2019/01/31

خیلی چیزها دیگه نیست و این لیست ادامه دارد...

ممکن است وقتی آدم بزرگتر میشود خیلی چیزها به شخصیت و افکار و رفتار و فیزیک ش اضافه شود. اما چیزهایی هم مطمئناَ کم میشود. این لیست که چه چیزها دیگر نیست و دیگر نخواهد برگشت خیلی طولانی است. شاید همانطور که لیست اضافه شده ها، بسیار طولانی است. 
مثلا دیگه این منِ الان با یک حریف خیالی روبروی آینه برای ساعت ها مبارزه نمیکنم. البته گاهی این اتفاق می افتد ولی بعد از دو دقیقه خودم را میبینم از دور و این دیدن یک حس خیلی خنده دار تواَم با شرم را در درونم بوجود می آورد. 
یا مثلا سالها قبل روزی بیشتر از بیست بار اتفاق می افتاد که وقتی دختر خیلی هوس انگیز و زیبا میدیدم، زیر دلم یک آب یخ شروع به ریختن میکرد. بدنم پر از خواستن میشد و چشمهایم انگار تاریک تر میشدند. حالا ها این حس اتفاق نمی افتد. اینقدر این حس سرکوب شده است که دیگر مغزم تربیت شده است که چطور این حس را همان لحظه که هنوز بوجود نیامده، از بین ببرد. 
نمیدانم این حس هنوز وجود دارد یا اصلا کاملا از بین رفته است. البته چند روز پیش یک دختر را دیدم توی باشگاه، وحشتناک دلم هوس رابطه جنسی باهاش ره خواست و این آب یخ توی دلم به اندازه بسیار کم، موج زد. حس جالبی بود بعد از دو سال! 
این حس قدیم ها بسیار قوی بود. آن زمان که باید به خواسته های این حس رسیدگی میشد به جای ریاضت اجباری جامعه! که اتفاق نیافتاد. 
خیلی چیزها دیگر نیست. خیلی چیزها! و جالب است همه ما با این تجربه ها سر و کله میزنیم.
حالا دیگر نمیتوانم یک دفعه ای جای بلند بشم و چند تا حرکت بزنم و همیشه بدنم آماده یک سری حرکت های ورزشی باشد. انگار بدنم دیگر نمیکشد. 
اما چیزی که برایم خیلی سوال است این است، هم نسل های من، از کودکی مثل یک شعله آتش از در و دیوار بالا میرفتیم و از بیست چهار ساعت فقط همان هفت ساعت خواب را آرام بودیم و بقیه اش را با شدیدترین حرکت ها و ورزش ها و جنگ ها و بازی ها و شوخی ها فعال بودیم، حالا این هستیم. این دختر بچه هایی که از کودکی صبح تا شب بدون هیچ دوستی و جنگی و ورزشی، بدون هیچ تحرکی، از این اتاق یواش یواش میروند به آن اتاق، روزی شش ساعت پشت کامیپوتر مینشینند و بعد دو سه ساعت دیگه روی دفتر و کتاب شان مینشینند. حالا که هفت ساله و ده ساله و هجده ساله هستند و در نقطه اوج اوج قدرت بدنی هستند و سلامتی! وقتی به طرف چهل رفتند چطور با آن بدن ضعیف میتوانند زندگی کنند؟

این نوشته ها را تقریبا هیچکسی نمیخواند، ولی جالب است، وقتی مینویسم برای یک چند نفری مینویسم که نمیدانم کی هستند. فقط مینویسم. این نوشتن شبیه یک مدیتیشن شده برایم. همین نشستن روی صندلی کهنه ام و کامپیوترم، همین تایپ کردن های فارسی ام که خیلی دستم در این قسمت سرعت پیدا کرده. یک جور احساس خوبی دارم وقتی مینویسم و این صدای نرم مخملی دکمه های لب تابم تبدیل به نوشته  و متن میشوند و این متن ها یک معنایی را منتقل میکند. مغزم تمام دکمه ها را میداند و بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم که فلان دکمه کجاست، فقط دست هایم به حرکت در می آیند. حس خوبی است و تمام

