2019/01/26

پول

پول یک نوع قدرت است و برای رسیدن به این قدرت، نیازمند آموختن مسائل مالی هستیم.
باید یاد بگیریم چطور بازاریابی کنیم، چطور بفروشیم، چطور قبض ها و مالیات ها را مدیریت کنیم. چطور پولهایمان را در بانک ها مدیریت کنیم. چطور در مورد ایده هایمان مطمئن شویم.
اما در دنیا یک عالمه بازاریاب و بانکدار و حسابدار و متخصص های سرمایه گذاری و مدیران بازرگانی هستند که دربدر دستمزد آخر ماه هستند تا پول قبض های برق و قرض موتر و خانه و بیمه و مالیات فلان و فلان را بدهند.
همه شان هم دانشگاه تمام این درس‌ها را خوانده اند. هر چیزی که مربوط پول می‌شوند. خیلی چیزهایی میدانند که شما فکر میکنید اگر نصف آن را می‌دانستید، حتما در مدت کوتاهی یک پولدار میشدید. یک میلیونر!  اما چرا خودشان میلیونر نمی‌شوند؟
فهمیدم برای پول دار شدن باید شیطان کثیف درونتان را بیدار کنید. شیطان کثیف پولدوست درونتان! البته این هم کافی نیست. حرص و زیاده خواهی فقط کافی نیست، عشق به این نوع زندگی پر از استرس و اضطراب را هم باید دوست داشته باشید.

خیلی از همین پولدارها که اول فقیر بودند، سالهای زیادی را تلاش کردند‌. کارگری کردند، سخت تمرین کردند، اطلاعات جمع کردند. خبرها را دنبال کردند، وضعیت اقتصاد دنیا را دنبال کردند. می‌توانستند حسابدار و فلان و فلان استخدام کنند ولی خودشان هم چیزهایی را فهمیدند. سالهای زیادی را در کنار خیال پولدار شدن ، کارهای شاقه کردند.

آدم‌های پولدار به شدت شدت به خودشان احترام می‌گذارند ‌، شاید ده بیست برابر از دیگران. آنها خودشان را همیشه تحسین می‌کنند به جای سرکوب!
ایده هایشان را دوست دارند. معمولا به حرف دیگران هم توجهی نمی‌کنند به جز وقتی که در جهت بیشتر پولدار شدنشان باشد.

یک باریکی، وجود دارد. یک خط نازک! بین آدمهایی که همیشه دنبال درس و مشق رفته اند و آنهایی که مقداری علم آموخته اند ولی بیشتری زندگی شان را عملی در بازار پول بوده اند.
همین که کتابش را می‌خوانم، صدبار بیشتر گفت که مدرسه رفتن و درس خواندن یک چیز بیهوده است. هیچ وقت کمکی نمیکنه تا پولدار شویم ولی خودش برای اینکه در حرفه ای که میخواست سرمایه گذاری کند، دانشگاه رفت و تمام همان سالهایی که دیگران صرف درس خواندن کردند را او هم کرد.
و در چهل و دو سالگی شروع کرد به پولدار شدن و اجرا کردن ایده هایش.
او آدمی بود که در نوزده و بیست سالگی، مثل یک آدمی معتاد هروئینی که هروئین بهش نرسیده باشد برای زودتر پولدار شدن ، استخوان هایش درد میکرد.

در این وقت ها به فکر پولدار شدن افتادم. راستش دارم فکر میکنم پول باید دست آدمی بیافتد که آدم‌های دیگه از کنارش خیر ببینند. آدم‌های متوسط که پول مایحتاج زندگی شان را دارند، گاوهای شیری برای کسانی هستند که میخواهند پولدار شوند . پول آدم‌های زیر خط فقر را گرفتن، مسموم است و آدم را اسهال استفراغ می‌کند. مثلاً دارو بهشان قالب کنی و از این جور کارهای کثیف!

بد به فکر پولدار شدن افتادم.
اولین اولین قدمم هم این است که باید انگلیسی فول یاد بگیرم. نیاز دارم تمام قوانین اینجا را یاد بگیرم و هیچ یک از برادرهایم برایم یک صفحه را ترجمه نمی‌کنند و تازه یک صفحه و دو صفحه بدردم نمی‌خورد باید خودم زبان انگلیسی یاد بگیرم و همه جا بروم و با همه صحبت کنم.

بعدش یک مدتی باید یک حرفه هر چی را یاد بگیرم، هر چی باشد. کارهای ساختمانی! پولش خوب تر است. تا کمی سر پای شوم. برای اجرای ایده هایم نیازمند کمی پول هستم. رسیدن به این مقدار پول فقط از طریق زور زدن و سوختاندن ماهیچه هایم امکان پذیر است و نیازی به زبان و رابطه و اینها ندارد.

همین که یک مقدار پول بدست آوردم، مطمئن باشید کارهای خوبی خواهم انجام داد.

