من با خانواده ام در یک بلدینگ زندگی میکنیم. یک آپارتمان سه خوابه و یک سالن تقریبا بزرگ و یک آشپزخانه کوچک.
همه اعضای خانواده کنار هم زندگی میکنیم و شاید به راحتی بگویم، بهترین روزهای زندگی عمر همه ما هست. ما همه به خانواده وابسته هستیم و حالا کنار هم زندگی میکنیم. هر کداممان آرزوهایی بر دل داریم که بیشتر آرزوهایمان هفتاد درصد امکان بوقوع پیوستن شان هست. این وضعیت باعث شده، استرس و اضطراب و غصه کمتر و کمتر شود. اما میدانم که اینطور نمیماند و اتفاق های بد پشت دیوارهای خوشبختی کمین کرده اند.
دو صبح بود که با صدای وحشتناک آژیر، چشم هایم را باز کردم. مغزم تجربه این صدا را چند ماه پیش هم داشت. برای چند ثانیه همین که تحلیل کردم متوجه شدم ، به خاطر برف خیلی زیادی که باریده این صدای آژیر حالا حالاها هست و قطع شدنی نیست.
سیستم اینطوری است که همه واحدها یک اسپیکر خیلی بزرگ دارند که مثل شبکه به هم وصل هستند. هر جای ساختمان اتفاقی می افتد، مثلا کسی جایی گیر می افتد یا دودی به دستگاههای دودسنج میخورد یا کودکی دستش به دکمه های درخواست کمک میخورد یا هر چی، این اسپیکرها به صدا در می آید. این صدا طوری هست که مغز معده تان را به جوش می آورد. بسیار بسیار بلند و بسیار دلخراش که یک صدا بدون هیچ تغییری فقط تکرار میشود که این تکرار همان چیزی هست که آدم را عصبی میکند.
یادم هست اولین بار که با این صدا مواجه شدم، تازه آمده بودیم توی این ساختمان و بعدازظهر بود. آنقدر عصبی شده بودم در آن مدت کوتاهی که باید قطع میشد که دست و پایم میلرزید و دوست داشتم دیوار را دندان بگیرم. دندان هایم را به هم میمالیدم و همش فکر میکردم، نه! اینجا زندگی نمیشه، باید دوباره برگردیم به هاوس(خانه های توی خیابان ها، یک طبقه) خوب یادم هست که میرفتم پشت پنجره و پایین را نگاه میکردم که این آتشنشان های لعنتی می آیند بالاخره یا نه که این آژیر کثافت را خاموش کنند.
اما دیشب وقتی صدای آژیر شروع شد. نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را دوباره بستم و به هیچی فکر نکردم، حتی یک کلمه هم را نگذاشتم توی مغزم حرکت کند. عَح این چه وضعشه و چی شده؟ و این حرفها! حتی بلند نشدم بروم ببینم چه اتفاقی افتاده.
چشمهایم را بستم و آرام نفس میکشیدم. برعکس دیشب آنقدر طولانی بود که تقریبا نیم ساعت چهل دقیقه ای طول کشید. توی خواب و بیداری دیشب فهمیده بودم که دلیل دیر شدن و خاموش نشدن آژیر دیر رسیدن آتشنشان ها هست. و یادم آمده بود که دیشب آنقدر برف باریده که هیچ موتری به راحتی حرکت نمیتواند و اینکه ممکن است گزارش تصادف و گیر ماندن و فلان و فلان در اداره آتش نشانی زیاد آمده است.
به هر حال، گرچه من عصبانی نشدم و حتی یک ذره اضطراب و استرس را به خودم راه ندادم ولی برنامه صبح امروزم را از دست دادم. به خاطر اینکه من دیشب از خواب سنگین بیدار شده بودم و دیگه خواب نرفتم.
این آژیرها هیچ وقت خبر نمیکنند، اگر جمعیت ساختمان را دو هزار نفر در نظر بگیریم، یک در دوهزارم مسئولیتِ به صدا در آوردن این آژیر به دست من هست ولی بقیه اش دست دیگران است و من باید این صدای وحشتناک را تحمل کنم.
صبح که بیدار شدم به خودم فکر کردم، چقدر این آژیرهای زندگی وجود دارند. حرفهای اطرافیانمان، نگاه های سردشان، بی مهری شان، نامهربانی شان، اتفاق های بدی که طبیعت باعث شان هست. اتفاق های بدی که فقر، سیاست، اقتصاد و فرهنگ و جامعه مقصرش هست. خلاصه این آژیرها به صدا در می آیند و به قول فروغ این اول ویرانی است.
این آژیرها صدای وحشتناکی دارند، آدم را از خواب بیدار میکنند، آدم صبح که بیدار میشود، ناوقت شده است و یا کم خواب است. اگر بهش توجه نکنی یا از پشت اسپیکر، کیبل برقش را قطع کنی، ممکن است در یک اتفاق خیلی کوچک، اتفاقی برای خودت و خانواده ات بیافتد. همین چند وقت پیش آن ضلع دیگه ساختمان یک نفر توی آپارتمانش مرده بود.
خودتان بهتر از من میدانید وقتی جایی آتش میگیرد و شما در وسط آتش هستید، چه کارهایی باید بکنید، اما این آژیرها هم یک نمونه خیلی کوچک از آتش هستند که باید بفهمیم چطور با اینها رفتار کنیم.
No comments:
Post a Comment