2019/01/19

اربابان، وقتی برده ها را گفتند، آزاد هستید، برده ها اعتراض کردند. ما از گرسنگی خواهیم مرد. ما کاری به جز بردگی بلد نیستیم

سالها قبل همان‌طور که آدمها آتش را کشف کردند، نمیدانم چقدر زنها در این کشف سهم داشتند یا نه!!
مردان به فکر توسعه لذایذ زندگی افتادند.
خانه گرم، غذای گرم، زن زیبا و لوند

عصر ماهیچه و زور بوده حتماً و مردها به طور فیزیکی قدرتمندتر! چون عقل حاکم نبوده ، هر کی زور داشته، حرفش را به کرسی مینشانده! البته اینطور هم نبوده که فقط مردها از این کارها کرده باشند.
زنان قوی تر به زنان ضعیف تر قانون وضع کردند و زور گفتند.
برادر قوی تر به برادر ضعیف تر، خواهر قوی تر به خواهر یا برادر ضعیف تر!
همه برای هم قانون وضع کردند. رئیس قبیله با استفاده از زور چند سرباز به همه قانون وضع میکرده!

خلاصه همه چیز بر اساس قدرت و زور و بازو تصمیم گرفته می‌شده.

از بین تمام قوانین، قوانین مردسالارانه‌ هنوز هستند و از بین نرفتند. مثلاً قانون رییس قبیله از بین رفت چون رئیس قبیله ای وجود ندارد و مردم مجبور نیستند، از شکارشان به رئیس قبیله یک سهم بدهند یا هر سال یک دختر را برایش قربانی کنند.

اما قانونِ مردسالارانه بسیاری از همان زمان مانده است. زن باید آفتاب مهتاب ندیده باشد.
آدم خوب که فکر کند، قشنگ متوجه میشود که وقتی تازه آتش کشف شده بوده، مرد بر اساس آزمون خطا متوجه شده که زنش را وقتی برای شکار نمیبره و توی غار کنار آتش می‌نشیند. دستانش نرم تر میشود و صورتش تمیز تر می‌شود. شاید هم چند قرن طول کشیده تا مردان برای این انکشاف این لذت زحمت کشیدند.
تنها رفتند برای کار و گفتند زن باید کنار اولادهایش باشه. زن باید با مردان دیگه هم کلام نشود. زن باید نازک باشد با پوستی سفید و نرم!

اینهایی که گفتم، نه تحقیق علمی است، نه یک متن معتبر! افکار پاشان خودم هست که گاهی از سرم می‌گذرد.
مثلاً رفیقم که جدا شد گفت، فلانی مواظبم هست. این را باید خیلی قبل تر احساس میکردم. ولی من متوجه نشدم. شاید مردها این قوانین را برای زنها وضع کرده اند ، ولی زنها از این قوانین به طور بسیار زیرزمینی و مخفیانه دفاع می‌کنند.
همین هایی که منتظر ازدواج مینشینند تا خوشبخت تر شوند. همین هایی که به بهانه درد دل ساده، توقع دارند، شوهرشان همه مشکلاتشان را حل کند. همین هایی که میگن زن که حسود نباشه، زن نیست، زن باید مواظب شوهرش باشه، وگرنه بقیه زنها میقاپندش. یعنی زنهایی هم هست که شوهر می قاپند؟؟
باید حواسم می‌بود، وقتی می‌گفت، فلان جای بدنم درد می‌کنه، از این راه دور با رفیقی کسی حرف میزدم که یک دکتر خوب پیدا کنه، به رفیقم میگفتم بره جلوی در خانه اش، برش داره و ببره دکتر! تا شاید از این طریق عشقم را ثابت کرده باشم. من نفهمیدم.

زن آفتاب مهتاب ندیده، یک بدن رنجور خسته ضعیف داره که از کم تحرکی هر روز مریضه!
زن آفتاب مهتاب ندیده فقط ناله می‌کنه، که البته مردها ناله را خیلی دوست دارند مخصوصا توی رختخواب
زن آفتاب مهتاب ندیده، مثل گوسفند فقط میخوره، البته چون تحرک نداره، اشتها هم نداره!
زن آفتاب مهتاب ندیده، فقط فکر می‌کنه تمام هنر‌های عالم ، همین بافندگی هست. تازه اگه یاد داشته باشه.

