2021/11/14

خیلی وقت شد که نیامده بودم و جهان عوض شده است

 دوباره کمی از متن هایی که نوشته بودم را خواندم. هر چه خواندم غمگین بودند. ولی الان ها غمگین نیستم. الان ها خشمگین هستم. و نمیگذارم خشم هایم مرا غمگین کند. طالبان که افغانستان را گرفت، مردم گریه و زاری کردند. چه آنهایی که فرار کرده بودند و چه آنهایی که بند مانده بودند، من فقط نمیخواستم گریه و زاری کنم. تقصیر همه ما بود که طالبان افغانستان را گرفت. و این حق ما بود. حق همه ما، ما به کودکان خودمان ظلم کردیم.و حالا برای آنها که گناهی ندارند، گریه و زاری میکنیم. برای ما حتی اگر زمان برگردد و همه ما بدانیم که دو سال دیگر ممکن است طالبان بیاید پس باید کاری کنیم. کمی با هم دوست باشیم ، کمی خلاقیت به خرج بدهیم کمی تعصب را کنار بگذاریم. باز هم هیچ کدام از این کارها را نمیکنیم و همه چیز را برای آمدن طالبان مهیا میکنیم. 

راستش در این وقت ها سر مستم. کاری هم ندارم چه میشود. دوست دارم خوب بمیرم. نه غمگین! غمگین بودن اصلا هم کار خوبی نیست. چون همه آدمهای کنارت از غمگین بودنت یا خوشحالند، چون دوستت ندارند یا آنهایی که دوستت دارند، کم کم از تو متنفر میشوند به خاطر غمگین بودنت. کسی غمگین بودن را به عنوان یک بیماری نمیشناسند، یا به عنوان یک مشکل که بهت کمک کنند. همه زندگی خودشان را دارند. و هر کسی از زندگی مزخرف خودش داره محافظت میکنه. 

ما به طرف مرگ حرکت میکنیم و این حرکت بسیار خوب و خوشایند است. 

من غمگین نیستم. و حتی یک ذره هم به خودم زحمت فکر کردن به تو را نمیدهم، تویی که بیمار وار فکر میکنی این زندگی ارزش دل شکستن و رقابت و حمله و فلان را دارد. خنده های دروغی و فیک برای اینکه به خودت امتیاز خوشبختی باید بدهی!

من فقط خشمگینم.