ممکن است وقتی آدم بزرگتر میشود خیلی چیزها به شخصیت و افکار و رفتار و فیزیک ش اضافه شود. اما چیزهایی هم مطمئناَ کم میشود. این لیست که چه چیزها دیگر نیست و دیگر نخواهد برگشت خیلی طولانی است. شاید همانطور که لیست اضافه شده ها، بسیار طولانی است.
مثلا دیگه این منِ الان با یک حریف خیالی روبروی آینه برای ساعت ها مبارزه نمیکنم. البته گاهی این اتفاق می افتد ولی بعد از دو دقیقه خودم را میبینم از دور و این دیدن یک حس خیلی خنده دار تواَم با شرم را در درونم بوجود می آورد.
یا مثلا سالها قبل روزی بیشتر از بیست بار اتفاق می افتاد که وقتی دختر خیلی هوس انگیز و زیبا میدیدم، زیر دلم یک آب یخ شروع به ریختن میکرد. بدنم پر از خواستن میشد و چشمهایم انگار تاریک تر میشدند. حالا ها این حس اتفاق نمی افتد. اینقدر این حس سرکوب شده است که دیگر مغزم تربیت شده است که چطور این حس را همان لحظه که هنوز بوجود نیامده، از بین ببرد.
نمیدانم این حس هنوز وجود دارد یا اصلا کاملا از بین رفته است. البته چند روز پیش یک دختر را دیدم توی باشگاه، وحشتناک دلم هوس رابطه جنسی باهاش ره خواست و این آب یخ توی دلم به اندازه بسیار کم، موج زد. حس جالبی بود بعد از دو سال!
این حس قدیم ها بسیار قوی بود. آن زمان که باید به خواسته های این حس رسیدگی میشد به جای ریاضت اجباری جامعه! که اتفاق نیافتاد.
خیلی چیزها دیگر نیست. خیلی چیزها! و جالب است همه ما با این تجربه ها سر و کله میزنیم.
حالا دیگر نمیتوانم یک دفعه ای جای بلند بشم و چند تا حرکت بزنم و همیشه بدنم آماده یک سری حرکت های ورزشی باشد. انگار بدنم دیگر نمیکشد.
اما چیزی که برایم خیلی سوال است این است، هم نسل های من، از کودکی مثل یک شعله آتش از در و دیوار بالا میرفتیم و از بیست چهار ساعت فقط همان هفت ساعت خواب را آرام بودیم و بقیه اش را با شدیدترین حرکت ها و ورزش ها و جنگ ها و بازی ها و شوخی ها فعال بودیم، حالا این هستیم. این دختر بچه هایی که از کودکی صبح تا شب بدون هیچ دوستی و جنگی و ورزشی، بدون هیچ تحرکی، از این اتاق یواش یواش میروند به آن اتاق، روزی شش ساعت پشت کامیپوتر مینشینند و بعد دو سه ساعت دیگه روی دفتر و کتاب شان مینشینند. حالا که هفت ساله و ده ساله و هجده ساله هستند و در نقطه اوج اوج قدرت بدنی هستند و سلامتی! وقتی به طرف چهل رفتند چطور با آن بدن ضعیف میتوانند زندگی کنند؟
این نوشته ها را تقریبا هیچکسی نمیخواند، ولی جالب است، وقتی مینویسم برای یک چند نفری مینویسم که نمیدانم کی هستند. فقط مینویسم. این نوشتن شبیه یک مدیتیشن شده برایم. همین نشستن روی صندلی کهنه ام و کامپیوترم، همین تایپ کردن های فارسی ام که خیلی دستم در این قسمت سرعت پیدا کرده. یک جور احساس خوبی دارم وقتی مینویسم و این صدای نرم مخملی دکمه های لب تابم تبدیل به نوشته و متن میشوند و این متن ها یک معنایی را منتقل میکند. مغزم تمام دکمه ها را میداند و بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم که فلان دکمه کجاست، فقط دست هایم به حرکت در می آیند. حس خوبی است و تمام
No comments:
Post a Comment