2019/03/22

بهترین سالهای زندگی ام

من همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام، کودکی ام بود. بعد یک عالمه حرف پشت سر هم میچیندم، این سالهای اخیر هم همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام وقتی بود که بیست و یک ساله بودم و تمام هزارستان ره گشتم و هر ماه یک دستمزد خیلی خوب میگرفتم و همش توی کوه ها و بیابان ها راه میرفتم و با مردم روستاها حرف میزدم. هر بار که یادم می آید واقعا خاطره اش تمام وجودم را شاد میکند. اما خوب یادم هست که همان سالها یک اندوه خیلی بزرگ همیشه توی قلبم بود که فشارم می داد و همیشه از اینکه اینقدر زیاد توی هزارستان راه میروم خیلی خوشحال نبودم. 
در این شب و روزها هر چقدر که خوب فکر میکنم، میبینم بهترین سالهای زندگی من شاید همین دو سالی بود که در کانادا بودم. در این دو سال آنقدر وقت داشتم، آنقدر همه چیز جفت و جور بود برای اینکه بیشتر خودم را بشناسم و بدنم را بشناسم و از خودم بیشتر آگاهی پیدا کنم. بله که شب های خیلی غمگینی را داشتم ولی تا به حال یادم نمی آید که اینقدر خودم را شناخته باشم. 
در این دو سال هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم، هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم. امشب هم که مینویسم فکر کنم دوباره افتاده ام در دوره درست کردن خرابکاری، همین دو هفته پیش یا سه هفته پیش را خراب کردم. مدرسه و کلاس انگلیسی را باز از دست دادم. هر بار که هر چیزی برایم مهم شد، برایش غصه خوردم و استرس دیدم و مضطرب شدم. الان به خودم میگویم ، چه اهمیتی دارد که خراب میکنم، من خودم میدانم، همان صبحی که قرار است بیدار شوم و بروم مدرسه و واقعا نمیتوانم و هر چقدر به خودم فشار می آورم نمیتوانم بلند شوم و باید بخوابم، این منم! این منم و بدنم همینطور است. 
این روحیه حساس من نیاز به تمرین دارد و تمرین همیشه زمان میبرد تا درست شود. وقتی یک شب تمام وجودم را خواب گرفته و یک دفعه ای بر اساس اتفاقی و سر و صدایی یا هرچی خوابم نمیگذارند و هر چقدر تلاش میکنم تا بخوابم و نمیشود و ساعت دو میخوابم، فردایش حتما کلاس نمیروم وقتی کلاس نرفتم ناراحت میشوم و میخوابم تا ساعت دوازده ظهر! خب! آن شب دیگه نمیتوانم یازده شب بخوابم و باز هم ساعت دو شب خوابم میبرد و باز فردایش کلاس را از دست میدهم! اینقدر این خرابکاری ادامه پیدا میکند تا خودش خود به خود متوقف شود و من خیلی روی این موضوع اراده ای ندارم. یعنی میتوانم بیدار بنشینم و زود بیدار شوم ولی راستش میترسم. از یک جور سر دردی ها، از یک جور بی انرژی بودن و کمر درد شدن، دردهای عصبی بدنم که از بی خوابی شروع میشود، از یک جور حمله های عصبی که سراغم می آید. خلاصه که مسخره است. من همینم باید این را قبول کنم به جای اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم. من خودم را با کی مقایسه کنم با یک سفید پوست اینجا؟ مگر سفید پوست وقتی کوچیک بوده، آدم تکه تکه دیده؟ مگر آدم روی دار دیده؟ مگر گرسنگی کشیده؟ مگر از ترس اینکه سربازها خانواده اش را دیپورت نکنند، قلبش توی ده سالگی به دهانش آمده؟ خب من تجربیاتم فرق میکند. حتی اگر با یک جوان افغانی مقایسه کنم، مگر آن جوان افغانی ده سال تجربه افسردگی شدید داشته؟  خب من فرق میکنم. نمیخوام برای خودم توجیه بیاورم ولی موضوع این است که همان جوان افغانی یا همان جوان سفید پوست که اینجا بزرگ شده، یک سری نقاط قوتی دارند و یک سری نقاط ضعفی! قرار نیست که ما مقایسه کنیم. 
