نمیدانم این کوچک شدن تا کجا ادامه خواهد پیدا
کرد، آیا این کوچک شدن خوب است یا بد؟ آیا دارم عادت میکنم؟ و بدنم از این عادت
داره لذت میبره، صد تا مثال دارم برایش اما یکی از این مثال ها خیلی فکرم را به
خودش مشغول کرد.
وقتی افغانستان بودم، هیچ وقت نمیتوانستم به این فکر کنم توی یک
کلیپ موسیقی فلان خواننده ای از آن آدمهای رهگذر یا رقصنده باشم که هیچکس
نمیبینند. حتی فکرش را هم نمیکردم. آن زمان ها به هر نوع کاری از این قبیل نظر
کاملا منفی داشتم الان وقتی فکر میکنم اگه پیش بیاید و برای بعضی از خواننده ها
توی کلیپ هایشان برقصم یا رد شوم یا کنار دیوار فقط ایستاده باشم و مثلا دارم
بهشان نگاه میکنم، قبول میکنم. البته نه همه، مثلا اگه Zaz باشه یا بعضی از خواننده های دیگه. مثلا امکان
ندارد به این فکر کنم آنقدر حقیر شوم که در کلیپ های موسیقی آریانا سعید و امثالهم
وجود داشته باشم. صد البته حرف شما هم حق است، ( تو خواستی و آریانا قبول نکرد!!
پیفف)
گپ اش پیش آمد و گفتم.
یک چیزی توی همه افکار آن منِ قبلی و این منِ
فعلی مشترک است. هر جا که رگ و ریشه هنر و آزادی و مینیمالیسم و آدم های برابر و
صداقت دیده میشود، همان جا را دوست دارم. حتی اگر یک مهره کوچک بی اهمیت از یک
پروژه بزرگ باشم. گرچه توی دنیا هیچ چیزی بی اهمیت نیست، حداقل آن چیزکوچک، خودش
اینطور فکر نمیکند که بی اهمیت است.
خلاصه نمیدانم تا کجا قرار است بروم؟ دو سال پیش
چند کار بنایی و نانوایی و خیاطی و فلان جلوی دستم بود، تازه که آمده بودم، یک
دانه اش را رفتم و بقیه را جواب کردم، موقع کار هم بسیار ناراضی بودم از اینکه
اینقدر دارم حقیر میشوم، حالا یک ماه میشود که یک کار شبیه همین ها هم پیدا
نمیشود، گرچه پیدا میشود، آنقدر دنبالش نیستم ولی منظورِ!! ذهنم را میگویم. خیلی هم
خوشحال هستم که یک کاری پیدا شود و بروم سر کار! نصف روز هم درس بخوانم.
افغانستان که بودم خیلی تلاش کردم هیچ وقت دچار
بزرگ انگاری مزخرف بیهوده نشوم، برایش خیلی خودم را تربیت کردم، توی یک اتاق مجردی، ماهی
سه هزار افغانی گرفتم و آشپزی کردم، بچه ها به حالم خیلی میسوختند، لیسانس داشتم و
مثلا از بی عرضه گی داشتم آشپزی میکردم. جایی شش ما گارد در دروازه بودم، کسانی که
مره استاد خطاب میکردند، داخل موتر از دروازه میگذشتند و من دروازه را دوباره
میبستم. بارها مدیران آن دفتر گفته بودند که این کار برای تو نمیزیبد. اما من آنجا
یک عالمه درس یاد گرفته بودم و تربیت شده بودم.
حالا آنجا یک عالمه آدم، میلیون ها آدم هست که
با لیسانس هایشان خدا ره بنده نیستند و با گوزشان، آسمان را میزنند. رئیس ها، با
شخصیت ها، گردن های خیلی بالا، صدای کلفت و خَف، صورت های بی حس، گپ های کلان
کلان، کارهای بزرگ بزرگ بیهوده ! (اگر باهوده میبود، اوضاع طوری دیگری میبود) دزدی های بزرگ بزرگ!
این آخری ها که توی دفتر مثلا مسئول یک بخش
بودم، خیلی تلاش کرده بودم که خودم را بی تربیت بار نیارم و مواظب باشم که با زیر
دستان رفیق باشم، یعنی اصلا زیر دستی وجود نداشت، هر کسی یک مقدار وظیفه ای را پیش
میبرد.
حالا اینجا هر روز به من درسی می آموزاند. خیلی
هم دوستشان دارم. من نمیدانم آن بزرگ شدن ها خوب است یا این کوچک شدن ها؟
باید یک نکته را عرض کنم که تورنتو، جایی که ما زندگی میکنیم، دیگر آن خارج که همه در موردش تخیل میزنند، نیست، اینجا آمیخته از هند و افغانستان و پاکستان و عربستان و آفریقا و ایران است، با اندکی اروپا!
اینجا
داخل یک قصابی کار میکردم، مسئول همان شعبه قصابی یک آدمی بود که خودش کارگری بود
بین کارگرها، به خاطر اینکه بیشتر کار کرده بود، صاحب مغازه او را مدیر قرار داده
بود. چنان هیولایی شده بود در این مدت یک سال و خورده ای مدیریت! چنان رئیسی شده
بود که برایم عجیب بود این همه تکبر برای مدیریت یک مغازه گوشت فروشی که تقریبا
مساحتش بیست متر بود.
اول ها وقتی او بدرفتاری میکرد، در آخر همه
تحلیل ها و فکرهای تو مغزم به این نتیجه میرسیدم که تقصیر خودت است باید بکشی!
الان فکر نمیکنم تقصیر خودم هست. بدرفتاری او به من ربطی نداره، چیزی که او هست و
میزان تربیتی که شده و میزان تربیتی که خودش را کرده، به تلاش و همت خودش بستگی
داشته و داره. من که نخواستم او در کودکی، زندگی پر از رنج و پر از تجاوزی داشته باشه!