مردها موجودات بدجنسی میشوند گاهی

وقتی شکریه نشسته بود و به حرفهای شوهرش و برادرش گوش میکرد. من و دو تا داداشهایم و خواهرم و مادرم هم داشتیم با دقت گوش میکردیم. شکریه اولین آدم از فامیل بوده که کانادا آمده، دقیقا مثل مادر من. 
اول که آمده بوده، خیلی تنهایی تجربه کرده و خیلی برایش سخت بوده تا اینکه به سختی خیلی زیاد توانسته خودش را با محیط جدید و جامعه جدید کمی عیار کنه. دقیقا مثل مادر من. 
شوهر شکریه چند سال آمریکا بوده، فکر کنم قبول شدن در آمریکا خیلی آسان نیست و از طرفی باید کنار همسرش زندگی میکرده، به همین دلیل به کانادا می آید و با همسرش در یک آپارتمان زندگی میکنند. برادر شکریه هم چند وقت بعد ها می آید و در کنار خواهرش و شوهرخواهرش در همان آپارتمان زندگی میکنند. 
وقتی با هم به طور بسیار متفق از بدی های تورنتو و کانادا می گفتند و از خوبی های آمریکا میگفتند، از اینکه چقدر برای شوهر شکریه آمریکا خوب بوده و چقدر مردم با فرهنگ بودند و آن شهری که زندگی میکرده هیچی مهاجر نداشته و همش سفید پوست بودند و برادر شکریه هم از کار خیلی خوب خودش توی آمریکا میگفت و چقدر اشتباه بزرگی کرده کانادا آمده و حتی گاهی متوجه میشدم که شوهر شکریه یک نیم نگاهی به طرف شکریه میکنه طوری که انگار شاید البته شاید، جایی که آمدی و ما را آوردی جای خوبی نیست، میتوانستم نگرانی را توی چشمهای شکریه ببینم. نگرانی که قصد ندارد، آشکار شود. از جایش بلند میشود و میرود توی آشپزخانه و باز مینشیند و به دیگران گوش میدهد. 
این رفتار را بارها من در مورد مادرم دیدم وقتی پدرم از کانادا بد میگفت.شاید همان لحظه آن چند سال بسیار بسیار دشوار که تنهایی گذرانده بود و حالا این مردها هستند که به همین سادگی میخواهند، خرابش کنند. شاید با خودش فکر میکند، اگر این مکالمه چند بار ادامه پیدا کند، احتمالا این مردها تصمیم میگیرند که از اینجا برویم و هزار سوال دیگه که پس آن چی میشود و این چی میشود و حالا که تازه مستقر شدیم. مگه چیه؟ زندگی خیلی بدی که نیست. چرا اینقدر از همه چیز ناراضی؟ 

خلاصه مردها گاهی خیلی بی ملاحظه میشوند. گرچه میدانم اگر این نوع حرف را در مورد زنها میگفتم، به افکار سکسیزمی متهم میشدم. ولی خب ما مردها در کنار خیلی بدی هایمان، خوبی هایی هم داریم. که فعلا میخواستم از این بدی مردها صحبت کنم. 

یک تصویر و پنج آدم

تصور کنید وارد یک کوهستان میشوید که وسط آن یک دریاچه آبی رنگ زیبا است و اطراف دریاچه را باغ ها و درخت های سر به فلک کشیده گرفته است. و آن پایین چادرهای زیادی هست، کمی دورتر از چادرها، جاهای مخصوص آتش کردن است. آن طرف آتش و کمی دورتر از خیمه ها، میدان های خاکی و کمی چمن وجود دارد که جان میده برای دویدن و شوخی کردن و بازی کردن! شما با عزیزترین آدمهایی که در زمین میشناسید آمده اید. مثلا شاید پدر و مادر و خواهر و برادر و شاید همسر و شاید دوست دختر و شاید رفقای خیلی جانی! 

