2019/01/31

مردها موجودات بدجنسی میشوند گاهی

وقتی شکریه نشسته بود و به حرفهای شوهرش و برادرش گوش میکرد. من و دو تا داداشهایم و خواهرم و مادرم هم داشتیم با دقت گوش میکردیم. شکریه اولین آدم از فامیل بوده که کانادا آمده، دقیقا مثل مادر من. 
اول که آمده بوده، خیلی تنهایی تجربه کرده و خیلی برایش سخت بوده تا اینکه به سختی خیلی زیاد توانسته خودش را با محیط جدید و جامعه جدید کمی عیار کنه. دقیقا مثل مادر من. 
شوهر شکریه چند سال آمریکا بوده، فکر کنم قبول شدن در آمریکا خیلی آسان نیست و از طرفی باید کنار همسرش زندگی میکرده، به همین دلیل به کانادا می آید و با همسرش در یک آپارتمان زندگی میکنند. برادر شکریه هم چند وقت بعد ها می آید و در کنار خواهرش و شوهرخواهرش در همان آپارتمان زندگی میکنند. 
وقتی با هم به طور بسیار متفق از بدی های تورنتو و کانادا می گفتند و از خوبی های آمریکا میگفتند، از اینکه چقدر برای شوهر شکریه آمریکا خوب بوده و چقدر مردم با فرهنگ بودند و آن شهری که زندگی میکرده هیچی مهاجر نداشته و همش سفید پوست بودند و برادر شکریه هم از کار خیلی خوب خودش توی آمریکا میگفت و چقدر اشتباه بزرگی کرده کانادا آمده و حتی گاهی متوجه میشدم که شوهر شکریه یک نیم نگاهی به طرف شکریه میکنه طوری که انگار شاید البته شاید، جایی که آمدی و ما را آوردی جای خوبی نیست، میتوانستم نگرانی را توی چشمهای شکریه ببینم. نگرانی که قصد ندارد، آشکار شود. از جایش بلند میشود و میرود توی آشپزخانه و باز مینشیند و به دیگران گوش میدهد. 
این رفتار را بارها من در مورد مادرم دیدم وقتی پدرم از کانادا بد میگفت.شاید همان لحظه آن چند سال بسیار بسیار دشوار که تنهایی گذرانده بود و حالا این مردها هستند که به همین سادگی میخواهند، خرابش کنند. شاید با خودش فکر میکند، اگر این مکالمه چند بار ادامه پیدا کند، احتمالا این مردها تصمیم میگیرند که از اینجا برویم و هزار سوال دیگه که پس آن چی میشود و این چی میشود و حالا که تازه مستقر شدیم. مگه چیه؟ زندگی خیلی بدی که نیست. چرا اینقدر از همه چیز ناراضی؟ 

خلاصه مردها گاهی خیلی بی ملاحظه میشوند. گرچه میدانم اگر این نوع حرف را در مورد زنها میگفتم، به افکار سکسیزمی متهم میشدم. ولی خب ما مردها در کنار خیلی بدی هایمان، خوبی هایی هم داریم. که فعلا میخواستم از این بدی مردها صحبت کنم. 

No comments:

Post a Comment