وقتی مشهد رفته بودم، متوجه شدم حرف مادرم بسیار درست بوده است. (جنگ از کوندولوگی آسون است) یک ضرب المثل هزارگی است. منظورش این است که جنگ فقط وقتی خیلی آسان است که روی یک تشک خودت را انداخته باشی و زیر دستت هم یک بالشت گذاشته باشی و چای و قند به دستت و در مورد جنگ صحبت کنی که اگر من جنگ کنم، اینطور خواهم زد! و اینطور حریف را به خفت خواهم آورد. ولی حقیقت این است که میدان کار و زار، جور دیگری است.
حالا چطور مشهد؟
از سالها پیش، شاید بیشتر از ده سال، هزاران و میلیون ها فکر در قسمت انسان اسیر و انسان آزاد از مغزم گذشته است. انسانی که به خودش احترام قائل است و خودش را از چنگ و تارعنکبوتی تبلیغات و سیاست ها آزاد میخواهد. نتیجه تمام افکار این بود که بسیاری از رفتارهای ما، به خاطر تبلیغات سیاسی، فرهنگی است که توسط یک عده ای خاص طراحی میشود و جامعه را به نفع خودشان حرکت میدهند. مثلا سرمایه دارهایی که مردم را وادار میکنند با تبلیغات که هر چقدر بتوانید بیشتر خرید کنید، زندگی خوشحال تری خواهید داشت. همین باعث میشود مردم بیشتر خرید کنند و بیشتر وابسته به خرید برای رسیدن با شادی شوند.
مشهد که رفته بودم، دو هفته اول، همان لباسهای ساده و تقریبا کهنه خودم را داشتم، از کودکی یادم هست، از خرید کردن، بدنم درد میگرفت. احساس خیلی شادی نمیکردم. البته این هم را نمیشود نادیده گرفت که خانواده ام آنقدر فقیر بود که موقع خرید کردن، فقط گلویم را بغض میگرفت برای اینکه همان کودکی میفهمیدم ، این شلوار و کفش که پدر میخرد یعنی چی! یعنی ساعت های بیشتر و بیشتر در یک کار و شغل بسیار وحشتناک و سنگین که همه ازش یاد میکردند.
با خودم قول داده بودم، با همین لباس های ساده ، عروسی دو تا داداش ها ره بگذرانم، پول داشتم آنقدر که لباس بخرم، اما باز هم همان احساس همیشگی که بیشتر از لباس نو و گران و اینها، بیشتر لباس راحت و تمیز را دوست دارم، همان لباسهایی که به تنم بود.
چند جایی رفته بودم، متوجه شدم وقتی با لهجه کابلی هزارگی خودم صحبت میکنم، مردم خیلی رفتار خوبی با من نمیکنند! البته نه این اطراف گلشهر و حومه مشهد! بیشتر مرکز شهر و مثلا جاهای باکلاس مشهد. چندی که گذشت، دیگر احساس کردم نمیتوانم این همه بار قضاوت و نگاههای عجیب غریب و طرز صحبت بد را تحمل کنم. خیلی برایم عجیب بود. مردم واقعا زشت و زننده صحبت میکردند. یکی از نوع نگاههایی که خیلی مرا اذیت میکرد، نگاه دزد مآبانه بود. طوری نگاه میکردند انگار من دزد هستم و یا خرابکار و از دور مرا مواظبت میکردند تا خرابکاری نکنم.
این شد که چند دست لباس قشنگ و گران قیمت خریدم با کفش های بهتر! موهایم را هم درست کردم. لهجه ام را بعد از شانزده سال از صندوقچه مغزم بیرون کشیدم و خاک هایش را پاک کردم و نصب کردم در قسمت لانگویچ مغزم و بیرون رفتم.
همین که سرصحبت باز میشد با چند حرکت خیلی زیرکانه، طرف را متوجه میساختم که از اینجا نیستم و وقتی این سوال توی مغزشان خلق میشد و طرف لباسها و نوع رفتارم نگاه میکردند، متوجه میشوند اگر از اینجا نباشد هم از کشورهای آن طرف آب ها آمده است. بعد همین که میپرسیدند، اروپا زندگی میکنی ؟ میگفتم نه من کانادا زندگی میکنم، تورنتو!!
بعد همین مکالمه، طریقه صحبت کردن عوض میشد، واقعا لذت میبردم. چیزی بود که انگار در خور شأن یک آدم بود. لبخندی که بر دهان فروشنده ها، تاکسی دارها، مردم میامد. اعتمادی که به من میکردند، احترامی که به من میگذاشتند. این سوال و جوابهایی که بوجود می آمد، بسیار بسیار لذت بخش بود. اما یکی از غمگین ترین لذت های زندگی ام را تجربه میکردم.
برای اینکه من نتیجه چندین سال فکر را در دو هفته از دست داده بودم، به خاطر آن همه فشار که رویم آمد. دو هفته فشار، شانزده سال ادعا را مثل گرد روی هوا پخش کرد. برای همین میگویم، وقتی ادعا میکنید، حواستان باشد که همه جوانب اش را سنجیده باشید یا حداقل در میدان عمل، یک بار ادعایتان را امتحان کرده باشید.
برای من که جواب نداد.
مثل همه آدمهای مدیتیشن کار و صلح جو و آرامش طلب که فقط در خانه های یک میلیون دلاری بالاشهر تهران و خانه های گرانقیمت تورنتو و نیویورک ، توی تنهایی هایشان در آپارتمان های گرانقیمت به مردم نسخه میپیچند که آرامش خود را حفظ کنید. ولی وقتی وارد روزی ده ساعت کار از شدت فقط زیاد میشوید، یک روز مدیتیشن و آرامش جواب میدهد، دو روز! روز سوم وقتی داداش کوچولو، یک اشتباهی میکند که پنجاه دلار ضرر وارد کرده، شما داداش کوچولو ره از فحش نجس اش میکنید.
خود ساختگی در شرایط مختلف کار آسانی نیست.
بعدن ها وقتی که از مشهد بیرون می آمدم و خوشحال بودم که از آن شهر دارم میروم و راحت میشوم از دست آن همه ایرانی از خود راضی! دیگر به هیچ هزاره یا افغانی نمیگفتم که حداقل بین خودتان با لهجه خودتان صحبت کنید. میگفتم هر جور که دلتان میخواهد حرف بزنید، رفتار کنید، بپوشید، فقط سعی کنید، بیشتر زنده بمانید و شکم تان سیر باشد. مواظب روح خودتان باشید تا آسیب های جدی نبیند. همین!
No comments:
Post a Comment