این اتفاق قرار است یک بار در زندگی شما بیافتد.

در زندگی شما پنج مرحله از عمر دارید که خیلی از هم متفاوت هستند. یکی دوران کودکی ، دوم دوران نوجوانی، دوران جوانی، دوران میانسالی، دوران کهنسالی! 

خوووب فکر کنید، کدام مرحله را برای دیدن این صحنه انتخاب میکنید.
هر چقدر فکر کردم، یک قضاوتی چیزی بکنم، مثل دانه های شطرنج که چند حرکت دیگه مانده که مات شوم، توی گِل و لای فکرهایم گیر کردم. 
میخواستم بگویم، بهترین مرحله برای دیدن این جای قشنگ، دوران کودکی هست. چون آدم با تمام وجود فقط همان لحظه را میبیند و داخل مغزش هیچ فکر و مشغله ای نیست که یک دفعه ای وسط آن تفریح قشنگ، بزند بالا و حالش را بد کند. اما مسئله این است آن کودک چطور میخواهد بفهمد این جایی که آمده است خیلی خیلی خیلی متفاوت است از جاهای دیگه! و این جا رسیدن به این سادگی ها نبوده است. آیا بدنش آنقدر که یک آدم جوان به این حال و هوا نیاز دارد، نیاز دارد؟ 
نمیدانم چطوری است ولی همیشه فکر میکنم وقتی در کهنسالی برای اولین بار به این جای زیبا بروم، خیلی غصه بخورم و به خودم بگویم، چقدر دیر!! کاش زودتر میدیدمت!
اما نوجوانی دوران مزخرفی است واقعا برای این جاهای قشنگ! من نوجوانی را خوب یادم هست. مغز آدم پر است از حرف و فکر، یعنی خیلی زیاد، طوری که جلوی چشم آدم یک پرده نازک از عصبی شدن ها، استرس ها، فکرها و تصویرهای مغز آدم هست که آدم به خوبی هیچ جا را نمیبیند. برای من که اینطوری بوده. 
اما میانسالی هم فکر نکنم. میانسالی مثل همین رفیق ها میمانند، وقتی دارم تلاش میکنم باشگاه بدنم را بسازم میگویند، دیگه دیر شده! در یک سن هایی جور میشه، حالا از تو گذشته! شاید وقتی تفریح میروند، فکر میکنند کاری کنند که به اولادشان یا همسرشان یا بقیه خوش بگذرد. نمیدانم درست . 
ولی این سنین که سه چهار سال آخر جوانی است. که بعدش آدم میره توی میانسالی . همین چهار سال آخر جوانی را میگویم. 

این سنین جان است. در این سن آدم هنرمند است. در این سن آدم، کودک است، نوجوان است، میانسال است، کهنسال است . هر چیز خوبی از مراحل سنی زندگی را آدم در این دروان میگیرد. 
آدم آرام میشود. آدم از هیچی دیگر نمیترسد. آدم یک عالمه چیز یاد میگیرد. 

الان که در آن تصویر خیالی بروم، اولش می ایستم و با تمام وجود تک تک برگ ها و قطرات آب و اکسیژن را نفس میکشم. با ولع آتش روشن میکنم و چای میگذارم، همه عزیزانم را در آغوش میگیرم و توی آن میدان هر نوع بازی میکنم. شلوغ کاری میکنم و شلوغ کاری میکنم و میخندم! و تمام این ها کاملا در کنترل خودم و با انتخاب خودم است و آگاهانه اتفاق می افتد با انتخاب! 

