وقتی چشمانم را میبندم، جنگ آغاز میشود.
آنقدر جیغ و سروصدا و ناآرامی میشنوم که دیوانه میشوم. دلم از آن خواب های قدیمم را میخواد.
از آنهایی که خودم را روی سنگ مینداختم و یک عالمه میخوابیدم. ده ساعت، دوازده ساعت!
ده دقیقه پیش بیدار شدم و تازه بدنم، لرزیدنش متوقف شده. داشت مغزم منفجر میشد. چهل دقیقه وقت گرفت، خوابم برد، دو ساعت دست و پای زدم، اسمش خواب نیست که..
از آنهایی که دل آدم میخواد به خودش بگه خوابم ولی مغز همچنان به طور واضح و قوی فعالیت میکنه و هم متوجه صداهای طبقه بالا و پایین و آن اتاق و این اتاق هست و هم حواسش به خواب و رویای پر از خشونتی که جریان دارد، هست و هم حواسش به این هست که بس است، بخواب! بخواب! بخواب! بخواب! بخواب! بخواب!
یکدفعه ای بیدار میشوی ، با قلبی که داره از جای در می آید و مغزت میگه، خوابت تکمیل شد و موقع بیداریه!
ساعت دوازده و نیم صبح، موقع بیداری ما شد.
ابن وطنی ها که هفت شب غذا میخورند و هشت شب میخوابند! چطور تا ساعت پنج صبح، چشم باز نمیکنند؟ پنج نه!! چهار صبح! همه با هم بیدار میشوند.
توی تاریکی، صدای پوشیدن جوراب ها و لونگی ها و سرفه ها و صدای ظرف و صدای غیژ دورازه کهنه چوبی که باهاش سرما داخل اتاق گرمِ نمد بوی ِ دوغ بوی میاد.
صدای شستن صورت همان قسمت که تمام آب صورت را توی دهنش جمع میکنه و توف میکنه! دارند وضو میگیرند.
الله اکبر!! الله اکبر
No comments:
Post a Comment