من همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام، کودکی ام بود. بعد یک عالمه حرف پشت سر هم میچیندم، این سالهای اخیر هم همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام وقتی بود که بیست و یک ساله بودم و تمام هزارستان ره گشتم و هر ماه یک دستمزد خیلی خوب میگرفتم و همش توی کوه ها و بیابان ها راه میرفتم و با مردم روستاها حرف میزدم. هر بار که یادم می آید واقعا خاطره اش تمام وجودم را شاد میکند. اما خوب یادم هست که همان سالها یک اندوه خیلی بزرگ همیشه توی قلبم بود که فشارم می داد و همیشه از اینکه اینقدر زیاد توی هزارستان راه میروم خیلی خوشحال نبودم.
در این شب و روزها هر چقدر که خوب فکر میکنم، میبینم بهترین سالهای زندگی من شاید همین دو سالی بود که در کانادا بودم. در این دو سال آنقدر وقت داشتم، آنقدر همه چیز جفت و جور بود برای اینکه بیشتر خودم را بشناسم و بدنم را بشناسم و از خودم بیشتر آگاهی پیدا کنم. بله که شب های خیلی غمگینی را داشتم ولی تا به حال یادم نمی آید که اینقدر خودم را شناخته باشم.
در این دو سال هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم، هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم. امشب هم که مینویسم فکر کنم دوباره افتاده ام در دوره درست کردن خرابکاری، همین دو هفته پیش یا سه هفته پیش را خراب کردم. مدرسه و کلاس انگلیسی را باز از دست دادم. هر بار که هر چیزی برایم مهم شد، برایش غصه خوردم و استرس دیدم و مضطرب شدم. الان به خودم میگویم ، چه اهمیتی دارد که خراب میکنم، من خودم میدانم، همان صبحی که قرار است بیدار شوم و بروم مدرسه و واقعا نمیتوانم و هر چقدر به خودم فشار می آورم نمیتوانم بلند شوم و باید بخوابم، این منم! این منم و بدنم همینطور است.
این روحیه حساس من نیاز به تمرین دارد و تمرین همیشه زمان میبرد تا درست شود. وقتی یک شب تمام وجودم را خواب گرفته و یک دفعه ای بر اساس اتفاقی و سر و صدایی یا هرچی خوابم نمیگذارند و هر چقدر تلاش میکنم تا بخوابم و نمیشود و ساعت دو میخوابم، فردایش حتما کلاس نمیروم وقتی کلاس نرفتم ناراحت میشوم و میخوابم تا ساعت دوازده ظهر! خب! آن شب دیگه نمیتوانم یازده شب بخوابم و باز هم ساعت دو شب خوابم میبرد و باز فردایش کلاس را از دست میدهم! اینقدر این خرابکاری ادامه پیدا میکند تا خودش خود به خود متوقف شود و من خیلی روی این موضوع اراده ای ندارم. یعنی میتوانم بیدار بنشینم و زود بیدار شوم ولی راستش میترسم. از یک جور سر دردی ها، از یک جور بی انرژی بودن و کمر درد شدن، دردهای عصبی بدنم که از بی خوابی شروع میشود، از یک جور حمله های عصبی که سراغم می آید. خلاصه که مسخره است. من همینم باید این را قبول کنم به جای اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم. من خودم را با کی مقایسه کنم با یک سفید پوست اینجا؟ مگر سفید پوست وقتی کوچیک بوده، آدم تکه تکه دیده؟ مگر آدم روی دار دیده؟ مگر گرسنگی کشیده؟ مگر از ترس اینکه سربازها خانواده اش را دیپورت نکنند، قلبش توی ده سالگی به دهانش آمده؟ خب من تجربیاتم فرق میکند. حتی اگر با یک جوان افغانی مقایسه کنم، مگر آن جوان افغانی ده سال تجربه افسردگی شدید داشته؟ خب من فرق میکنم. نمیخوام برای خودم توجیه بیاورم ولی موضوع این است که همان جوان افغانی یا همان جوان سفید پوست که اینجا بزرگ شده، یک سری نقاط قوتی دارند و یک سری نقاط ضعفی! قرار نیست که ما مقایسه کنیم.
خلاصه که این دو سال اخیر جالب بود. تا به حال اینقدر به اندازه این دو سال با خودم زندگی نکرده بودم. با روح خودم.
No comments:
Post a Comment