به نظر من، فرق نمیکنه، یک زن چقدر می‌تواند قدرت تصاحب کند، مهم این است که قدرت تصاحب کند. حتی در سطح یک فامیل کوچک.
این حق زنان هست.
شاید برای خودم خیلی منفعت نداشته باشد جز ضرر!
اما معتقدم برای برابری بین زن و مرد، مردها باید یک سری ضررهایی ببینند.

شاید اینطوری باشد

توی اینستاگرام یا هر جا که زیاد بنویسی، بقیه دیگه اصلا نمی‌نویسند. حتی همان کم که می‌نوشتند را هم نمی‌نویسند. 

زیاد که آدم با عرضه باشه، اطراف آدم همه مردان مرد مثلاً بی عرضه میشن

زیاد که قوی باشی همه ضعیف و بدبخت و افسرده میشن و مثل کنه به جانت می‌چسبند تا بهشان نیرو بدی و مشکلات شان را حل کنی یا اینکه یک آهن بر میدارند و شروع میکنند به سوراخ کردنت. از این کار لذت می‌برند.

وقتی توی چشم همه موفق باشی، ناگزیر اطرافیانت را از دست میدی!  یا تقصیر خودشان، یا تقصیر خودت

همین الان که هیچکسی از من توقعی نداره، خیلی خوش میگذره

چند وقت پیش ها از اینکه مردم در مورد من چی مِگن ره توجه میکردم الان هیچ ارزشی برایم نداره! راستش مردم هم خیلی وقت ندارند در مورد من حرف بزنند.

من هر بار تنبل بودم، اطرافیانم پر از تلاش بودند.
من هم از دیدن تلاش اطرافیانم لذت میبرم 🤭

2019/01/18

افغانستان در این وضعیت است.

آلبر کامو:
جنگ همان‌قدر که زاییده شور و شوق جنگ‌طلب‌ها است، همان‌قدر هم زاییده نومیدی و بی‌عملی کسانی است که از جنگ بیزارند.

خوبی ها، باید به نهاد یا همان ناخودآگاه برود.

پدر و مادرم هر دو کسانی هستند که از بین باتلاق فقر خودشان را بیرون کشیده اند و ما را با پنجه و دندان بزرگ کرده اند. البته که این حرف تکراری هست میدانم و شما این حرف را خیلی جاها خوانده اید، فیلم ها، متن ها و صداها! حتی آن دختری که پدرش فقط یک ماشین مدل پایین داشت و بقیه خانواده شان نداشتند و مجبور بوده در سرویس بوگندوی مدرسه سوار شود.
اما فقر ما و پدر مادرم، از آن فقرهایی بود که تازگی از قتل عام فرار کرده باشند که همینطور هم بود. وقتی فقر میگم نیاز به کمی تحقیق دارد، از آن فقر های هزاره مهاجری!
که نه پدر و مادر الکلی باشد و نه معتاد! چهار ستون سالم و محکم و یک روح مقاوم مثل سنگ و کار هر روز ده ساعت در سخت ترین شرایط کاری و آب و هوایی! ولی هیچ وقت پول خریدن یک غذای خوب را هم نداشته باشی. لباس و کفش و اینها برای تیپ زدن نبود. برای پوشاندن بود. یعنی اگر زمستان می‌شد و متوجه می‌شدیم، سرمان اگر پوشانده نشود، مریض می‌شویم، کلاه می‌خریدیم. ارزان ترین و محکم ترین و گرم ترین! و شاید زشت ترین! راحت بودنش هم بیشتر شانسی بود و یا مقاومتی بود ، یعنی یک چند وقتی که میپوشیدی، خار خاری ها کم کم از بین می‌رفت. گشادی و تنگی اش هم به قول دکاندار یک بار بشوری یا یک بار بپوشی، خودش درست میشه!

