی که بند بمانم، از هر جایی که قانونی باشد، از هر جایی که بفهمم یک عده دارند به یک طرف حرکت میکنند، سریع گاردهایم باز میشوند و حالم بد میشود. 

خب من با یک عالمه مشکلات مخصوص خودم دست و پنجه نرم میکنم که مطمئنم دیگران مشکلات مخصوص خودشان را دارند. همه شبیه هم نیستند. من ده سال، هرشب آرزو میکردم با آبرو بمیرم! و همیشه فکر میکردم قراره به زودی بمیرم! مطمئناَ وضعیت من با یک آدمی که این تجربه را نداشته فرق داره! پس جایی برای مقایسه نیست. 

پس هر چیزی که یاد میگیرید، نیاز به گذاشتن زمان دارد و هیچ وقت فکر نکنید از بقیه باهوش تر هستید، فقط روزانه همانقدر وقت بگذارید که فکر میکنید کاملا روی یک چیزی مسلط شدید، و سعی کنید بعد انتخاب یک سیستم آموزشی خوب، ازش به طور کامل پیروی کنید و وقت بگذارید. حتما وقت بگذارید. 

2019/03/05

فاک به کارهای بزرگ

باور دارم کارهای بزرگ هیچ وقت یک دفعه ای انجام نمیشه! و هر کسی ، دیگری را قضاوت میکند که چه باید بکند و چه باید نکند، یک احمق کثیف است. به این فکر نکن و به آن فکر نکن نداریم. این حرفها همه چرند است.
مردم در مورد خودشان و خانواده شان حرف نمیزنند چون میترسند نقطه ضعف به دیگران میدهند. ولی من نمیترسم. چون میدانم مردم خیلی مصروف هستند و وقت ندارند برای مردم نقشه بکشند و از نابود شدن شان لذت ببرند البته به جز بعضی از آدمها که این کار را میکنند. ولی این روزگار مره آنطور بار آورده که برای آن بعضی ها همیشه یک چیزی در آستین داشتم. 
من برعکس دیگران فکر میکنم، کارهای بزرگ در واقع کارهای کوچیکی هستند. کسی که این کارهای بزرگ را انجام میدهند، به آن کارها به عنوان کارهای بزرگ نگاه نمیکند. اگر اینطور میبود، آدمها یک جایی متوقف میشدند در قسمت به دست آوردن قدرت و پول و شهرت و هر چی! مثلا شاید در همین مرحله از زمان برایم داشتن یک آپارتمان مستقل خیلی کار بزرگی باشد، اما همین چند سال پیش، کرایه یک ساله یک خانه را داده بودم و یک رستوران داشتم که توی یک باغ سیب بود که بیشتر از چهل تا درخت داشت. آدمهای سرشناسی که رفیق هایم بودند صدالبته بعضی هایشان هم دشمنان من بودند. اما یادم می آید، یک مرحله از زمان بزرگترین کار زندگی ام این بود که روزی یک دانه کت بدوزم که دستمزدش میشد، هزار و پانصد تومن که میشد با آن یک کیلو گوشت خرید. آن وقت ها برایم خیلی بود. مردم در سطح من خیلی گوشت نمیخوردند. و در دوره ای از زمان هم یادم هست که بزرگترین کارم خرید یک نان خشک بود که از گرسنگی نمیرم. یک بار بزرگترین کارم این بود که موتروانی را یاد بگیرم و افتخار خیلی بزرگی بود مثلا! یک بار دیگر این بود که دانشگاه بروم و تمامش کنم. تمامش کردم ولی از آن دانشگاه بی معنی متنفر بودم وقتی هیچ علمی به کسی یاد نمیداد. برای همین مدرکش را نگرفتم. 
من در زندگی ام کارهای خیلی زیادی کردم که خیلی خودم ندیدمشان، برایم مهم نیست دیگران ندیده باشند چون توقعی از کسی ندارم . پدرم هر چقدر که فرهنگ حرف زدن توی خانواده را به سر دار سکوت کشید، چیزی که از پدرش یاد گرفته بود، من وقتی کمی بزرگتر شدم، این فرهنگ را زندگی بخشیدم. اینقدر دلقک بودم و اینقدر خنداندم و اینقدر تحقیر شدم ، اما بعد از من خیلی ها توانستند حرف بزنند و نظر بدهند. پدرم گناهی نداشت. یک آدم بیسواد زحمت کش که نسل سوم یا چهارم قتل عام شدگان بوده که به خاطر نجات خودش فرار کرده به ایران ! کشوری که وضعیت فرهنگی شان از ما بدتر بود.از ما که گله ای نبود. سالها و نسل ها خون مان را ریخته بودند به جز ترس و اطاعت چیزی دیگری یاد نگرفته بودیم. 
امروز پدر اخبار نگاه میکرد، مهمان و کارشناس سیاسی یک موضوع را به سه کلمه پشت سرهم میگفت، باخودم گفتم، سه کلمه یک معنا را پشت سرهم تکرار میکنه! پدرم سریع گارد گرفت و گفت: خوبه دیگه! همین ها هستند که مبارزه میکنند با طالبان و داعش! ما چی هستیم؟ خوبه که آنها همینقدر تلاش میکنند. ما چی؟ حتی نمیتوانیم خودمان را حفظ کنیم. وقتی میگه، نمیتوانیم خودمان را حفظ کنیم، برای اینکه سالها با این آدم زندگی کردم میدانم منظورش چیه! 
بابا این جمله را هیچ وقت برای مثلا دزد شدن یا قاتل شدن بچه هایش استفاده نمیکنه! معمولا وقتی اگر احساس کنه، بچه هایش ممکنه کسانی را بگایند یا گاییده شوند! این جمله را استفاده میکنه. مثلا میگه، همشری ها فلان جا خودشان را حفظ نکرده اند. 
ولی خوب این حرفهایی که میزنم همه چرنده! چیزی که چرند نیست این است که این آدم یکی از مخالفان سرسخت وحشتناک بود و با عصبانیت و قهر و دعوا همیشه شب را بر ما تلخ میکرد، او مخالف فعالیت های سیاسی مادرم بود. هیچ وقت نگفت، به تو افتخار میکنم که داری مبارزه میکنی! اما حالا برای این زن کارشناس سیاسی این افتخار ره میکنه! 
اما چطور انکار کنم که این آدم تمام عمر برای خودش و خانواده اش کار کرد.میتوانست خیلی بدتر از این باشد. 
شاید هیچوقت اعتماد به نفس را در من بوجود نیاورد و همان ذره هایی که طبیعت به من داده بود را هم از من گرفت اما همیشه مرا میگفت، جان بابا!! و بعدش میگفت، تو بی عقلی!! 
جان بابا!! تو هنوز بی عقلی!!
حداقل جان بابا که میگفت. 
این جمله ای را که میگم را تا حالا اینطوری نگفته ولی خلاصه تمامش را در همین چند جمله میتوانم بگویم. 
بچم! تو میتوانی این را درست کنی، اما دست نزن! خرابش میکنی! 
تو میتوانی این کار را انجام بدهی ولی دست بهش نزن!

