2019/01/31
خیلی چیزها دیگه نیست و این لیست ادامه دارد...
مردها موجودات بدجنسی میشوند گاهی
یک تصویر و پنج آدم
2019/01/29
فوتوشاپ
فوتوشاپ یکی از چیزهایی هست که تقریبا ده سال میشه که میخواهم یاد بگیرم.
باورتان می آید تا همین چهار روز پیش وقتی فوتوشاپ را باز میکردم، فقط نگاه میکردم و پنج دقیقه بعد میبستمش! و احتمالا چند هزار بار باز کرده بودم و همینطور سریع بسته بودم. نمیتوانستم یک عکس ساده را نور و رنگش را کم و زیاد کنم.
باورتان می آید فقط چهار روز وقت گرفت!
چهار روز وقت گرفت که من تقریبا پنجاه درصد فوتوشاپ را یاد بگیرم؟
در این مدتی که شبکه های اجتماعی را حذف کردم، دو سه تا کتاب خواندم.
یکی پدر پولدار و پدر فقیر
غول درون البته هنوز تمام نشده
یک کورس حل منازعه را توی وبسایتی که عضویت دارم، تمام کردم.
دو تا کورس فیلمسازی با موضوع پردیوسری و نویسندگی تمام کردم.
باشگاه رفتم، احساس میکنم ماهیچه های پایم بزرگ شده اند.
فقط همین مدت کوتاهی که اینستاگرام و فیس بوک نداشتم.
موضوع وقتی که آنجا مصرف میکردم نبود، تازه فهمیدم موضوع بیشتر، ذهنیت ها و چیزهایی هست که توی مغزم می آمدند و روحیه ام را تحت تاثیر قرار میدادند.
دعوا، فحش، عشق ها، مردم اهداف شان را میگن و ناخواسته آدم با هدف و مقاصد مردم شریک میشود، خلاصه جای خوبی میشود طوری که آدم بتواند خیلی زیاد فیلتر کند و از اینستاگرام و فیسبوک واقعا برای خودش یک نیوز فید مثل یک مجله طراحی کند.
چند تا شعر و چند تا موضوع ورزشی و چند تا فکاهی و چند تا کار خلاقانه و چند تا اثر هنری! چند تا خبر خوب!!
ولی این اتفاق نمی افتد. پس بهتر است فعلا نباشند.
من هم شاید دوباره برگشتم. ولی فعلا دلم نمیخواهد.
خیلی چیزها دارم یاد میگیرم.
اگر یک تجربه زندگی ام را میخواهی بشنوی همین است.
ده سال !!!
چهار روز!!
میدانم که باید زمانش فرا برسد، همه چیز درست میشود اما ده سال و چهار روز خیلی ناجوانی است.
یک ذره غیرت خوب است.
ببینید به چی گیر کردید؟ همان ره! هر چی هست را از فردا صبح که بیدار شدید، به طرفش حمله کنید، هر چقدر حوصله تان سر رفت، باز هم جلو بروید. بعد از مدتی که واقعا حوصله تان سر رفت، کم کم چیزهایی دست تان می آید و تاریکی ها، کم کم روشن میشود.
هر کاری که فکر میکنید، خیلی سال یا ماه هست که توی مغزتان هست ولی انجام نمیشه!
آژیرهای زندگی ما
2019/01/27
بگذار بگویم از این تار عنکبوت
آدمها از ناراحتی هایشان عکس نمیگیرند.
داستان همه ی شبکه های اجتماعی این است.
همین عنوان این نوشته.
اگر آنجا الکی هستیم و اصلا برایمان مهم نیست، نباید باشیم. مثل این میماند که سیگار را بخری و دودش را قورت نکنی و فقط توی دهنت بکشی و بعدش فوت کنی بیرون.