2019/01/29

فوتوشاپ

فوتوشاپ یکی از چیزهایی هست که تقریبا ده سال میشه که میخواهم یاد بگیرم.
باورتان می آید تا همین چهار روز پیش وقتی فوتوشاپ را باز می‌کردم، فقط نگاه میکردم و پنج دقیقه بعد میبستمش! و احتمالا چند هزار بار باز کرده بودم و همینطور سریع بسته بودم. نمی‌توانستم یک عکس ساده را نور و رنگش را کم و زیاد کنم.
باورتان می آید فقط چهار روز وقت گرفت!
چهار روز وقت گرفت که من تقریبا پنجاه درصد فوتوشاپ را یاد بگیرم؟
در این مدتی که شبکه های اجتماعی را حذف کردم، دو سه تا کتاب خواندم.
یکی پدر پولدار و پدر فقیر
غول درون البته هنوز تمام نشده
یک کورس حل منازعه را توی وبسایتی که عضویت دارم، تمام کردم.
دو تا کورس فیلمسازی با موضوع پردیوسری و نویسندگی تمام کردم.
باشگاه رفتم، احساس میکنم ماهیچه های پایم بزرگ شده اند.

فقط همین مدت کوتاهی که اینستاگرام و فیس بوک نداشتم.
موضوع وقتی که آنجا مصرف میکردم نبود، تازه فهمیدم موضوع بیشتر، ذهنیت ها و چیزهایی هست که توی مغزم می آمدند و روحیه ام را تحت تاثیر قرار می‌دادند.
دعوا، فحش، عشق ها، مردم اهداف شان را میگن و ناخواسته آدم با هدف و مقاصد مردم شریک می‌شود، خلاصه جای خوبی میشود طوری که آدم بتواند خیلی زیاد فیلتر کند و از اینستاگرام و فیسبوک واقعا برای خودش یک نیوز فید مثل یک مجله طراحی کند.
چند تا شعر و چند تا موضوع ورزشی و چند تا فکاهی و چند تا کار خلاقانه و چند تا اثر هنری! چند تا خبر خوب!!
ولی این اتفاق نمی افتد. پس بهتر است فعلا نباشند.
من هم شاید دوباره برگشتم. ولی فعلا دلم نمی‌خواهد.
خیلی چیزها دارم یاد میگیرم.

اگر یک تجربه زندگی ام را میخواهی بشنوی همین است.
ده سال !!!
چهار روز!!

میدانم که باید زمانش فرا برسد، همه چیز درست میشود اما ده سال و چهار روز خیلی ناجوانی است.
یک ذره غیرت خوب است.

ببینید به چی گیر کردید؟ همان ره! هر چی هست را از فردا صبح که بیدار شدید، به طرفش حمله کنید، هر چقدر حوصله تان سر رفت، باز هم جلو بروید. بعد از مدتی که واقعا حوصله تان سر رفت، کم کم چیزهایی دست تان می آید و تاریکی ها، کم کم روشن می‌شود.

هر کاری که فکر میکنید، خیلی سال یا ماه هست که توی مغزتان هست ولی انجام نمی‌شه!

آژیرهای زندگی ما

من با خانواده ام در یک بلدینگ زندگی میکنیم. یک آپارتمان سه خوابه و یک سالن تقریبا بزرگ و یک آشپزخانه کوچک.
همه اعضای خانواده کنار هم زندگی میکنیم و شاید به راحتی بگویم، بهترین روزهای زندگی عمر همه ما هست. ما همه به خانواده وابسته هستیم و حالا کنار هم زندگی میکنیم. هر کداممان آرزوهایی بر دل داریم که بیشتر آرزوهایمان هفتاد درصد امکان بوقوع پیوستن شان هست. این وضعیت باعث شده، استرس و اضطراب و غصه کمتر و کمتر شود. اما میدانم که اینطور نمیماند و اتفاق های بد پشت دیوارهای خوشبختی کمین کرده اند.

