2019/01/31

یک تصویر و پنج آدم

تصور کنید وارد یک کوهستان میشوید که وسط آن یک دریاچه آبی رنگ زیبا است و اطراف دریاچه را باغ ها و درخت های سر به فلک کشیده گرفته است. و آن پایین چادرهای زیادی هست، کمی دورتر از چادرها، جاهای مخصوص آتش کردن است. آن طرف آتش و کمی دورتر از خیمه ها، میدان های خاکی و کمی چمن وجود دارد که جان میده برای دویدن و شوخی کردن و بازی کردن! شما با عزیزترین آدمهایی که در زمین میشناسید آمده اید. مثلا شاید پدر و مادر و خواهر و برادر و شاید همسر و شاید دوست دختر و شاید رفقای خیلی جانی! 

این اتفاق قرار است یک بار در زندگی شما بیافتد.

در زندگی شما پنج مرحله از عمر دارید که خیلی از هم متفاوت هستند. یکی دوران کودکی ، دوم دوران نوجوانی، دوران جوانی، دوران میانسالی، دوران کهنسالی! 

خوووب فکر کنید، کدام مرحله را برای دیدن این صحنه انتخاب میکنید.
هر چقدر فکر کردم، یک قضاوتی چیزی بکنم، مثل دانه های شطرنج که چند حرکت دیگه مانده که مات شوم، توی گِل و لای فکرهایم گیر کردم. 
میخواستم بگویم، بهترین مرحله برای دیدن این جای قشنگ، دوران کودکی هست. چون آدم با تمام وجود فقط همان لحظه را میبیند و داخل مغزش هیچ فکر و مشغله ای نیست که یک دفعه ای وسط آن تفریح قشنگ، بزند بالا و حالش را بد کند. اما مسئله این است آن کودک چطور میخواهد بفهمد این جایی که آمده است خیلی خیلی خیلی متفاوت است از جاهای دیگه! و این جا رسیدن به این سادگی ها نبوده است. آیا بدنش آنقدر که یک آدم جوان به این حال و هوا نیاز دارد، نیاز دارد؟ 
نمیدانم چطوری است ولی همیشه فکر میکنم وقتی در کهنسالی برای اولین بار به این جای زیبا بروم، خیلی غصه بخورم و به خودم بگویم، چقدر دیر!! کاش زودتر میدیدمت!
اما نوجوانی دوران مزخرفی است واقعا برای این جاهای قشنگ! من نوجوانی را خوب یادم هست. مغز آدم پر است از حرف و فکر، یعنی خیلی زیاد، طوری که جلوی چشم آدم یک پرده نازک از عصبی شدن ها، استرس ها، فکرها و تصویرهای مغز آدم هست که آدم به خوبی هیچ جا را نمیبیند. برای من که اینطوری بوده. 
اما میانسالی هم فکر نکنم. میانسالی مثل همین رفیق ها میمانند، وقتی دارم تلاش میکنم باشگاه بدنم را بسازم میگویند، دیگه دیر شده! در یک سن هایی جور میشه، حالا از تو گذشته! شاید وقتی تفریح میروند، فکر میکنند کاری کنند که به اولادشان یا همسرشان یا بقیه خوش بگذرد. نمیدانم درست . 
ولی این سنین که سه چهار سال آخر جوانی است. که بعدش آدم میره توی میانسالی . همین چهار سال آخر جوانی را میگویم. 

این سنین جان است. در این سن آدم هنرمند است. در این سن آدم، کودک است، نوجوان است، میانسال است، کهنسال است . هر چیز خوبی از مراحل سنی زندگی را آدم در این دروان میگیرد. 
آدم آرام میشود. آدم از هیچی دیگر نمیترسد. آدم یک عالمه چیز یاد میگیرد. 

الان که در آن تصویر خیالی بروم، اولش می ایستم و با تمام وجود تک تک برگ ها و قطرات آب و اکسیژن را نفس میکشم. با ولع آتش روشن میکنم و چای میگذارم، همه عزیزانم را در آغوش میگیرم و توی آن میدان هر نوع بازی میکنم. شلوغ کاری میکنم و شلوغ کاری میکنم و میخندم! و تمام این ها کاملا در کنترل خودم و با انتخاب خودم است و آگاهانه اتفاق می افتد با انتخاب! 

No comments:

Post a Comment