2019/01/18

خوبی ها، باید به نهاد یا همان ناخودآگاه برود.

پدر و مادرم هر دو کسانی هستند که از بین باتلاق فقر خودشان را بیرون کشیده اند و ما را با پنجه و دندان بزرگ کرده اند. البته که این حرف تکراری هست میدانم و شما این حرف را خیلی جاها خوانده اید، فیلم ها، متن ها و صداها! حتی آن دختری که پدرش فقط یک ماشین مدل پایین داشت و بقیه خانواده شان نداشتند و مجبور بوده در سرویس بوگندوی مدرسه سوار شود.
اما فقر ما و پدر مادرم، از آن فقرهایی بود که تازگی از قتل عام فرار کرده باشند که همینطور هم بود. وقتی فقر میگم نیاز به کمی تحقیق دارد، از آن فقر های هزاره مهاجری!
که نه پدر و مادر الکلی باشد و نه معتاد! چهار ستون سالم و محکم و یک روح مقاوم مثل سنگ و کار هر روز ده ساعت در سخت ترین شرایط کاری و آب و هوایی! ولی هیچ وقت پول خریدن یک غذای خوب را هم نداشته باشی. لباس و کفش و اینها برای تیپ زدن نبود. برای پوشاندن بود. یعنی اگر زمستان می‌شد و متوجه می‌شدیم، سرمان اگر پوشانده نشود، مریض می‌شویم، کلاه می‌خریدیم. ارزان ترین و محکم ترین و گرم ترین! و شاید زشت ترین! راحت بودنش هم بیشتر شانسی بود و یا مقاومتی بود ، یعنی یک چند وقتی که میپوشیدی، خار خاری ها کم کم از بین می‌رفت. گشادی و تنگی اش هم به قول دکاندار یک بار بشوری یا یک بار بپوشی، خودش درست میشه!

حالا ما تورنتو زندگی میکنیم، آرزوی یک عالمه آدم پولدار و فقیر که خیلی هایش معتقدند، حیف تورنتو که ما رفتیم. با گوشهای خودم شنیدم که گفتند، این افغانی ها ، تورنتو رو بی ارزش کردند. اون قدیم بود که تورنتو کلاس داشت الان دیگه هر چوپونی میاد و می‌ره!
از دهان چند تا افغانی هم شنیدم که گفتند، با خدا! اگه قدرت می‌داشتم، همین پاکستانی‌ها و عرب ها ره همه ره از تورنتو مینداختم بیرون!
یا خیلی از جاهایی که کار کردم، می‌گفتند با ایرانی جماعت کار نکن، بسیار دو رو و حیله گر هستند و خیلی هم جیغ جیغ می‌کنند و هر روز باید دعوا گوش کنی!

خلاصه حالا که اینجاییم مثل درخت که ریشه اش کون زمین را پاره کرده و مثل کوه که سرش طاق آسمان ره شکافته، از هزار قتل عام و مهاجرت و ظلم و تحقیر شدن ها و کشته شدن ها رسیدیم اینجا

به قول جمال رفیقم، این حق ما هست که زندگی کنیم. حالا نوبت ما هست.

البته که فقط چون کشته نمی‌شویم و تحقیر نمی‌شویم. وگرنه هنوز هم سخت کار باید بکنیم یا سخت درس بخوانیم. نان مفت هیچ جا نیست.

میخواستم بگویم خوبی را باید از حالت آگاه و منطقی و فکری مان با حالت ناخودآگاه یا نهاد مان حرکت داد. آدم باید در شرایط های مختلف، فقط به خوبی قضیه فکر کند و در اولین مواجهه ، رفتار خوبی از خودش بروز دهد و بعد آن ، آن شرایط و آن رفتار ره توی مغز خودش ذخیره کند. باید در موردش کمی فکر کند و این حرکت از خودآگاه به طرف ناخودآگاه و عادت را باید با چشم دل ببیند.
مثل کانیشکا کوچولوی دایی که هر بار دستمال کاغذی از روی میز ناهارخوری برمی‌دارد، نصف می‌کند یا حتی کوچکتر! به دیگران خاطی هم گوشزد می‌کنه که زیاد دستمال نگیر، حیف است.
اگر بپرسیم از کی یاد گرفتی میگه از باچَی!  پدر مره باچَی صدا میکنه! چون وقتی کوچیک بود، پدرم کانیشکا ره باچَی صدا می‌کرد.
این را خوب مطمئنم هر جا که کانیشکا یک دستمال روی میزی گرد ببینه، حتما وقتی یک برگه بر می‌دارد، نصفش می‌کند. ولی آیا وقتی با یک دستگاه دیواری که ازش دستمال بیرون میاد، با خودش فکر می‌کنه، یک دانه کافیه! نباید دو تا استفاده کرد؟  مثلاً اگر مجانی هم باشد!؟
من هم سر کار، خیلی راحت گفتم ایرانی ها، فلان ! پاکستانی ها فلان! عرب ها فلان! راستش از بس زیاد این نوع حرف زدن را شنیدم.
دارم تمرین میکنم دیگر نگویم.
آدم باید خوبی را در نهاد و عادت خودش منتقل کنه!

موقع انجام یک کاری فرصت فکر کردن نیست. خودآگاه خیلی دیر عمل می‌کنه!
باید قبلش بهش فکر کرد و آماده بود.

No comments:

Post a Comment