همه معتقدند، خانه داشتن خیلی سرمایه است ولی من فکر میکنم ، خانه داشتن یک اشتباه بزرگ است در کانادا. برای کسانی مثل ما تازه وارد که میخواهیم سر یک کار و بار شویم و پول دربیاریم.
خانه یعنی پول آب و برق ، پول مالیات شهری، بیمه و ترمیم و خیلی چیزهای دیگه به جز پول خیلی کلان مارگِج یا همان قسط های با سود!

آپارتمان ها و کاندوها بهترین جای برای خانواده هایی در شرایط ما هست. فقط وقتی خانه خوب است که هشتاد درصد پول خانه را نقد داشته باشی و بپردازی.
خانه خریدن یعنی هیچ وقت تجارت را شروع نکردن!

برای خانواده هایی که میخواهند تا آخر کارگر بمانند و ماه به ماه به مدت سی سال پول قسط خانه بدهند و این نوع زندگی خوشایند است، خانه بسیار خوب است.
من در این وقت ها حتی در تلاش گرفتن ماشین هم نیستم.
یکی از دلایل اینکه میخواهم پولدار شوم، یک سری آدم‌هایی هست که وقتی بهشان فکر میکنم واقعا حالم بد می‌شود. میخواهم بهشان ثابت کنم بسیار افکار احمقانه و مزخرفی دارند و داشتند و با آن افکار ما را همیشه قضاوت کردند و می‌کنند.

اره، هنوز که پول ندارم ولی به این معنا نیست که هیچی نیستم ‌، من ایده دارم که خیلی ها ندارند.
صبر کنید که زبان انگلیسی را درست کنم.
از این به بعد جان را تلخ خواهم کرد.

وقتی فشار زیاد میشود

وقتی مشهد رفته بودم، متوجه شدم حرف مادرم بسیار درست بوده است. (جنگ از کوندولوگی آسون است) یک ضرب المثل هزارگی است. منظورش این است که جنگ فقط وقتی خیلی آسان است که روی یک تشک خودت را انداخته باشی و زیر دستت هم یک بالشت گذاشته باشی و چای و قند به دستت و در مورد جنگ صحبت کنی که اگر من جنگ کنم، اینطور خواهم زد! و اینطور حریف را به خفت خواهم آورد. ولی حقیقت این است که میدان کار و زار، جور دیگری است. 

