در این روزها داداش کوچولو که تازه داماد شده و چند وقتی میشه از ایران برگشته، از صبح تا شب بدون وقفه، یعنی بدون وقفه و حتی حرکتی روی همان تختی که شب خوابیده بود، دراز میکشد و به موبایلش نگاه میکند. اینستاگرام، تلگرام و ... خلاصه حالا چند روز میشه که این کار را میکند، نزدیک به دو هفته میشه تقریبا
وقتی در یک روز بیست بار وارد اتاق مان میشوم و مواجه میشوم به یک تصویر تکراری که داداش روی تخت دراز کشیده و به صورت پلشت وار به موبایل نگاه میکند و موبایل هم با فاصله بیست سانت از صورتش انگار، او ره هیپنوتیزم کرده باشد. اعصابم منفجر میشود.
احتمالا به این دلیل که روزها چندین بار چرت مرغی میزند، شب خوابش نمیبرد و روز هم سعی میکند بلند شود ولی خوابش می آید. از طرفی عادت ندارد روزها خواب عمیق برود ، شاید به این دلیل، روزها از جایش بلند نمیشود و فقط روی همان تخت هیچ کاری نمیکند. یک عالمه پلان دارد که فقط توی مغزش هست.
مسئله این است که دو هفته پیش که از ایران امده بود، یکی از دوستان گفته بود کمی خستگی بگیرید و شروع کنید به کار بخیر! داداش گفته بود، نزدیک سه ماه خستگی گرفتیم و فقط خاو بودوم ! خستگی کار نیست. خیلی خوشحال شده بودم ولی حالا که میبینم فقط در حد یک حرف بوده!
حالا..
این وضعیت داداش کوچولو، وضعیت من بوده در همین دو سال اخیر!
باورم نمی آید که در این دو سال من اینطوری بودم و دیگران چطور مرا تحمل کردند. حالا که فکر میکنم چقدر مادرم و داداشها و خواهر و بابا صبر داشته اند و هیچی به من نگفتند. من توی ذهنم یک عالمه گرفتاری داشتم که هیچکس از آن افکار و مشکلاتم خبری نداشتند.
چرا باید فکر کنم که داداش کوچولو هیچ فکر و گرفتاری ذهنی و دلتنگی و غمگین شدن و اینها ندارد؟؟
No comments:
Post a Comment