دو صبح بود که با صدای وحشتناک آژیر، چشم هایم را باز کردم. مغزم تجربه این صدا را چند ماه پیش هم داشت. برای چند ثانیه همین که تحلیل کردم متوجه شدم ، به خاطر برف خیلی زیادی که باریده این صدای آژیر حالا حالاها هست و قطع شدنی نیست. 
سیستم اینطوری است که همه واحدها یک اسپیکر خیلی بزرگ دارند که مثل شبکه به هم وصل هستند. هر جای ساختمان اتفاقی می افتد، مثلا کسی جایی گیر می افتد یا دودی به دستگاههای دودسنج میخورد یا کودکی دستش به دکمه های درخواست کمک میخورد یا هر چی، این اسپیکرها به صدا در می آید. این صدا طوری هست که مغز معده تان را به جوش می آورد. بسیار بسیار بلند و بسیار دلخراش که یک صدا بدون هیچ تغییری فقط تکرار میشود که این تکرار همان چیزی هست که آدم را عصبی میکند. 

یادم هست اولین بار که با این صدا مواجه شدم، تازه آمده بودیم توی این ساختمان و بعدازظهر بود. آنقدر عصبی شده بودم در آن مدت کوتاهی که باید قطع میشد که دست و پایم میلرزید و دوست داشتم دیوار را دندان بگیرم. دندان هایم را به هم میمالیدم و همش فکر میکردم، نه! اینجا زندگی نمیشه، باید دوباره برگردیم به هاوس(خانه های توی خیابان ها، یک طبقه) خوب یادم هست که میرفتم پشت پنجره و پایین را نگاه میکردم که این آتشنشان های لعنتی می آیند بالاخره یا نه که این آژیر کثافت را خاموش کنند.

اما دیشب وقتی صدای آژیر شروع شد. نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را دوباره بستم و به هیچی فکر نکردم، حتی یک کلمه هم را نگذاشتم توی مغزم حرکت کند. عَح این چه وضعشه و چی شده؟ و این حرفها! حتی بلند نشدم بروم ببینم چه اتفاقی افتاده. 
چشمهایم را بستم و آرام نفس میکشیدم. برعکس دیشب آنقدر طولانی بود که تقریبا نیم ساعت چهل دقیقه ای طول کشید. توی خواب و بیداری دیشب فهمیده بودم که دلیل دیر شدن و خاموش نشدن آژیر دیر رسیدن آتشنشان ها هست. و یادم آمده بود که دیشب آنقدر برف باریده که هیچ موتری به راحتی حرکت نمیتواند و اینکه ممکن است گزارش تصادف و گیر ماندن و فلان و فلان در اداره آتش نشانی زیاد آمده است. 
به هر حال، گرچه من عصبانی نشدم و حتی یک ذره اضطراب و استرس را به خودم راه ندادم ولی برنامه صبح امروزم را از دست دادم. به خاطر اینکه من دیشب از خواب سنگین بیدار شده بودم و دیگه خواب نرفتم. 
این آژیرها هیچ وقت خبر نمیکنند، اگر جمعیت ساختمان را دو هزار نفر در نظر بگیریم، یک در دوهزارم مسئولیتِ به صدا در آوردن این آژیر به دست من هست ولی بقیه اش دست دیگران است و من باید این صدای وحشتناک را تحمل کنم. 
صبح که بیدار شدم به خودم فکر کردم، چقدر این آژیرهای زندگی وجود دارند. حرفهای اطرافیانمان، نگاه های سردشان، بی مهری شان، نامهربانی شان، اتفاق های بدی که طبیعت باعث شان هست. اتفاق های بدی که فقر، سیاست، اقتصاد و فرهنگ و جامعه مقصرش هست. خلاصه این آژیرها به صدا در می آیند و به قول فروغ این اول ویرانی است. 

این آژیرها صدای وحشتناکی دارند، آدم را از خواب بیدار میکنند، آدم صبح که بیدار میشود، ناوقت شده است و یا کم خواب است. اگر بهش توجه نکنی یا از پشت اسپیکر، کیبل برقش را قطع کنی، ممکن است در یک اتفاق خیلی کوچک، اتفاقی برای خودت و خانواده ات بیافتد. همین چند وقت پیش آن ضلع دیگه ساختمان یک نفر توی آپارتمانش مرده بود.