حالا چطور مشهد؟
از سالها پیش، شاید بیشتر از ده سال، هزاران و میلیون ها فکر در قسمت انسان اسیر و انسان آزاد از مغزم گذشته است. انسانی که به خودش احترام قائل است و خودش را از چنگ و تارعنکبوتی تبلیغات و سیاست ها آزاد میخواهد. نتیجه تمام افکار این بود که بسیاری از رفتارهای ما، به خاطر تبلیغات سیاسی، فرهنگی است که توسط یک عده ای خاص طراحی میشود و جامعه را به نفع خودشان حرکت میدهند. مثلا سرمایه دارهایی که مردم را وادار میکنند با تبلیغات که هر چقدر بتوانید بیشتر خرید کنید، زندگی خوشحال تری خواهید داشت. همین باعث میشود مردم بیشتر خرید کنند و بیشتر وابسته به خرید برای رسیدن با شادی شوند. 
مشهد که رفته بودم، دو هفته اول، همان لباسهای ساده و تقریبا کهنه خودم را داشتم، از کودکی یادم هست، از خرید کردن، بدنم درد میگرفت. احساس خیلی شادی نمیکردم. البته این هم را نمیشود نادیده گرفت که خانواده ام آنقدر فقیر بود که موقع خرید کردن، فقط گلویم را بغض میگرفت برای اینکه همان کودکی میفهمیدم ، این شلوار و کفش که پدر میخرد یعنی چی! یعنی ساعت های بیشتر و بیشتر در یک کار و شغل بسیار وحشتناک و سنگین که همه ازش یاد میکردند. 
با خودم قول داده بودم، با همین لباس های ساده ، عروسی دو تا داداش ها ره بگذرانم، پول داشتم آنقدر که لباس بخرم، اما باز هم همان احساس همیشگی که بیشتر از لباس نو و گران و اینها، بیشتر لباس راحت و تمیز را دوست دارم، همان لباسهایی که به تنم بود. 
چند جایی رفته بودم، متوجه شدم وقتی با لهجه کابلی هزارگی خودم صحبت میکنم، مردم خیلی رفتار خوبی با من نمیکنند! البته نه این اطراف گلشهر و حومه مشهد! بیشتر مرکز شهر و مثلا جاهای باکلاس مشهد. چندی که گذشت، دیگر احساس کردم نمیتوانم این همه بار قضاوت و نگاههای عجیب غریب و طرز صحبت بد را تحمل کنم. خیلی برایم عجیب بود. مردم واقعا زشت و زننده صحبت میکردند. یکی از نوع نگاههایی که خیلی مرا اذیت میکرد، نگاه دزد مآبانه بود. طوری نگاه میکردند انگار من دزد هستم و یا خرابکار و از دور مرا مواظبت میکردند تا خرابکاری نکنم. 
این شد که چند دست لباس قشنگ و گران قیمت خریدم با کفش های بهتر! موهایم را هم درست کردم. لهجه ام را بعد از شانزده سال از صندوقچه مغزم بیرون کشیدم و خاک هایش را پاک کردم و نصب کردم در قسمت لانگویچ مغزم و بیرون رفتم. 
همین که سرصحبت باز میشد با چند حرکت خیلی زیرکانه، طرف را متوجه میساختم که از اینجا نیستم و وقتی این سوال توی مغزشان خلق میشد و طرف لباسها و نوع رفتارم نگاه میکردند، متوجه میشوند اگر از اینجا نباشد هم از کشورهای آن طرف آب ها آمده است. بعد همین که میپرسیدند، اروپا زندگی میکنی ؟ میگفتم نه من کانادا زندگی میکنم، تورنتو!! 
بعد همین مکالمه، طریقه صحبت کردن عوض میشد، واقعا لذت میبردم. چیزی بود که انگار در خور شأن یک آدم بود. لبخندی که بر دهان فروشنده ها، تاکسی دارها، مردم میامد. اعتمادی که به من میکردند، احترامی که به من میگذاشتند. این سوال و جوابهایی که بوجود می آمد، بسیار بسیار لذت بخش بود. اما یکی از غمگین ترین لذت های زندگی ام را تجربه میکردم. 
برای اینکه من نتیجه چندین سال فکر را در دو هفته از دست داده بودم، به خاطر آن همه فشار که رویم آمد. دو هفته فشار، شانزده سال ادعا را مثل گرد روی هوا پخش کرد. برای همین میگویم، وقتی ادعا میکنید، حواستان باشد که همه جوانب اش را سنجیده باشید یا حداقل در میدان عمل، یک بار ادعایتان را امتحان کرده باشید. 
برای من که جواب نداد. 
مثل همه آدمهای مدیتیشن کار و صلح جو و آرامش طلب که فقط در خانه های یک میلیون دلاری بالاشهر تهران و خانه های گرانقیمت تورنتو و نیویورک ، توی تنهایی هایشان در آپارتمان های گرانقیمت به مردم نسخه میپیچند که آرامش خود را حفظ کنید. ولی وقتی وارد روزی ده ساعت کار از شدت فقط زیاد میشوید، یک روز مدیتیشن و آرامش جواب میدهد، دو روز! روز سوم وقتی داداش کوچولو، یک اشتباهی میکند که پنجاه دلار ضرر وارد کرده، شما داداش کوچولو ره از فحش نجس اش میکنید. 
خود ساختگی در شرایط مختلف کار آسانی نیست. 
بعدن ها وقتی که از مشهد بیرون می آمدم و خوشحال بودم که از آن شهر دارم میروم و راحت میشوم از دست آن همه ایرانی از خود راضی! دیگر به هیچ هزاره  یا افغانی نمیگفتم که حداقل بین خودتان با لهجه خودتان صحبت کنید. میگفتم هر جور که دلتان میخواهد حرف بزنید، رفتار کنید، بپوشید، فقط سعی کنید، بیشتر زنده بمانید و شکم تان سیر باشد. مواظب روح خودتان باشید تا آسیب های جدی نبیند. همین!

2019/01/24

مرور دوباره

یادم هست، هفت یا هشت سال پیش با یکی از دوستان، ناوقت های شب بود که سر صحبت را باز کرده بودیم و در مورد زندگی و معنای زندگی حرف می‌زدیم. روی چند چیز اشتراک نظر داشتیم، آن هم اینکه غذا خوردن و آب آشامیدن و پوشیدن و سرپناه داشتن و خوابیدن و سکس و اینها که حتی حیوانات هم یک جوری بدست می آورند. مهم چیزهای دیگری هست. مثلاً آدم باید تولید کنه و خلق کنه و برای آدم‌های دیگه یک زندگی امن و آزاد تأمین کنه یا حداقل یک مهره باشه در ایجاد این چنین فضایی!
حالا که سالها می‌گذرد، افکارم را در این رابطه، دوباره جمع میکنم، دارم خودم را مرور می‌کنم.
الان ها افکارم در بعضی از قسمت ها خیلی عوض شده, مثلاً ما هر کاری میکنیم به طور بسیار مستقیم و یا شاید غیر مستقیم تلاش می‌کنیم تا نیازهای اولیه خودمان را برآورده کنیم. همه ما هر تلاشی میکنیم، برای این است تا شکم ما گرسنه نماند. حالا چه فردی یا جمعی! تشنه نمانیم، نیازهای جنسی و خواب مان برآورده شود. خلاصه نیازهای اولیه ما بسیار بسیار مهم به نظرم می آید. به این باورم امنیت وقتی خراب میشود در حقیقت، به نیازهای اولیه ما آسیب می‌رساند برای همین ما را به جوش و خروش می آورد تا امنیت را بر آورده کنیم. یا اگر هنری خلق میکنیم یا چیزی تولید می‌کنیم یا حتی دانشمندان کشفی می‌کنند یا اختراعی می‌کنند، در آخر سر می‌رسد به آرزوی داشتنِ یک خواب آرام و غذای سالم و بدن سالم و روح آرام!

