یادم هست، هفت یا هشت سال پیش با یکی از دوستان، ناوقت های شب بود که سر صحبت را باز کرده بودیم و در مورد زندگی و معنای زندگی حرف میزدیم. روی چند چیز اشتراک نظر داشتیم، آن هم اینکه غذا خوردن و آب آشامیدن و پوشیدن و سرپناه داشتن و خوابیدن و سکس و اینها که حتی حیوانات هم یک جوری بدست می آورند. مهم چیزهای دیگری هست. مثلاً آدم باید تولید کنه و خلق کنه و برای آدمهای دیگه یک زندگی امن و آزاد تأمین کنه یا حداقل یک مهره باشه در ایجاد این چنین فضایی!
حالا که سالها میگذرد، افکارم را در این رابطه، دوباره جمع میکنم، دارم خودم را مرور میکنم.
الان ها افکارم در بعضی از قسمت ها خیلی عوض شده, مثلاً ما هر کاری میکنیم به طور بسیار مستقیم و یا شاید غیر مستقیم تلاش میکنیم تا نیازهای اولیه خودمان را برآورده کنیم. همه ما هر تلاشی میکنیم، برای این است تا شکم ما گرسنه نماند. حالا چه فردی یا جمعی! تشنه نمانیم، نیازهای جنسی و خواب مان برآورده شود. خلاصه نیازهای اولیه ما بسیار بسیار مهم به نظرم می آید. به این باورم امنیت وقتی خراب میشود در حقیقت، به نیازهای اولیه ما آسیب میرساند برای همین ما را به جوش و خروش می آورد تا امنیت را بر آورده کنیم. یا اگر هنری خلق میکنیم یا چیزی تولید میکنیم یا حتی دانشمندان کشفی میکنند یا اختراعی میکنند، در آخر سر میرسد به آرزوی داشتنِ یک خواب آرام و غذای سالم و بدن سالم و روح آرام!
گاهی فکر میکنم، در زندگی ام بارها اتفاق افتاده که این نیازهای اولیه صدمه های شدیدی را تجربه کرده اند. گرسنه مانده ام ، تشنه مانده ام، خواب راحت نداشتم، پر از استرس و اضطراب و ترس از مردن تمام این نیازهایم را مورد حمله قرار داده بودند. و صد البته فرصت های بسیاری در زندگی ام بوده که برای مدت هایی به غذا و پوشاک و خواب و سرپناه و.. نسبتاً مناسب رسیده ام.
اما همیشه یک باگ در ذهنم همیشه مرا اذیت میکرده است. اینکه در آن لحظه ها، استرس داشتم از اینکه، این روزهای نسبتاً خوب، به معنی این است که روزهای بسیار بدی قرار است اتفاق بیافتد.
حالا مدتی است، نمیدانم شاید به خاطر سن و پختگی، شاید به خاطر یک عالمه فکر در این چند سال، یا اینکه این سفر اخیر به چند کشور، باعث شده این باگ تقریباً از ذهنم پاک شود.
بدنم رها شده است و کمی به همه چیز بی حس تر شدم. این مثلاً شکست عشقی آخر هم، درسهای زیادی به من داد.
حالا فکر میکنم ما هر چند وقت یک بار باید خودمان را ریسیت کنیم و به خودمان یادآوری کنیم که تمام بشر برای یک خانه و سرپناه و شکم سیر و یک آغوش گرم و آب سرد و یک خواب راحت، خودشان را به هر دری زدند و هنوز این روند ادامه دارد.
دانشمندان، سیاستمدارها، اقتصاددان ها، کارگرها، رهبران و مدیران، پیامبران، فیلسوفان، همه و همه سعی میکنند تا خیال راحت را به خودشان و دیگران ببخشند. خیال راحت!!
فقط بدی قضیه این است که همه اینها پدران و مادرانی هستند که برای دادن خیال راحت به فرزندانشان، خیال راحت یک فرزند دیگه از پدر مادر دیگر را میگیرند و در هیچ صورتی این داستان تمامی نخواهد داشت .
تا چرخه دیگه که یکی خیال راحت من و خانواده ام را بگیرد، میبایست از این چیزهای کوچک که فعلا مرا آرام کرده است باید لذت ببرم.
مثلاً باید از ساعت نه و ده شب به رفتن و رسیدن به بالشت نازنینم و تشک خنکم که تازگی ها رویش یک نمد خیلی خوب پهن میکنم و پتوی نرم جان افزایم فکر کنم به جای اینکه خودم را سرزنش کنم که چرا هنوز موفق نیستم ، به جای اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم که فلانی ها چقدر پیشرفت کردند و من نه!!
الان حتی معتقدم، کسی هیچ چیز دندان گیری بدست نیاوردند به جز اینکه آنها اگر هر شب قبل خواب به تشک و بالشت و پتوی نازنین شان فکر میکنند و بی قرار رسیدن به آن هستند. اگر برای خوردن غذای ظهر، توی ذهن شان غذا و سفره شأن را خیال بافی میکنند و بوی غذا را قبل اینکه هنوز اولین مرحله پختن غذا شروع شده باشد را استشمام میکنند، میتوانم بگویم همه کارها و پلان ها و اهداف و مقاصدشان نتیجه مثبت داده یا اینکه اگر وقتی لقمه در دهانش میگذارد و توی دلش شاد است که کاری کرده و به اندازه توانش باعث شده کودکی همین غذا را در دهانش بگذارد، میتوانم بگویم ، زندگی معنای خودش را پیدا کرده!
بدن من، یک بشر است بین تمام آدمهای زمین! روزی یک یا دو تا میوه میخورم، هفت ساعت میخوابم ، سه وعده غذای سبک میخورم، لباس ساده نه خیلی گرانقیمت و نه خیلی کهنه میپوشم، در یک خانه ارزان قیمت کرایی زندگی میکنم و منابع زمین را به اندازه یک آدم هفتاد و هشت کیلویی دارم مصرف میکنم. لقمه آدم دیگه ای را از دهانش نگرفتم. خون آدم نریخته ام. شعله مهربانی را در قلبم همیشه روشن نگه داشته ام. اینها برایم تازگی ها معنای زندگی شده اند.
بقیه چیزهایی که مردم دیوانه وار و زنجیری برای بدست آوردن شان تلاش میکنند، خانه هزار متری که دو نفر داخلش زندگی میکنند. برای من ، آرامش نیست. ماشینی که غذای ده ساله پنجاه کودک است برای من یک رنج است.
آن ماشین پورشه صدهزار دلاری، برای من همین تشک خنک عزیز است که همین الان رویش دراز کشیده ام.
سلامتی جان و روح!! معنای زندگی است.
No comments:
Post a Comment