قبل از اینکه بروم سر حرف اصلی ام، متوجه شدم دو سه نفری وبلاگم را میخوانند. راستش یک نفرش را لینک فرستادم از روی عمد که رفیقم هست. البته فکر نکنم اینطور که من هر روز مینویسم، او هر روز وبلاگم را باز کند و بخواند. یک نفرش را وقتی که بر حال نبودم، فرستادم. نمیخواهم بنویسم طوری که به کسی ربطی داشته باشد یا طوری بنویسم که کسانی ناراحت شوند یا خوشحال شوند. توی شبکه های اجتماعی پروسه نوشتن منحرف میشود همیشه!البته این طور فکر میکنم و نظر شخصی ام هست. مجازات و پاداش نوشته های آدم از داخل شبکه های اجتماعی بیرون می آید و مینشیند توی زندگی آدم...
بروم سر موضوع اصلی! گفتم موضوع اصلی یاد یک قضیه ای افتادم. به یکی گفته بودم، این قضیه نسبی است. گفت چرا نیصبی؟ بخی قضیه کامل استه!! هههههه قضیه نیصبی!!
خب! شبکه های اجتماعی، همین استوری ها، همین ویدیوهای یک دقیقه ای، همین نوشته های کوتاه، همین حرفهای کوتاه دو سه خطی! فکر میکنید اینها چی هستند؟ از کمدی هایش گرفته تا عاشقانه هایش، عارفانه هایش، از فلسفی هایش تا همه چیزش! از داخل یک قلب بیرون آمده است. حرفهای یک آدمی بالاخره هست که روی آن فکر کرده و با احساسش، دردش، خوشحالی اش، ترس اش، کشف هایش، آمیخته و به شکل یک متن یا عکس یا صدا یا ویدیو گذاشته است.
اما شما چطور میخوانید؟ وسط شوخی ها هستید و قهقهه میزنید که با اشاره انگشت استوری بعدی را ورق میزنید، نوشته است:
ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
بر رخت نظاره ها را لغزش از جوش صفای
خون بهای صد چمن از جلوه هایت یک ادا
نشئه صد خم شراب از چشم مستت غمزه ئی
در صدم ثانیه ای انگار یک سوزن به اندازه پاهای نازک یک مورچه از شما میگذرد و استوری بعدی را نگاه میکنید.
البته این پای مورچه روی بدن و مغز شما مانده است، نه خنده و قهقه و لودگی شما را لودگی میماند، نه این شعر را میگذارد که در خون شما جاری شود. این خستگی توی بدن شما برای چند روز میماند، هر بار حس اش می آید که شعری بخوانید، از حضرت بیدل و مولانا و شمس تبریز و حافظ، میگویید، همین دو روز پیش یک شعر خوانده بودم، این را شما نمیگویید، آن آخرهای مغز شما که در اختیار شما نیست، میگوید. این حرفهای درونی، آن آخرهای مغز آدم، مثل این نیست که شما چیزی توی دلتان میگویید، همینطوری هست و هیچ وقت شما احساسش نمیکنید که چگونه است. چیزی شبیه همه تعاریف خدا!
خلق میکند و آدمی از ما میسازد و اطرافیان و محیط و باورهای ما را میسازد، طوری که ما در بسیار کمی از آنها نقش داشته باشیم.
اما وقتی بلند میشوی و توی قفسه دنبال کتاب میگردی و دلت مولانا خوانی میکند، سوال این بوچود می آید که مثنوی معنوی یا غزلیات شمس که خودش باز یک دنیا فاصله است، یک انتخاب سخت در پیش روی! مثلا شاید غزلیات شمس را برداری و شروع کنی به خواندن! به وجد می آیی و به رقص می آیی و هر چقدر با اشاره انگشت میزنی دیگر ویدیوی وحید خزایی و شوی شار با موضوع تحصیلی کودکان سیستان بلوچستان و انتحاری وحشتناک توی کابل نمی آید! هر چقدر ورق میزنی ، استوری بعدی باز هم استوری شمس تبریز است و بس که :
ترکی همه ترکی کند، تاجیک تاجیکی کند
من ساعتی ترکی شوم، یک لحظه تاجیکی شوم
گه تاج سلطانان شوم، گه مکر شیطانان شوم
گه عقل چالاکی شوم، گه طفل چالیکی شوم
همینطور استوری موسیقی ها، همینطور استوری نقاشی ها، همینطور استوری متن ها، عاشقی ها ، درد دل ها، عکس ها، ویدیوها
ما به تولید بسیار هیچوقت هیچوقت در طول تاریخ بشر نیاز نداشتیم، ما به تولید با کیفیت نیاز داریم. عمر باید گذاشت، صبر باید کرد، شکیبا باید بود، آرامش را بشر فقط با گذراندن عمر بدست می آورد و چند تمرین که باید به دنبال این آموزه ها، شهر به شهر و کوچه به کوچه و آدم به آدم گشت.
No comments:
Post a Comment