گاهی فکر می‌کنم، در زندگی ام بارها اتفاق افتاده که این نیازهای اولیه  صدمه های شدیدی را تجربه کرده اند. گرسنه مانده ام ، تشنه مانده ام، خواب راحت نداشتم، پر از استرس و اضطراب و ترس از مردن تمام این نیازهایم را مورد حمله قرار داده بودند. و صد البته فرصت های بسیاری در زندگی ام بوده که برای مدت هایی به غذا و پوشاک و خواب و سرپناه و.. نسبتاً مناسب رسیده ام.
اما همیشه یک باگ در ذهنم همیشه مرا اذیت میکرده است. اینکه در آن لحظه ها، استرس داشتم از اینکه، این روزهای نسبتاً خوب، به معنی این است که روزهای بسیار بدی قرار است اتفاق بیافتد.
حالا مدتی است، نمیدانم شاید به خاطر سن و پختگی، شاید به خاطر یک عالمه فکر در این چند سال، یا اینکه این سفر اخیر به چند کشور، باعث شده این باگ تقریباً از ذهنم پاک شود.
بدنم رها شده است و کمی به همه چیز بی حس تر شدم. این مثلاً شکست عشقی آخر هم، درسهای زیادی به من داد.
حالا فکر میکنم ما هر چند وقت یک بار باید خودمان را ریسیت کنیم و به خودمان یادآوری کنیم که تمام بشر برای یک خانه و سرپناه و شکم سیر و یک آغوش گرم و آب سرد و یک خواب راحت، خودشان را به هر دری زدند و هنوز این روند ادامه دارد.
دانشمندان، سیاستمدارها، اقتصاددان ها، کارگرها، رهبران و مدیران، پیامبران، فیلسوفان، همه و همه سعی میکنند تا خیال راحت را به خودشان و دیگران ببخشند. خیال راحت!!
فقط بدی قضیه این است که همه اینها پدران و مادرانی هستند که برای دادن خیال راحت به فرزندانشان، خیال راحت یک فرزند دیگه از پدر مادر دیگر را می‌گیرند و در هیچ صورتی این داستان تمامی نخواهد داشت ‌.
تا چرخه دیگه که یکی خیال راحت من و خانواده ام را بگیرد، میبایست از این چیزهای کوچک که فعلا مرا آرام کرده است باید لذت ببرم.
مثلاً باید از ساعت نه و ده شب به رفتن و رسیدن به بالشت نازنینم و تشک خنکم که تازگی ها رویش یک نمد خیلی خوب پهن میکنم و پتوی نرم جان افزایم فکر کنم به جای اینکه خودم را سرزنش کنم که چرا هنوز موفق نیستم ، به جای اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم که فلانی ها چقدر پیشرفت کردند و من نه!!
الان حتی معتقدم، کسی هیچ چیز دندان گیری بدست نیاوردند به جز  اینکه آنها اگر هر شب قبل خواب به تشک و بالشت و پتوی نازنین شان فکر میکنند و بی قرار رسیدن به آن هستند. اگر برای خوردن غذای ظهر، توی ذهن شان غذا و سفره شأن را خیال بافی می‌کنند و بوی غذا را قبل اینکه هنوز اولین مرحله‌ پختن غذا شروع شده باشد را استشمام می‌کنند، میتوانم بگویم همه کارها و پلان ها و اهداف و مقاصدشان نتیجه مثبت داده یا اینکه اگر وقتی لقمه در دهانش می‌گذارد و توی دلش شاد است که کاری کرده و به اندازه توانش باعث شده کودکی همین غذا را در دهانش بگذارد، میتوانم بگویم ، زندگی معنای خودش را پیدا کرده!
بدن من، یک بشر است بین تمام آدم‌های زمین! روزی یک یا دو تا میوه می‌خورم، هفت ساعت می‌خوابم ، سه وعده غذای سبک می‌خورم، لباس ساده نه خیلی گران‌قیمت و نه خیلی کهنه می‌پوشم، در یک خانه ارزان قیمت کرایی زندگی میکنم و منابع زمین را به اندازه یک آدم هفتاد و هشت کیلویی دارم مصرف میکنم. لقمه آدم دیگه ای را از دهانش نگرفتم. خون آدم نریخته ام. شعله مهربانی را در قلبم همیشه روشن نگه داشته ام. اینها برایم تازگی ها معنای زندگی شده اند.
بقیه چیزهایی که مردم دیوانه وار و زنجیری برای بدست آوردن شان تلاش می‌کنند، خانه هزار متری که دو نفر داخلش زندگی میکنند. برای من ، آرامش نیست. ماشینی که غذای ده ساله پنجاه کودک است برای من یک رنج است.
آن ماشین پورشه صدهزار دلاری، برای من همین تشک خنک عزیز است که همین الان رویش دراز کشیده ام‌.
سلامتی جان و روح!! معنای زندگی است.