کریم همکارش میگفت، که وقتی کودک بوده خیلی زیاد کتک خورده و د کوچه فلان شده بوده
و فلان! البته راست و دروغش گردن کریم. این هم به من ربطی نداره، حالا در آنجا کار
نمیکنم.
آدم وقتی فرصت پیدا میکند که به دیگران دستور
بدهد، یا مثلا بزرگی کند، بدنش عادت میکنه، قدرت چیز بسیار بدی است، آدم را از
آسمان به زمین میزند، استخوان آدم را میشکناند. البته در مورد من خیلی اتفاقات بدی
نیافتاد. داشتم به رئیس اطلاعات فرهنگ فکر میکردم، آلمان رفته است. امکان ندارد
کار رستوران و کار پیتزا و بنایی نکند، یعنی اصلا امکان ندارد، خرج اروپا و آمریکا
ره پول افغانستان، آن هم پول افغانستان هزاره جماعت کفایت نمیکنه. رئیسی که وقتی
با هایلوکس اش می آمد، همه از جایشان بلند میشدند. رئیس صاحب بفرمایید، رئیس صاحب،
بسیار خوش آمدید، اینجا سالها تو این حرف را از کسی نمیشنوی! اگر خودت را تربیت نکرده
باشی، خیلی سخت بهت خواهد گذشت. مدیر صاحب بالا بشینید. حتی توی فوتبال هم
میگفتند، رئیس صاحب! اِنه پاس!! گل بزنید.نمیگم ، کارهایی که میکند باعث شرم است، میگم مردم افغانستان این را باعث شرم میدانند.
خلاصه از روند فعلی راضی ام، میروم که ساخته
شوم. فقط میماند نگهداشتن عزت نفس و غرور آدم! کرامت آدم. نمیدانم مثلا ما و شما
فکر میکنیم کسی که توی فیلم پورن بازی کنه، کرامت و عزت نفس و اینهایش نابود
میشود، ولی تا حالا فکر کرده اید تمام این چند میلیون ، چند میلیون، آدمی که توی
فیلم پورن بازی میکنند، نه دخترهایش، نه پسرهایش ، این نظر را قبول ندارند که اگر
کنار هم شوند، از پیروان یک مذهب بیشتر میشوند. فیلم پورن بازی میکنند، درس
میخوانند، به مردم گاهی خدمت میکنند، گاهی هم خدمت نمیکنند، فقط همین سکسهای یواشکی ما
را جلوی دوربین انجام میدهند. همینقدر!
مثلا خیلی از دختر بچه هایی که بقیه را برای سکس با چند نفر قضاوت میکنند
را با من روبرو کنید، تا من بگویم. بله! یک مدتی حواسم به این قضیه بوده، حالا
نیست. حالا حواسم به هیچ آدمی نیست به غیر خودم. این فکر که بگذارید مردم هر طور
دلشان میخواهد زندگی کنند، خیلی بیگانه و غریب است و بیشتر از پانزده سال طول کشید
تا من به این درجه از فهم اندک خودم در این رابطه رسیدم. اینجا خلافکارترین هایشان
هم موقع عطسه زدن جلوی دهن شان را با آستین شان میگیرند به شرطی که اینجا بزرگ شده
باشد. اینجا فقط مهاجرین هستند که موقع غالمغال میگویند، اگر ایران بودی یا اگر
افغانستان بودی یا عربستان و پاکستان بودی ... کونت را از چنگگ آویزان میکردم و
اینجا فقط حسرت میخورند که چرا نمیتوانند کسی را بزنند. اینجا هندی ها و پاکستانی
ها روی زمین آشغال میریزند، مثل خیلی از آدمهایی که از کشورهای ما می آیند. خیلی تعجب کردم وقتی دیدم حتی اگر زباله دانی کنار
دستش هم باشد، روی زمین میریزند. از خیلی رفیقها پرسیدم، آخر ابراهیم گفت، توی هند
جاهایی که من بودم و مثلا شهر بودند، اصلا زباله دانی نبود!
حالا که فکر میکنم میبینم عجیب است، وقتی اینجا
خلاف کار ترین آدمهایش هم آشغال هایشان را روی زمین نمیتوانند بریزند. آنجا استاد
های دانشگاه ش این کار را میکردند، انگار آنجا سیستم طوری است که بدی در ناخودآگاه
مردم جای بگیرد!
داستان طولانی کوتاه! این کوچک شدن و فکر کردن و
تعمق و تامل از این منظر مثلا به نظر خیلی ها حقارت! به شدت لذت بخش است. میدانم
که میگویید، اگر قدرت میداشتی، آلان مهاجر و آواره نبودی و در همان افغانستان کاکه
گی میکردی! یا اینکه میگویید، نمیبینی حضرت ترامپ ره!؟
اول اینکه آرزوی ترامپ بودن و امثالهم، یک ارزوی
کثیف است. دوم اینکه مردم های دیگه از قدرت استفاده سوء کردند بر علیه من و مرا
قتل عام کردند و کار و پول و اقتصاده ره از من گرفتند و هر کوچه پس کوچه ای گردنم
را بریدند تا سالها بی وطن زندگی کنم، تقصیر خودشان هست. من حتی اگر قدرت هم داشته
باشم چطوری مثل آنها این جنایت های خونین را مرتکب شوم؟؟ قدرت بدون خونریزی و ظلم که اسمش قدرت نیست، یک
نوع مدیریت سالم است به نظرم!
سوم کاکه گی چرا؟ مگر کاکه گی یعنی نه اینکه، به یک عده ای بالاسر باشی؟
No comments:
Post a Comment