حالا ما تورنتو زندگی میکنیم، آرزوی یک عالمه آدم پولدار و فقیر که خیلی هایش معتقدند، حیف تورنتو که ما رفتیم. با گوشهای خودم شنیدم که گفتند، این افغانی ها ، تورنتو رو بی ارزش کردند. اون قدیم بود که تورنتو کلاس داشت الان دیگه هر چوپونی میاد و می‌ره!
از دهان چند تا افغانی هم شنیدم که گفتند، با خدا! اگه قدرت می‌داشتم، همین پاکستانی‌ها و عرب ها ره همه ره از تورنتو مینداختم بیرون!
یا خیلی از جاهایی که کار کردم، می‌گفتند با ایرانی جماعت کار نکن، بسیار دو رو و حیله گر هستند و خیلی هم جیغ جیغ می‌کنند و هر روز باید دعوا گوش کنی!

خلاصه حالا که اینجاییم مثل درخت که ریشه اش کون زمین را پاره کرده و مثل کوه که سرش طاق آسمان ره شکافته، از هزار قتل عام و مهاجرت و ظلم و تحقیر شدن ها و کشته شدن ها رسیدیم اینجا

به قول جمال رفیقم، این حق ما هست که زندگی کنیم. حالا نوبت ما هست.

البته که فقط چون کشته نمی‌شویم و تحقیر نمی‌شویم. وگرنه هنوز هم سخت کار باید بکنیم یا سخت درس بخوانیم. نان مفت هیچ جا نیست.

میخواستم بگویم خوبی را باید از حالت آگاه و منطقی و فکری مان با حالت ناخودآگاه یا نهاد مان حرکت داد. آدم باید در شرایط های مختلف، فقط به خوبی قضیه فکر کند و در اولین مواجهه ، رفتار خوبی از خودش بروز دهد و بعد آن ، آن شرایط و آن رفتار ره توی مغز خودش ذخیره کند. باید در موردش کمی فکر کند و این حرکت از خودآگاه به طرف ناخودآگاه و عادت را باید با چشم دل ببیند.
مثل کانیشکا کوچولوی دایی که هر بار دستمال کاغذی از روی میز ناهارخوری برمی‌دارد، نصف می‌کند یا حتی کوچکتر! به دیگران خاطی هم گوشزد می‌کنه که زیاد دستمال نگیر، حیف است.
اگر بپرسیم از کی یاد گرفتی میگه از باچَی!  پدر مره باچَی صدا میکنه! چون وقتی کوچیک بود، پدرم کانیشکا ره باچَی صدا می‌کرد.
این را خوب مطمئنم هر جا که کانیشکا یک دستمال روی میزی گرد ببینه، حتما وقتی یک برگه بر می‌دارد، نصفش می‌کند. ولی آیا وقتی با یک دستگاه دیواری که ازش دستمال بیرون میاد، با خودش فکر می‌کنه، یک دانه کافیه! نباید دو تا استفاده کرد؟  مثلاً اگر مجانی هم باشد!؟
من هم سر کار، خیلی راحت گفتم ایرانی ها، فلان ! پاکستانی ها فلان! عرب ها فلان! راستش از بس زیاد این نوع حرف زدن را شنیدم.
دارم تمرین میکنم دیگر نگویم.
آدم باید خوبی را در نهاد و عادت خودش منتقل کنه!

موقع انجام یک کاری فرصت فکر کردن نیست. خودآگاه خیلی دیر عمل می‌کنه!
باید قبلش بهش فکر کرد و آماده بود.

باز کردن یک حماقت

من تجربه کردم، آدمهایی که توی دعوا، بدون برنامه دعوا می‌کنند، جیغ و وحشی گری و گاهی مشت، گاهی لغد، گاهی سر!  همیشه قهرمان های میدان هستند. آنها جو را آنقدر ترسناک . سراسیمه می‌کنند که طرف مقابل تمام تحلیل و فکرش را از دست می‌دهد و تنها نگرانی اش این است که چطور از دست این آدم خلاص شوم.

تجربه کردم، آدم‌های جلترنگ باز توی هر گیمی، احتمال بسیار بالا دارد که برای مدتی خیلی خوش بدرخشند. آدم‌های جلترنگ باز وقتی با آدم‌های حرفه ای بازی می‌کنند گاهی انگشت حیرت را در کون آدم‌های حرفه ای فرو می‌کنند.