2019/01/21

در این دنیا همه چیز ممکن است.

دقیقا بیست و یک ساعت شد که سرم دارد گیج می‌رود. زیر پایم خمیر خمیر می‌شود و پایم را درست روی زمین نمیتوانم بگذارم. نمیدانم چیست! یک سرما خوردگی بسیار قوی گرفته بودم که تقریبا تمام شده ولی هنوز سرفه میکنم و گاهی صورتم داغ می آید ، انگار تب داشته باشم.
حالا ساعت داره دوازده میشه، امشب را هم می‌خوابم اگر فردا از خواب بلند شدم و خوب بودم که هیچ!
اگر خوب نبودم، میروم داکتر! امیدوارم خیریت باشد. اگر بلند نشدم.هیچی ندارم که به کسی ببخشم.
من هم از هیچکس چیزی نمیخواهم.
بعد از اینکه خودم نبودم، نوع دفن و خاکم برایم مهم نیست. قبلاً ها مهم بود،‌مثلا دلم میخواست کسی سیاه نپوشد. دلم میخواست زیر یک نهال خاک شوم و همان نهال اگر بزرگ شد و درخت شد، بشود قبر من و کسانی که دوست دارند، با من از آن طریق حرف بزنند.
خواب آرام برای همه آرزو می‌کنم.

