پول یک نوع قدرت است و برای رسیدن به این قدرت، نیازمند آموختن مسائل مالی هستیم.
باید یاد بگیریم چطور بازاریابی کنیم، چطور بفروشیم، چطور قبض ها و مالیات ها را مدیریت کنیم. چطور پولهایمان را در بانک ها مدیریت کنیم. چطور در مورد ایده هایمان مطمئن شویم.
اما در دنیا یک عالمه بازاریاب و بانکدار و حسابدار و متخصص های سرمایه گذاری و مدیران بازرگانی هستند که دربدر دستمزد آخر ماه هستند تا پول قبض های برق و قرض موتر و خانه و بیمه و مالیات فلان و فلان را بدهند.
همه شان هم دانشگاه تمام این درسها را خوانده اند. هر چیزی که مربوط پول میشوند. خیلی چیزهایی میدانند که شما فکر میکنید اگر نصف آن را میدانستید، حتما در مدت کوتاهی یک پولدار میشدید. یک میلیونر! اما چرا خودشان میلیونر نمیشوند؟
فهمیدم برای پول دار شدن باید شیطان کثیف درونتان را بیدار کنید. شیطان کثیف پولدوست درونتان! البته این هم کافی نیست. حرص و زیاده خواهی فقط کافی نیست، عشق به این نوع زندگی پر از استرس و اضطراب را هم باید دوست داشته باشید.
خیلی از همین پولدارها که اول فقیر بودند، سالهای زیادی را تلاش کردند. کارگری کردند، سخت تمرین کردند، اطلاعات جمع کردند. خبرها را دنبال کردند، وضعیت اقتصاد دنیا را دنبال کردند. میتوانستند حسابدار و فلان و فلان استخدام کنند ولی خودشان هم چیزهایی را فهمیدند. سالهای زیادی را در کنار خیال پولدار شدن ، کارهای شاقه کردند.
آدمهای پولدار به شدت شدت به خودشان احترام میگذارند ، شاید ده بیست برابر از دیگران. آنها خودشان را همیشه تحسین میکنند به جای سرکوب!
ایده هایشان را دوست دارند. معمولا به حرف دیگران هم توجهی نمیکنند به جز وقتی که در جهت بیشتر پولدار شدنشان باشد.
یک باریکی، وجود دارد. یک خط نازک! بین آدمهایی که همیشه دنبال درس و مشق رفته اند و آنهایی که مقداری علم آموخته اند ولی بیشتری زندگی شان را عملی در بازار پول بوده اند.
همین که کتابش را میخوانم، صدبار بیشتر گفت که مدرسه رفتن و درس خواندن یک چیز بیهوده است. هیچ وقت کمکی نمیکنه تا پولدار شویم ولی خودش برای اینکه در حرفه ای که میخواست سرمایه گذاری کند، دانشگاه رفت و تمام همان سالهایی که دیگران صرف درس خواندن کردند را او هم کرد.
و در چهل و دو سالگی شروع کرد به پولدار شدن و اجرا کردن ایده هایش.
او آدمی بود که در نوزده و بیست سالگی، مثل یک آدمی معتاد هروئینی که هروئین بهش نرسیده باشد برای زودتر پولدار شدن ، استخوان هایش درد میکرد.
در این وقت ها به فکر پولدار شدن افتادم. راستش دارم فکر میکنم پول باید دست آدمی بیافتد که آدمهای دیگه از کنارش خیر ببینند. آدمهای متوسط که پول مایحتاج زندگی شان را دارند، گاوهای شیری برای کسانی هستند که میخواهند پولدار شوند . پول آدمهای زیر خط فقر را گرفتن، مسموم است و آدم را اسهال استفراغ میکند. مثلاً دارو بهشان قالب کنی و از این جور کارهای کثیف!
بد به فکر پولدار شدن افتادم.
اولین اولین قدمم هم این است که باید انگلیسی فول یاد بگیرم. نیاز دارم تمام قوانین اینجا را یاد بگیرم و هیچ یک از برادرهایم برایم یک صفحه را ترجمه نمیکنند و تازه یک صفحه و دو صفحه بدردم نمیخورد باید خودم زبان انگلیسی یاد بگیرم و همه جا بروم و با همه صحبت کنم.
بعدش یک مدتی باید یک حرفه هر چی را یاد بگیرم، هر چی باشد. کارهای ساختمانی! پولش خوب تر است. تا کمی سر پای شوم. برای اجرای ایده هایم نیازمند کمی پول هستم. رسیدن به این مقدار پول فقط از طریق زور زدن و سوختاندن ماهیچه هایم امکان پذیر است و نیازی به زبان و رابطه و اینها ندارد.
همین که یک مقدار پول بدست آوردم، مطمئن باشید کارهای خوبی خواهم انجام داد.
همه معتقدند، خانه داشتن خیلی سرمایه است ولی من فکر میکنم ، خانه داشتن یک اشتباه بزرگ است در کانادا. برای کسانی مثل ما تازه وارد که میخواهیم سر یک کار و بار شویم و پول دربیاریم.
خانه یعنی پول آب و برق ، پول مالیات شهری، بیمه و ترمیم و خیلی چیزهای دیگه به جز پول خیلی کلان مارگِج یا همان قسط های با سود!
آپارتمان ها و کاندوها بهترین جای برای خانواده هایی در شرایط ما هست. فقط وقتی خانه خوب است که هشتاد درصد پول خانه را نقد داشته باشی و بپردازی.
خانه خریدن یعنی هیچ وقت تجارت را شروع نکردن!
برای خانواده هایی که میخواهند تا آخر کارگر بمانند و ماه به ماه به مدت سی سال پول قسط خانه بدهند و این نوع زندگی خوشایند است، خانه بسیار خوب است.
من در این وقت ها حتی در تلاش گرفتن ماشین هم نیستم.
یکی از دلایل اینکه میخواهم پولدار شوم، یک سری آدمهایی هست که وقتی بهشان فکر میکنم واقعا حالم بد میشود. میخواهم بهشان ثابت کنم بسیار افکار احمقانه و مزخرفی دارند و داشتند و با آن افکار ما را همیشه قضاوت کردند و میکنند.
اره، هنوز که پول ندارم ولی به این معنا نیست که هیچی نیستم ، من ایده دارم که خیلی ها ندارند.
صبر کنید که زبان انگلیسی را درست کنم.
از این به بعد جان را تلخ خواهم کرد.