اما تمام آدم‌های جلترنگ باز چه توی دعوا، چه توی گیم، چه توی مسابقه، چه توی رقابت های زندگی!!
وقتی با یک آدم حرفه ای باهوش روبرو شوند فقط برای مدت خیلی کوتاهی برنده هستند. آدم حرفه ای باهوش اگر ناامید شود و زمان مسابقه را کوتاه کند، مطمئناً نتیجه بازی و مسابقه به نفع آدم جلترنگ باز است. اما اگر مدت زمان بازی کمی بیشتر شود! آدم حرفه ای ناخودآگاه جلترنگ و بی قانونی حریف را توی مغز خودش قانونمند میکند و بعد آن دیگر راهی به جز باختن برای حریف جلترنگ باز نمی‌ماند.

فقط باید خونسرد بود. البته اگر خود شما یک جلترنگ باز نباشید. منتظر باید بود. ضربه های اول را باید نوش جان کرد و پذیرفت فقط هر چقدر کم خطر تر و کم دردتر ، بهتر!
این برای مدتی هست که شما مغز خودتان را جمع میکنید! ولی همینکه متوجه شدید که خانه خالی حریف کجا هست، با حوصله امتیاز خواهید گرفت.

هیچ وقت هم دچار حماقت اینکه باید حریف را هزار به صفر ببرید، نشوید!  به دلیل وجود اینترنت و رسانه ها، آدمها از هر کانالی و رشته ای چیزی می‌دانند حتی اگر خیلی کم!! همان باعث میشه حداقل یک امتیازی بگیرند. پس بهتر است فقط به یک بازی برده فکر کنید. حتی دو بر یک!
حتی اگر تمام مردم بگویند، برنده واقعی این آدم هست بدون اینکه حتی تمرینی کرده باشد، در مقابل یک آدم حرفه ای خوب بازی کرده!

این آدمهایی که با این حرفها دلشان را خوش می‌کنند، و از  اتمسفر موجود خوشحال می‌شوند، تا آخر عمر در هیچ کاری حرفه ای نمی‌شوند.

شما بازی را برده اید و طرف دلش به حرفهای دیگران خوش است. طرف میگه اگر تمرین می‌داشتم، حتما این آدم را که نه! صد تای این را می‌بردم. پس من باهوش ترم !!! این فقط یک حماقت است.

شما بازی را برده اید به علاوه چندین بازی قبلی و ممکنه خیلی از بازیهای بعدی را هم ببرید.
حریف دستمال به دست، در حال تمیز کردن دست‌شویی های باشگاهی که شما در آن تمرین می‌کنید، توی مغزش خاطرات شیرینِ نتیجه‌ باخت یک بر دو را مرور میکند.
یک بر دو !!! در مقابل یک آدمی که چند سااااال تمرین کرده!!!
اما در آخر روز که چی..

2019/01/17

نمیدانم، یعنی الان نمی‌دانم

زندگی ارزش این ها را دارد؟
دلم شور می‌خواهد.
دیدم دخترکان و پسرهای کابل! دور هم جمع می‌شوند و پارتی می‌گیرند. شیشه شراب خالی می‌کنند و مستی می‌کنند و موسیقی گوش می‌کنند و کنار هم می‌رقصند. جای من خالی!
جای من خالی! جای آغوش من خالی
وقتی من بودم از این حرفها نبود. یک عده عبوث بودیم که گاهی همدیگر را می‌دیدیم. بچه ها و دخترکان خام که در حسرت بوسیدن هم و در آغوش کشیدن هم، در یک تردید کودکانه بین گناه و ثواب از تمام لذت های زندگی را از خودمان دریغ میکردیم.
چقدر دلم برای پل سرخ تنگ است.
چقدر دلم برای آن دخترهایی که در تنهایی ام با تمام آنها خوابیده ام، تنگ است. 
میخواهم در کابل بمیرم. اینجا نمیرم.
کیست که نجاتم دهد؟
امشب با یکی از دوستان تمام قصه های کابل را کردیم. چه فشار زیادی را متحمل شدیم. چقدر غریب خودمان را یافتیم. لعنت به زمان که ما را کجا آورد.
لعنت به این پیاله شراب که امشب سر کشیدم.
انگار بین کانال های زمان حرکت میکنم. هیچ وقت تا حالا نشده یک دختر مست را در آغوش کشیده باشم. دختری که تجربیات مرا تجربه کرده باشد. دختری که کنار پنجره آفتاب گرفته باشد و روی نمد نشسته باشد ‌. دختری که بوی شوربا و سبزی را دلتنگ باشد.
موهایش را در گرمای آفتاب خشک کرده باشد.
روی یک تکه خشت نشسته باشد و با آن پاهای شهوت آمیزش!
دختری که همه موسیقی های کابل را بفهمد و با تک تک آنها همخوانی کرده باشد. دختری که صدای خوبی داشته باشد‌
مست باشد و قلندر
زندگی سخت گذشت، گمشکو!
کاش میشد به تمام دخترهایی که دوست داشتم و یا آنها فقط مرا دوست داشتند، میگفتم، مرا ببخشید ‌.
کاش عقلم می‌رسید برای همه تان خاطرات شیرین خلق میکردم. کاش هیچ وقت این گرگ شوخ را دریغ نمی‌کردم.
آنقدر مستم که از چشمم شراب آید برون!