وقتی کوچک میشوی، در حقیقت داری بزرگ میشوی

نمیدانم این کوچک شدن تا کجا ادامه خواهد پیدا کرد، آیا این کوچک شدن خوب است یا بد؟ آیا دارم عادت میکنم؟ و بدنم از این عادت داره لذت میبره، صد تا مثال دارم برایش اما یکی از این مثال ها خیلی فکرم را به خودش مشغول کرد.
وقتی افغانستان بودم، هیچ وقت نمیتوانستم به این فکر کنم توی یک کلیپ موسیقی فلان خواننده ای از آن آدمهای رهگذر یا رقصنده باشم که هیچکس نمیبینند. حتی فکرش را هم نمیکردم. آن زمان ها به هر نوع کاری از این قبیل نظر کاملا منفی داشتم الان وقتی فکر میکنم اگه پیش بیاید و برای بعضی از خواننده ها توی کلیپ هایشان برقصم یا رد شوم یا کنار دیوار فقط ایستاده باشم و مثلا دارم بهشان نگاه میکنم، قبول میکنم. البته نه همه، مثلا اگه Zaz  باشه یا بعضی از خواننده های دیگه. مثلا امکان ندارد به این فکر کنم آنقدر حقیر شوم که در کلیپ های موسیقی آریانا سعید و امثالهم وجود داشته باشم. صد البته حرف شما هم حق است، ( تو خواستی و آریانا قبول نکرد!! پیفف)
 گپ اش پیش آمد و گفتم.
یک چیزی توی همه افکار آن منِ قبلی و این منِ فعلی مشترک است. هر جا که رگ و ریشه هنر و آزادی و مینیمالیسم و آدم های برابر و صداقت دیده میشود، همان جا را دوست دارم. حتی اگر یک مهره کوچک بی اهمیت از یک پروژه بزرگ باشم. گرچه توی دنیا هیچ چیزی بی اهمیت نیست، حداقل آن چیزکوچک، خودش اینطور فکر نمیکند که بی اهمیت است.
خلاصه نمیدانم تا کجا قرار است بروم؟ دو سال پیش چند کار بنایی و نانوایی و خیاطی و فلان جلوی دستم بود، تازه که آمده بودم، یک دانه اش را رفتم و بقیه را جواب کردم، موقع کار هم بسیار ناراضی بودم از اینکه اینقدر دارم حقیر میشوم، حالا یک ماه میشود که یک کار شبیه همین ها هم پیدا نمیشود، گرچه پیدا میشود، آنقدر دنبالش نیستم ولی منظورِ!! ذهنم را میگویم. خیلی هم خوشحال هستم که یک کاری پیدا شود و بروم سر کار! نصف روز هم درس بخوانم.
افغانستان که بودم خیلی تلاش کردم هیچ وقت دچار بزرگ انگاری مزخرف بیهوده نشوم، برایش خیلی خودم را تربیت کردم، توی یک اتاق مجردی، ماهی سه هزار افغانی گرفتم و آشپزی کردم، بچه ها به حالم خیلی میسوختند، لیسانس داشتم و مثلا از بی عرضه گی داشتم آشپزی میکردم. جایی شش ما گارد در دروازه بودم، کسانی که مره استاد خطاب میکردند، داخل موتر از دروازه میگذشتند و من دروازه را دوباره میبستم. بارها مدیران آن دفتر گفته بودند که این کار برای تو نمیزیبد. اما من آنجا یک عالمه درس یاد گرفته بودم و تربیت شده بودم.
حالا آنجا یک عالمه آدم، میلیون ها آدم هست که با لیسانس هایشان خدا ره بنده نیستند و با گوزشان، آسمان را میزنند. رئیس ها، با شخصیت ها، گردن های خیلی بالا، صدای کلفت و خَف، صورت های بی حس، گپ های کلان کلان، کارهای بزرگ بزرگ بیهوده ! (اگر باهوده میبود، اوضاع طوری دیگری میبود) دزدی های بزرگ بزرگ!
این آخری ها که توی دفتر مثلا مسئول یک بخش بودم، خیلی تلاش کرده بودم که خودم را بی تربیت بار نیارم و مواظب باشم که با زیر دستان رفیق باشم، یعنی اصلا زیر دستی وجود نداشت، هر کسی یک مقدار وظیفه ای را پیش میبرد.
حالا اینجا هر روز به من درسی می آموزاند. خیلی هم دوستشان دارم. من نمیدانم آن بزرگ شدن ها خوب است یا این کوچک شدن ها؟
 باید یک نکته را عرض کنم که تورنتو، جایی که ما زندگی میکنیم، دیگر آن خارج که همه در موردش تخیل میزنند، نیست، اینجا آمیخته از هند و افغانستان و پاکستان و عربستان و آفریقا و ایران است، با اندکی اروپا!
اینجا داخل یک قصابی کار میکردم، مسئول همان شعبه قصابی یک آدمی بود که خودش کارگری بود بین کارگرها، به خاطر اینکه بیشتر کار کرده بود، صاحب مغازه او را مدیر قرار داده بود. چنان هیولایی شده بود در این مدت یک سال و خورده ای مدیریت! چنان رئیسی شده بود که برایم عجیب بود این همه تکبر برای مدیریت یک مغازه گوشت فروشی که تقریبا مساحتش بیست متر بود.
اول ها وقتی او بدرفتاری میکرد، در آخر همه تحلیل ها و فکرهای تو مغزم به این نتیجه میرسیدم که تقصیر خودت است باید بکشی! الان فکر نمیکنم تقصیر خودم هست. بدرفتاری او به من ربطی نداره، چیزی که او هست و میزان تربیتی که شده و میزان تربیتی که خودش را کرده، به تلاش و همت خودش بستگی داشته و داره. من که نخواستم او در کودکی، زندگی پر از رنج و پر از تجاوزی داشته باشه! کریم همکارش میگفت، که وقتی کودک بوده خیلی زیاد کتک خورده و د کوچه فلان شده بوده و فلان! البته راست و دروغش گردن کریم. این هم به من ربطی نداره، حالا در آنجا کار نمیکنم.
آدم وقتی فرصت پیدا میکند که به دیگران دستور بدهد، یا مثلا بزرگی کند، بدنش عادت میکنه، قدرت چیز بسیار بدی است، آدم را از آسمان به زمین میزند، استخوان آدم را میشکناند. البته در مورد من خیلی اتفاقات بدی نیافتاد. داشتم به رئیس اطلاعات فرهنگ فکر میکردم، آلمان رفته است. امکان ندارد کار رستوران و کار پیتزا و بنایی نکند، یعنی اصلا امکان ندارد، خرج اروپا و آمریکا ره پول افغانستان، آن هم پول افغانستان هزاره جماعت کفایت نمیکنه. رئیسی که وقتی با هایلوکس اش می آمد، همه از جایشان بلند میشدند. رئیس صاحب بفرمایید، رئیس صاحب، بسیار خوش آمدید، اینجا سالها تو این حرف را از کسی نمیشنوی! اگر خودت را تربیت نکرده باشی، خیلی سخت بهت خواهد گذشت. مدیر صاحب بالا بشینید. حتی توی فوتبال هم میگفتند، رئیس صاحب! اِنه پاس!! گل بزنید.نمیگم ، کارهایی که میکند باعث شرم است، میگم مردم افغانستان این را باعث شرم میدانند. 
خلاصه از روند فعلی راضی ام، میروم که ساخته شوم. فقط میماند نگهداشتن عزت نفس و غرور آدم! کرامت آدم. نمیدانم مثلا ما و شما فکر میکنیم کسی که توی فیلم پورن بازی کنه، کرامت و عزت نفس و اینهایش نابود میشود، ولی تا حالا فکر کرده اید تمام این چند میلیون ، چند میلیون، آدمی که توی فیلم پورن بازی میکنند، نه دخترهایش، نه پسرهایش ، این نظر را قبول ندارند که اگر کنار هم شوند، از پیروان یک مذهب بیشتر میشوند. فیلم پورن بازی میکنند، درس میخوانند، به مردم گاهی خدمت میکنند، گاهی هم خدمت نمیکنند، فقط همین سکسهای یواشکی ما را جلوی دوربین انجام میدهند. همینقدر!  مثلا خیلی از دختر بچه هایی که بقیه را برای سکس با چند نفر قضاوت میکنند را با من روبرو کنید، تا من بگویم. بله! یک مدتی حواسم به این قضیه بوده، حالا نیست. حالا حواسم به هیچ آدمی نیست به غیر خودم. این فکر که بگذارید مردم هر طور دلشان میخواهد زندگی کنند، خیلی بیگانه و غریب است و بیشتر از پانزده سال طول کشید تا من به این درجه از فهم اندک خودم در این رابطه رسیدم. اینجا خلافکارترین هایشان هم موقع عطسه زدن جلوی دهن شان را با آستین شان میگیرند به شرطی که اینجا بزرگ شده باشد. اینجا فقط مهاجرین هستند که موقع غالمغال میگویند، اگر ایران بودی یا اگر افغانستان بودی یا عربستان و پاکستان بودی ... کونت را از چنگگ آویزان میکردم و اینجا فقط حسرت میخورند که چرا نمیتوانند کسی را بزنند. اینجا هندی ها و پاکستانی ها روی زمین آشغال میریزند، مثل خیلی از آدمهایی که از کشورهای ما می آیند. خیلی تعجب کردم وقتی دیدم حتی اگر زباله دانی کنار دستش هم باشد، روی زمین میریزند. از خیلی  رفیقها پرسیدم، آخر ابراهیم گفت، توی هند جاهایی که من بودم و مثلا شهر بودند، اصلا زباله دانی نبود!
حالا که فکر میکنم میبینم عجیب است، وقتی اینجا خلاف کار ترین آدمهایش هم آشغال هایشان را روی زمین نمیتوانند بریزند. آنجا استاد های دانشگاه ش این کار را میکردند، انگار آنجا سیستم طوری است که بدی در ناخودآگاه مردم جای بگیرد!
داستان طولانی کوتاه! این کوچک شدن و فکر کردن و تعمق و تامل از این منظر مثلا به نظر خیلی ها حقارت! به شدت لذت بخش است. میدانم که میگویید، اگر قدرت میداشتی، آلان مهاجر و آواره نبودی و در همان افغانستان کاکه گی میکردی! یا اینکه میگویید، نمیبینی حضرت ترامپ ره!؟
اول اینکه آرزوی ترامپ بودن و امثالهم، یک ارزوی کثیف است. دوم اینکه مردم های دیگه از قدرت استفاده سوء کردند بر علیه من و مرا قتل عام کردند و کار و پول و اقتصاده ره از من گرفتند و هر کوچه پس کوچه ای گردنم را بریدند تا سالها بی وطن زندگی کنم، تقصیر خودشان هست. من حتی اگر قدرت هم داشته باشم چطوری مثل آنها این جنایت های خونین را مرتکب شوم؟؟  قدرت بدون خونریزی و ظلم که اسمش قدرت نیست، یک نوع مدیریت سالم است به نظرم! 
سوم کاکه گی چرا؟ مگر کاکه گی یعنی نه اینکه، به یک عده ای بالاسر باشی؟ 