خودتان بهتر از من میدانید وقتی جایی آتش میگیرد و شما در وسط آتش هستید، چه کارهایی باید بکنید، اما این آژیرها هم یک نمونه خیلی کوچک از آتش هستند که باید بفهمیم چطور با اینها رفتار کنیم. 

2019/01/27

بگذار بگویم از این تار عنکبوت

خیلی کوتاه میگویم. خیلی کوتاه
برای من آدمی که از کاپیتالیسم و نظام سرمایه داری چندان راضی نیستم. باید بگویم که این تار عنکبوت آنقدر قوی است که هیچ راه فراری نیست. البته برای زنبورهای گاوی خیلی کلان هم لازم نیست که راه داشته باشد چون آنها با یک تکان قوی، میتوانند تار عنکبوت را ویران کنند. اما این پشه ها و مگس ها که نود و هشت درصد جمعیت این کشورها را تشکیل میدهند، راه فراری ندارند. 
ببینید، هزاران کتاب و هزاران ویدیو و هزاران آرزو و امید و هزاران هدف برای این مردم از چند نسل به دست به دست شده است که همین آدم بزرگ های الان را که میبینی، قصد پولدار شدن دارند. انها میخواهند فقط پولدار شوند. هر طوری شده، به هر قیمتی شده! که اگر این قوانین سر سختانه این کشورها و این نظارت قدرتمند این دولت ها نباشد، همدیگر را خام خام میخورند. 

از بین تمام این مردمی که خودشان را از پشت پاره میکنند برای پولدار شدن، یک درصد کمی از آنها پولدار میشوند و درصد زیادی از این مردم هم به پول نسبی خوبی میرسند، و یک تعداد شکست میخورند و زیر خط فقر زندگی میکنند. 
خب سیستم طوری است که اگر خرج نکنی، نصف پولهایت را به عنوان مالیات از تو میگیرند. یا اینکه بیشتر و بیشتر توی باتلاق پول در آوردن و سرمایه گذاری غرق شوید. اگر دوست داشته باشی که کار آفرینی کنی و شغل ایجاد کنی ، باید برایش خیلی زحمت بکشی، ولی وقتی بفهمی آخر سال از صد هزار دلاری که در آوردی قرار است سی هزارش را از تو بگیرند، در صدد این می برایی که چگونه میتنوانی از این مالیات فرار کنی! 
دولت برایت یک لیست بلند بالا میدهد. اقلام مشخصی است که وقتی پولتان با خریدن این اقلام خرج میکنید، از تار مالیات فرار کرده اید. اما مسئله این است که شما بالاخره یک آیتم در زندگی تان اضافه کردید که نیاز به جای دارد و نیاز به مدیریت و یک مقدار مغز شما را برای خودش مصرف میکند و این باعث میشود که هیچ وقت به شادی نرسید. 
البته اگر مالیات دولت را کامل بپردازید، میتوانید با باقی پولی که مانده زندگی تان را کنید! که من با اطمینان کامل میتوانم بگویم، با این روش اصلا پولدار نخواهید شد. 
نظام سرمایه داری پایه اش فقط روی خرج و مصرف استوار شده است. کاپیتالیسم یعنی خریدن و خوردن و مصرف کردن و تشناب رفتن و دور انداختن! وسایل کهنه را تعویض کردن و نو کردن! هر سال ، هر سال! بیشتر زمین را کاویدن و معادن را استخراج کردن و به غمِ زباله ها ماندن بیشتر! پلاستیک تولید کردن و به غمِ این ماندن که چگونه از شر این همه پلاستیک خلاص شد. 

آدمها از ناراحتی هایشان عکس نمی‌گیرند.