خلاصه که این دو سال اخیر جالب بود. تا به حال اینقدر به اندازه این دو سال با خودم زندگی نکرده بودم. با روح خودم. 

کاش میشد با یک روانشناس خوب حرف میزدم

واقعا به یک روانشناس نیاز دارم، به کسی که بهش قول بدم و اگر اشتباه کردم، سرکوفتم نزنه! هی نگوید که برو بابا با این قول هایت، مسخره بازی در نیار! من تا جایی که یادم هست مثل خواهرزاده ام حساس و دل نازک بوده ام، اما دل نازک خواهرزاده بین پنبه است و دل من بین شیشه های خورد شده و سنگ و آهن و میخ بود. واقعا باید با یک روانشناس صبحت کنم. 
باید هر چیزی که توی دلم هست را تعریف کنم و باید به یک سطحی از زندگی عادی و نرمال برسم. خسته شدم واقعا از اینکه همیشه نمیتوانم. از اینکه دچار سرکوفت نشوم نمیتوانم حتی با کسی در ارتباط باشم. یک دوست دارم توی تورنتو که آن را هم همیشه در یک فاصله ی مشخص قرار میدهم یعنی سعی میکنم خیلی صمیمی نشویم. این دوستم راحت میتواند خیلی چیزها به رفیقهای دیگه اش بگوید ولی من طوری رفتار کرده ام که نه من به او چیزی سخت و محکم میگویم و نه او به من! هیچ نصیحتی همدیگر را نمیکنیم و اگر چیزی میگوییم، باید طرف مقابل درخواست کرده باشد که نظرت چی هست؟ 
دلم میخواهد بروم روی همان صندلی های روانشناس ها که توی فیلم ها هست دراز بکشم و تمام زندگی ام را مو به مو بگویم و روانشناس هم از این که چقدر حرف نگفته داشتم و این همه سال توی دلم نگه داشتم متعجب شود و بگوید، واقعا حق داری که اینطوری باشی! 
من نمیتوانم یعنی بعد از این همه سال تازه متوجه شدم که نمیتوانم روی یک برنامه روتین پای بند باشم. شاید فقط بتوانم دو هفته یک برنامه را دنبال کنم بعدش شروع میکنم به دیر رفتن و خراب کردن و نرفتن و تعطیل کردن و اینها! همیشه همین بوده! 
خودم دلایلش را خوب میدانم ولی موضوع این است وقتی میخواهم شروع کنم به تغییر آوردن خیلی هم خوب پیش میروم ولی خیلی سریع خودم خرابش میکنم، یعنی وسط های راه همان یک ماه اول بی انگیزه میشوم و احساس میکنم دارم الکی تلاش میکنم! تنها چیزی که کمی رویش پای بند ماندم البته نه پای بند، نسبت به کارهای دیگه ام بهتر است، همین باشگاه هست. یک هفته دو هفته منظم میرم، هفته سوم کمی نمیروم و ول میکنم ولی باز هفته بعدش میرم! یعنی نرفتن هایم از رفتن هایم کمتر است. ولی خب اگر این باشگاه رفتن ره با یکی از رفیقها در میان بگذارم، حتما سریع میگه، برو بابا ! این هم شد باشگاه رفتن؟ معمولا هیچ کار تیمی را قبول نمیکنم. مگر اینکه مجبور باشم. همیشه فکر میکنم هنوز وقت مانده! هنوز وقت دارم، ولی دقیقه نود استرس میگیره! هر چقدر هم که خلاق باشم و فلان، ولی وقت کافی ندارم برای اینکه یک کار را خوب تحویل بدهم. و بعد اینکه کار خراب وضعیف را تحویل دادم، توی ذهن خودم، خودم را سرکوب میکنم که تو با این استعداد؟! یعنی واقعا همینقدر!؟  و خدا نکنه یک موقعی توی کاری ، امتیاز خوب بگیرم، یا کار را خیلی خوب تحویل بدم، خیلی سریع فکر میکنم بسه دیگه! خیلی سریع اشباع میشم و فکر میکنم کار خودم را کردم و بعدش شروع میکنم به خرابکاری! راستش خیلی وقته که انگیزه هایی مثل پول داشتن و شهرت داشتن و قدرت داشتن و اینها را ندارم، یعنی فکر میکنم از همان اول نداشتم.