نگاهی به یک وضعیت

قبل از اینکه بروم سر حرف اصلی ام، متوجه شدم دو سه نفری وبلاگم را میخوانند. راستش یک نفرش را لینک فرستادم از روی عمد که رفیقم هست. البته فکر نکنم اینطور که من هر روز مینویسم، او هر روز وبلاگم را باز کند و بخواند. یک نفرش را وقتی که بر حال نبودم، فرستادم. نمیخواهم بنویسم طوری که به کسی ربطی داشته باشد یا طوری بنویسم که کسانی ناراحت شوند یا خوشحال شوند. توی شبکه های اجتماعی پروسه نوشتن منحرف میشود همیشه!البته این طور فکر میکنم و نظر شخصی ام هست. مجازات و پاداش نوشته های آدم از داخل شبکه های اجتماعی بیرون می آید و مینشیند توی زندگی آدم... 

بروم سر موضوع اصلی! گفتم موضوع اصلی یاد یک قضیه ای افتادم. به یکی گفته بودم، این قضیه نسبی است. گفت چرا نیصبی؟ بخی قضیه کامل استه!! هههههه قضیه نیصبی!! 

خب! شبکه های اجتماعی، همین استوری ها، همین ویدیوهای یک دقیقه ای، همین نوشته های کوتاه، همین حرفهای کوتاه دو سه خطی! فکر میکنید اینها چی هستند؟ از کمدی هایش گرفته تا عاشقانه هایش، عارفانه هایش، از فلسفی هایش تا همه چیزش! از داخل یک قلب بیرون آمده است. حرفهای یک آدمی بالاخره هست که روی آن فکر کرده و با احساسش، دردش، خوشحالی اش، ترس اش، کشف هایش،  آمیخته و به شکل یک متن یا عکس یا صدا یا ویدیو گذاشته است. 