خلاصه که کارهای بزرگ مثل هزاران خشت کوچیکی میمانند که روی پایه های خیلی بزرگ گذاشته میشوند. میخواهم بگویم این کارهای کوچک به نظر همه مردم، همان ستون های بزرگ هستند که هیچ وقت کسی آن ها را نخواهند دید. مردم به کاشی کاری ها و نقش ها و لعاب ها نگاه میکنند ولی چیزی که میمانند، پایه ها و ستون ها هستند که میمانند. 

2019/03/03

یک اسیر آزاد

بچه هایتان را طوری اسیر کنید که تا آخر عمر متوجه اسارت خود نشوند و همیشه احساس کنند، انسان های آزادی بودند. اینطور فقط می‌شود به آنها آرامش را بخشید، اما قول نمیدهم که در آن چیزی به عنوان انتخاب در زندگی شان اتفاق بیافتد. اما به آرامش می‌رسند و این تنها چیزی است که یک آدم می‌تواند آرزویش را کند. این خوشی ها و غصه های بیهوده‌ همه بهانه هایی برای این است که رو به جلو حرکت کنیم.
باز هم میگویم، همان کماندار غمگینی هستم که در سنگر خودش، با پنج یا شش تیر آخر مانده است و لشکری از سیاهی و زشتی و مرگ به سویش می آید.
باید آرامش خودش را حفظ کند و تیرهایش را تا وقتی هستند به عنوان امید برای زندگی نگه دارد. فاصله رسیدن این لشکر سیاهی تا کماندار، هر چه باشد همان زندگی است. هر چقدر طولانی تر بهتر!
آنها برنده هستند، نه می‌دوند به سوی من، نه می ایستند! آهسته و سنگین می آیند. و وقتی رسیدند من باید تیرهایم را تمام کرده باشم. آخرین تیر، با آخرین نفس هایم باید پرتاب شوند. این یعنی زندگی و محافظت از امید.
میترسم تیرهای خوشی را عجولانه رها کنم! باید انتخاب خوب داشته باشم. چیزی بدتر از پشیمانی و ناامیدی نیست.
کمانداری که گلوی خودش را می‌برد، حتما انتخاب های بدی داشته که این کار را می‌کند. او به دیوار ناامیدی و پشیمانی برخورد کرده است و راهی برای او باز نیست.