واقعا زندگی خیلی سخت میشود وقتی نخواهی پوز کسی را به خاک بمالی، وقتی میدانی که پول شانسی پیدا نمیشه باید یک جایت را برایش پاره کنی و تو نخواهی برای پول خودت را پاره کنی برای آینده مثلا بهتر نامعلوم، وقتی نخواهی قدرتمند باشی تا کسی را به خاک سیاه بنشانی، وقتی نمیخواهی یک خانه خیلی لوکس داشته باشی تا آنهایی که ندارند از خوشکلی خانه ات آتیش بگیرند، همه اینها را نخواهی ولی یک چیزی آخرهای دلت و مغزت هنوز تربیت نشده باشه و توی مغزت یکی همش بگه، تو داری خودت ره گول میزنی، تو فقط یک تنبل مزخرف استی که نمیخواهی جانت را خار کنی! بعد هی اذیت شوی و هی دلت بخواهد به مردمی که تو را قضاوت میکنند بگویی، لعنتی ها من اگه بخواهم، خیلی سریع تر از شما پولدار میشم. بعد اونا یک پوزخند بزنند و بگن، برو کم گوه بخور! اگه میتانی چرا پولدار نمیشی، همه میگن، تو یک بار پولدار شو، بعدش همه پولهایت را ببخش به مردم فقیر!! خلاصه که حرف زدن زیاد هم خودش یک مرض است.
دیروز نه پریروز، اولین روزهای سال نو بود و بهار شد. گاهی فکر میکنم به خودم قول بدم، از این سال به بعد دیگه نگاه کن! ولی از این کار حالم بهم میخوره چون من هر بار قول بدم، خودم خرابش میکنم، بدون قول و الکی اگه دلم بخواد، میشه! مثلا اصلا قول ندم و نگم از امروز فلان، همینطوری الکی هر روز میرم باشگاه، همین که یک هدف مشخص کنم، سریع چیزی توی معزم شروع میکنه به خراب کردن! میگه خب که چی؟ هی آن تصویر که میخوام توی ذهنم واقعی میشه که فکر میکنم ارزشش را نداره! خلاصه خیلی بی انگیزه شدم. مثلا همینطوری الکی یک دفعه ای نمیخوام سیگار بکشم و دیگه نمیخرم تا خیلی دیر، شاید حتی چند ماه یا یک سال! بدون هیچ قول و هیچ تعهدی! همینطوری نمیکشم! بعضی شب ها هی مغزم منفجر میشه و میخوام یک سیگار حداقل بکشم ولی بدون اینکه حتی بهش فکر کنم، نمیخرم و نمیکشم، هرچقدر هم بدنم بخواد سیگار بکشه!
خلاصه من که نفهمیدم چی شده! یک وقتی پدرم گفته بود، من که پسرم را نشناختم! البته من احساس میکردم این حرف را با مخلوطی از افتخار و سرزنش میگفت، که افتخارش بیشتر بود. حالاها خودم دارم به این نتیجه میرسم که خودم را نمیشناسم. و دارم خیلی اذیت میشوم.
اگه راهی بود که خوب میشد.