اما شما چطور میخوانید؟ وسط شوخی ها هستید و قهقهه میزنید که با اشاره انگشت استوری بعدی را ورق میزنید، نوشته است:

ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا 
بر رخت نظاره ها را لغزش از جوش صفای 

خون بهای صد چمن از جلوه هایت یک ادا
نشئه صد خم شراب از چشم مستت غمزه ئی

در صدم ثانیه ای انگار یک سوزن به اندازه پاهای نازک یک مورچه از شما میگذرد و استوری بعدی را نگاه میکنید.
البته این پای مورچه روی بدن و مغز شما مانده است، نه خنده و قهقه و لودگی شما  را لودگی میماند، نه این شعر را میگذارد که در خون شما جاری شود. این خستگی توی بدن شما برای چند روز میماند، هر بار حس اش می آید که شعری بخوانید، از حضرت بیدل و مولانا و شمس تبریز و حافظ، میگویید، همین دو روز پیش یک شعر خوانده بودم، این را شما نمیگویید، آن آخرهای مغز شما که در اختیار شما نیست، میگوید. این حرفهای درونی، آن آخرهای مغز آدم، مثل این نیست که شما چیزی توی دلتان میگویید، همینطوری هست و هیچ وقت شما احساسش نمیکنید که چگونه است. چیزی شبیه همه تعاریف خدا! 
خلق میکند و آدمی از ما میسازد و اطرافیان و محیط و باورهای ما را میسازد، طوری که ما در بسیار کمی از آنها نقش داشته باشیم. 

اما وقتی بلند میشوی و توی قفسه دنبال کتاب میگردی و دلت مولانا خوانی میکند، سوال این بوچود می آید که مثنوی معنوی یا غزلیات شمس که خودش باز یک دنیا فاصله است، یک انتخاب سخت در پیش روی! مثلا شاید غزلیات شمس را برداری و شروع کنی به خواندن!  به وجد می آیی و به رقص می آیی و هر چقدر با اشاره انگشت میزنی دیگر ویدیوی وحید خزایی و شوی شار با موضوع تحصیلی کودکان سیستان بلوچستان و انتحاری وحشتناک توی کابل نمی آید! هر چقدر ورق میزنی ، استوری بعدی باز هم استوری شمس تبریز است و بس که : 

ترکی همه ترکی کند، تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی شوم، یک لحظه تاجیکی شوم
گه تاج سلطانان شوم، گه مکر شیطانان شوم
گه عقل چالاکی شوم، گه طفل چالیکی شوم

همینطور استوری موسیقی ها، همینطور استوری نقاشی ها، همینطور استوری متن ها، عاشقی ها ، درد دل ها، عکس ها، ویدیوها
ما به تولید بسیار هیچوقت هیچوقت در طول تاریخ بشر نیاز نداشتیم، ما به تولید با کیفیت نیاز داریم. عمر باید گذاشت، صبر باید کرد، شکیبا باید بود، آرامش را بشر فقط با گذراندن عمر بدست می آورد و چند تمرین که باید به دنبال این آموزه ها، شهر به شهر و کوچه به کوچه و آدم به آدم گشت.






2019/01/20

ناآرامی

وقتی چشمانم را می‌بندم، جنگ آغاز می‌شود.
آنقدر جیغ و سروصدا و ناآرامی می‌شنوم که دیوانه میشوم. دلم از آن خواب های قدیمم را می‌خواد.
از آنهایی که خودم را روی سنگ مینداختم و یک عالمه می‌خوابیدم. ده ساعت، دوازده ساعت!
ده دقیقه پیش بیدار شدم و تازه بدنم، لرزیدنش متوقف شده. داشت مغزم منفجر میشد. چهل دقیقه وقت گرفت، خوابم برد،  دو ساعت دست و پای زدم، اسمش خواب نیست که..
از آنهایی که دل آدم میخواد به خودش بگه خوابم ولی مغز هم‌چنان به طور واضح و قوی فعالیت می‌کنه و هم متوجه صداهای طبقه بالا و پایین و آن اتاق و این اتاق هست و هم حواسش به خواب و رویای پر از خشونتی که جریان دارد، هست و هم حواسش به این هست که بس است، بخواب! بخواب! بخواب! بخواب! بخواب! بخواب!

یکدفعه ای بیدار می‌شوی ، با قلبی که داره از جای در می آید و مغزت میگه، خوابت تکمیل شد و موقع بیداریه!
ساعت دوازده و نیم صبح، موقع بیداری ما شد.

ابن وطنی ها که هفت شب غذا می‌خورند و هشت شب می‌خوابند! چطور تا ساعت پنج صبح، چشم باز نمی‌کنند؟ پنج نه!! چهار صبح! همه با هم بیدار می‌شوند.
توی تاریکی، صدای پوشیدن جوراب ها و لونگی ها و سرفه ها و صدای ظرف و صدای غیژ دورازه کهنه چوبی که باهاش سرما داخل اتاق گرمِ نمد بوی ِ دوغ بوی میاد.

صدای شستن صورت همان قسمت که تمام آب صورت را توی دهنش جمع می‌کنه و توف می‌کنه! دارند وضو می‌گیرند.
الله اکبر!! الله اکبر