2019/01/16

این آهنگ محفلی را گوش میکنم و اشک میریزم و میخندم

روی لینک بالا و یا لینک زیر عکس احمد ظاهر کلیک کنید و آهنگ محفلی احمدظاهر را هم گوش کنید. 

https://soundcloud.com/b-tawakoli/ahmad-zahir-mahfeli

من در زندگی قبلی، کابل بودم. آن وقت ها که دریای کابل به جای زباله و کثافت، آب آبی زلال روان بود. صدای پرنده ها بود و بوی خوش و عطر گل های زرد و سرخ! 
صدای دینگ دینگ اتوبوس های برقی از میان جمعیتی که آن وقت ها خیلی نبود، میگذشت و شنیده میشد. 

شاید ده ساله بودم ، شاید هم کوچک تر! در سالهایی که هیچ کودک مهاجر هزاره ای نمیدانست، افغانستان کجا هست چه برسد که به موسیقی افغانستان علاقه داشته باشد، من نوارهای موسیقی افغانستان را گوش میکردم. 

ضبط نشنال 543 بابا را پایین میکردم، داخل یک پوش گل گلی دست دوز بود. یواشکی صندوق کاست های بابا را باز میکردم و کاست هایی که دوست داشتم را میگذاشتم. بابا خیلی حساس بود روی کاست هایش! 

دو سه سالی نگذشت که وقتی میرفتم قالی بافی برای کار کردن، دیگه خلیفه نمیگفت، بیا هفته ای بیست تومن بهت میدهیم. برای خودت لواشک بخری و کیک بخری! یک هفته کار برای یک بار خوراکی خریدن و تمام! کار میکردم و آخر هفته بیشتر از هزار تومن میگرفتم. کاست های سونی استغونی جاپانی اصل که بهشان میگفتند کاست های استغونی، از پاکستان می آمدند، یک عکس از خواننده با کیفیت خیلی خوب توی پوش نوار بود. 
کدام تان نصف پول یک هفته کارتان را یک نوار میخریدید؟ 


اولین کاستی که خریدم، نوار چهارده احمدظاهر بود. چقدر گوش کردم و چقدر در بعدازظهرهای مهاجرت و بعدازظهرهای تنهایی و غمگین وطن، با آن به خواب رفته بودم. چقدر چشمهایم را بسته بودم که دختر همسایه یواشکی بیاید و مرا از پنجره نگاه کند. چشم در چشم شویم، خودم را در آغوشش بیندازم. حیف که ایران جای عاشقی نبود، افغانستان که بود... من بلد نبودم.


حالا این آهنگ!  وقتی که این دخترِ مست، که شاید هنگامه است. بین مردان فریاد میزند و احتمالا پیاله شراب به دستش! همه مجلس را به دست گرفته است. همه التماسش میکنند که بگذار بخوانیم و باز همان خنده های قاه قاه و مست گونه اش! 

حالا این آهنگ، وقتی احمد ظاهر آهنگ را عوض میکند که سرِ شب تا سحر گریه کردم، دختر! بلند میگه: آخ !! 

