2019/01/17

نمیدانم، یعنی الان نمی‌دانم

زندگی ارزش این ها را دارد؟
دلم شور می‌خواهد.
دیدم دخترکان و پسرهای کابل! دور هم جمع می‌شوند و پارتی می‌گیرند. شیشه شراب خالی می‌کنند و مستی می‌کنند و موسیقی گوش می‌کنند و کنار هم می‌رقصند. جای من خالی!
جای من خالی! جای آغوش من خالی
وقتی من بودم از این حرفها نبود. یک عده عبوث بودیم که گاهی همدیگر را می‌دیدیم. بچه ها و دخترکان خام که در حسرت بوسیدن هم و در آغوش کشیدن هم، در یک تردید کودکانه بین گناه و ثواب از تمام لذت های زندگی را از خودمان دریغ میکردیم.
چقدر دلم برای پل سرخ تنگ است.
چقدر دلم برای آن دخترهایی که در تنهایی ام با تمام آنها خوابیده ام، تنگ است. 
میخواهم در کابل بمیرم. اینجا نمیرم.
کیست که نجاتم دهد؟
امشب با یکی از دوستان تمام قصه های کابل را کردیم. چه فشار زیادی را متحمل شدیم. چقدر غریب خودمان را یافتیم. لعنت به زمان که ما را کجا آورد.
لعنت به این پیاله شراب که امشب سر کشیدم.
انگار بین کانال های زمان حرکت میکنم. هیچ وقت تا حالا نشده یک دختر مست را در آغوش کشیده باشم. دختری که تجربیات مرا تجربه کرده باشد. دختری که کنار پنجره آفتاب گرفته باشد و روی نمد نشسته باشد ‌. دختری که بوی شوربا و سبزی را دلتنگ باشد.
موهایش را در گرمای آفتاب خشک کرده باشد.
روی یک تکه خشت نشسته باشد و با آن پاهای شهوت آمیزش!
دختری که همه موسیقی های کابل را بفهمد و با تک تک آنها همخوانی کرده باشد. دختری که صدای خوبی داشته باشد‌
مست باشد و قلندر
زندگی سخت گذشت، گمشکو!
کاش میشد به تمام دخترهایی که دوست داشتم و یا آنها فقط مرا دوست داشتند، میگفتم، مرا ببخشید ‌.
کاش عقلم می‌رسید برای همه تان خاطرات شیرین خلق میکردم. کاش هیچ وقت این گرگ شوخ را دریغ نمی‌کردم.
آنقدر مستم که از چشمم شراب آید برون!

No comments:

Post a Comment