وقتی میتوانی، هر وقت که تصمیم داری رهایش کنی،نیازی نیست پول و وقت خودت را مصرف کنی. و صد البته هیچ ضمانتی هم نیست که هر لحظه یکی از آن دودها توی گلو و شش هایت برود و یک دود و دو دود و بعدش معتاد سیگار!
اینستاگرام جای خیلی بدی است. مخصوصا همان بخش سرچ یا همان ذره بین آن.
آدم یک سری آدمهایی را انتخاب میکند به عنوان فرند و فالو میکنی، خوبی اینستاگرام این است نسبت به فیسبوک که مثل فیسبوک توی صفحه اصلی اش، به علاوه پست های فرندهایت ، آن پست هایی که لایک کرده اند یا کامنت داده اند را نشان نمیدهد. از فیسبوک خیلی بدم می آید چون تو نمیتوانی کاری کنی که یک نیوز فید سالم داشته باشی. هر لحظه ممکن است چیزهایی را ببینی که اصلا خوب نیست.
اینستاگرام نیوز فیدش اینطور نیست اما چیزی دارد که بدتر از فیسبوک است. یک ذره بین که مثل سرچ میماند. تمام پست هایی که فرندهایت یا لایک کرده اند یا کامنت یا شاید فقط نگاه کرده اند.
تمام چیزهایی که نمیخواهی ببینی و چند تا پست که دوست داری ببینی.
همه شان زنجیر وار به هم وصل است تا مغزت را بپوکانند. ساعت ها از این پست به آن پست مصرف کنی.
وای به حال آن وقت که فکر کنی استرس یا اضطراب را میشود با وقت سپری کردن در اینستاگرام کم کرد.
اینستاگرام برای مرد یا دختر مجرد که واقعا خطرناک است. پر است از دخترهایی که دوست داری با تک تک شان بخوابی و پر است از پسرهایی که انگار آماده اند برای جفت گیری!
ولی همین که بخواهی بهشان فکر کنی یا حتی همین که این فکر جنسی توی مغزت می آید، دیگه بیرون کردنش خیلی سخت است. به قول بچه های قدیمی گلشهر، کیر که خیست، بلا خیست! د غم خاو دادنش میمانی! البته در مورد دخترها هم جوری دیگری است که من خیلی بلد نیستم.
این فقط یک قسمت جنسی این شبکه های اجتماعی است، البته مسئله جنسی به خاطر تقاضای بیش از حدش مثل اکسیژن و آب، شده یکی از ابزارهای خیلی خیلی قدرتمند در قسمت پیدا کردن فالوور و در نتیجه رونق کار و بار و تجارت های مسخره کوچک!
هر چقدر به مسائل جنسی دامن زده شود آن هم در شرایط مجردی، به جز خودارضایی و افسردگی و اضطراب و ناکامی و سرخوردگی چیزی در پی ندارد.
یک ماه بیشتر میشه هیچ شبکه اجتماعی ندارم. به جز یک تلگرام که چند کانال خیلی خیلی مفید عضو هستم و بسیار بسیار حساس کانال های فاخر را انتخاب میکنم . البته همه کانال ها نوتیفیکیشن هایشان آف هست. یعنی متوجه نمیشوم چه وقت آپدیت میکنند. فقط هر وقت که فرصت داشتم و مثلاً دلم برای کانال سینما تنگ شد میروم چند مطلب خیلی جدید آن را میخوانم. مثل یک روزنامه یا مجله!!
این بیرون کمی تنهایی است. این بیرون سخنی نیست. حرفی نیست. در این وبلاگ هم که مینویسم انگار با خودم حرف میزنم. اما کم کم دارم عادت میکنم. آره کم کم عادت میکنم.
بهتر است از دیدن آدمهایی که هی خوشی هایشان را به دیگران معرفی میکنند و تو میفهمی فقط به خاطر ترس این است که آیا زندگی شان خوب است یا نه! و منتظر تایید دیگران هستند. و این قسمت برای من خیلی غم انگیز بود.