حالا این آهنگ، وقتی نی نواز با صدای سنگین خدا گونه اش، میگوید، بخوان، بخوااان !! و احمد ظاهر به سرعت آهنگ را شروع میکند. 

حالا این آهنگ، وقتی مرد سیاه مست، با صدایی که از میان هزار کوه رنج و خستگی بیرون می آید و آن زیرها صدایش شنیده میشود، هنگامه بلند جیغ میزند، ووووی !!!  انگار میگوید، کورَت شوم، نبینمت در این روز !!  این همه عاشقی! این همه مستی! 

حالا این آهنگ، وقتی احمدظاهر شوخی میکند، میخندد، شکر افشانی میکند، ( او!! بان، مره میمانی یا نی؟) ( صاحیب مره نمیمانه) 
چند شب است که میروم کابل! با این آهنگ! 

ای نام غمت ترانه من
عشق تو همه 
بهانه ی من 




حالا که بزرگ شدیم، فرصت بدهیم.



کسانیکه نمیخواهند به عقایدشان شک کنند "متعصب" اند.
کسانیکه نمیتوانند به عقایدشان شک کنند "احمق" اند.
و کسانیکه میترسند به عقایدشان شک کنند "برده" هستند...
 برتراند راسل
#سخن


همین چند سال پیش بود که گفته بودم از فلان رفتار خوشم نمی آید. تقریبا همه جا هم گفته بودم. نمیدانم اولین بار که گفتم چقدر واقعاً خوشم نمی آمد ولی این را میدانم که هر روز با تکرار این حرف، بیشتر از آن رفتار خوشم نمی آمد و بیشتر مصمم تر میشدم به حرفم! از طرفی دیگران هم در این گوشه از باور و شخصیتم نقش داشتند. (مگه نگفته بودی؟؟؟؟...)

چند وقتی هست دارم برای تمام این چیز‌ها یک وقت دوباره می‌دهم. شاید هم چندین باره! یک سال میشود دارم با همه چیز صلح می‌کنم. گرچه چیزهایی هنوز هست که ناراحتم میکنند.

همان کتابی که سالها پیش، چند برگه اش را خواندم و نچسبید و گفته بودم ، خیلی کتاب مزخرفی هست و گذاشته بودمش کنار!  و بعدش هر جا که حرفی از آن کتاب شده بود گفته بودم من مقداری ش را خواندم، خیلی کتاب مزخرفی هست.  بهتره وقتت ره مصرف نکنی!  حالا میخواهم آن کتاب را پیدا کنم. یک بار دیگر با همین پختگی هایی که دارم بازش کنم. ببینم از کجایش خوشم نیامده! نمیدانم شاید آدم هر چه سن اش بالاتر می‌ره همه چیز بیشتر آسان میشه، نه!!! ولی اینطور نیست. من برای رسیدن به این نتایج فکر کردم، زحمت کشیدم.
فکر کردم به آن غذایی که دوست نداشتم، به آن لباسی که دوست نداشتم.

میخواستم بنویسم به آن آدمی که باهاش قهر کرده بودم. بغضم گرفت. خیلی سخت است. آدمها که مثل لباس و غذا نیستند. دوباره ازشان سر بزنی و اگر دوباره دلت را شکست، دوباره بگی : خب این بار هم ترکت میکنم ، تا ببینم چند سال بعد دوباره با هم روبرو می‌شویم. با آدمها نمیشه از این کارها کرد.
بدمزگی آدمها شاید از بین برود ولی بدمزگی های جدید در درون شان رشد می‌کند. بدمزگی و خوشمزگی آدمها فقط شکل شان در طول سالها عوض میشود.

همه چیز در درون ماست. صلح با آدمها سخت‌ترین کار ممکن است اما امکان پذیر و با تمرین و ممارست!
دلم برای چند نفر خیلی تنگ شده! اما از اشتباه دوباره خودم و خودشان می‌ترسم. میدانم آنها هم دقیقا مثل من فکر میکنند. شاید هم نه!!! هر بار یادشان می آیم، از سر تا پایم را با فحش می‌شویند.
صلح در درون ماست.