داستان همه ی شبکه های اجتماعی این است.
همین عنوان این نوشته.
اگر آنجا الکی هستیم و اصلا برایمان مهم نیست، نباید باشیم. مثل این میماند که سیگار را بخری و دودش را قورت نکنی و فقط توی دهنت بکشی و بعدش فوت کنی بیرون.
وقتی میتوانی، هر وقت که تصمیم داری رهایش کنی،نیازی نیست پول و وقت خودت را مصرف کنی. و صد البته هیچ ضمانتی هم نیست که هر لحظه یکی از آن دودها توی گلو و شش هایت برود و یک دود و دو دود و بعدش معتاد سیگار!
اینستاگرام جای خیلی بدی است. مخصوصا همان بخش سرچ یا همان ذره بین آن.
آدم یک سری آدم‌هایی را انتخاب میکند به عنوان فرند و فالو می‌کنی، خوبی اینستاگرام این است نسبت‌ به فیسبوک که مثل فیسبوک توی صفحه اصلی اش، به علاوه پست های فرندهایت ، آن پست هایی که لایک کرده اند یا کامنت داده اند را نشان نمی‌دهد. از فیسبوک خیلی بدم می آید چون تو نمی‌توانی کاری کنی که یک نیوز فید سالم داشته باشی. هر لحظه ممکن است چیزهایی را ببینی که اصلا خوب نیست.
اینستاگرام نیوز فیدش اینطور نیست اما چیزی دارد که بدتر از فیسبوک است. یک ذره بین که مثل سرچ می‌ماند. تمام پست هایی که فرندهایت یا لایک کرده اند یا کامنت یا شاید فقط نگاه کرده اند.
تمام چیزهایی که نمی‌خواهی ببینی و چند تا پست که دوست داری ببینی.
همه شان زنجیر وار به هم وصل است تا مغزت را بپوکانند. ساعت ها از این پست به آن پست مصرف کنی.
وای به حال آن وقت که فکر کنی استرس یا اضطراب را میشود با وقت سپری کردن در اینستاگرام کم کرد.
اینستاگرام برای مرد یا دختر مجرد که واقعا خطرناک است. پر است از دخترهایی که دوست داری با تک تک شان بخوابی و پر است از پسرهایی که انگار آماده اند برای جفت گیری!
ولی همین که بخواهی بهشان فکر کنی یا حتی همین که این فکر جنسی توی مغزت می آید، دیگه بیرون کردنش خیلی سخت است. به قول بچه های قدیمی گلشهر، کیر که خیست، بلا خیست! د غم خاو دادنش می‌مانی! البته در مورد دخترها هم جوری دیگری است که من خیلی بلد نیستم.
این فقط یک قسمت جنسی این شبکه های اجتماعی است، البته مسئله جنسی به خاطر تقاضای بیش از حدش مثل اکسیژن و آب، شده یکی از ابزارهای خیلی خیلی قدرتمند در قسمت پیدا کردن فالوور و در نتیجه رونق کار و بار و تجارت های مسخره کوچک!
هر چقدر به مسائل جنسی دامن زده شود آن هم در شرایط مجردی، به جز خودارضایی و افسردگی و اضطراب و ناکامی‌ و سرخوردگی چیزی در پی ندارد.

یک ماه بیشتر میشه هیچ شبکه اجتماعی ندارم. به جز یک تلگرام که چند کانال خیلی خیلی مفید عضو هستم و بسیار بسیار حساس کانال های فاخر را انتخاب میکنم . البته همه کانال ها نوتیفیکیشن هایشان آف هست. یعنی متوجه نمی‌شوم چه وقت آپدیت می‌کنند. فقط هر وقت که فرصت داشتم و مثلاً دلم برای کانال سینما تنگ شد میروم چند مطلب خیلی جدید آن را می‌خوانم. مثل یک روزنامه‌ یا مجله!!
این بیرون کمی تنهایی است. این بیرون سخنی نیست. حرفی نیست. در این وبلاگ هم که می‌نویسم انگار با خودم حرف میزنم. اما کم کم دارم عادت میکنم. آره کم کم عادت میکنم.
بهتر است از دیدن آدمهایی که هی خوشی هایشان را به دیگران معرفی میکنند و تو میفهمی فقط به خاطر ترس این است که آیا زندگی شان خوب است یا نه! و منتظر تایید دیگران هستند. و این قسمت برای من خیلی غم انگیز بود.