وقتی کودک بودم یا نوجوان یا حتی اوایل جوانی، در مدت روز یا موقع خواب، میتوانستم به راحتی خودم را کاملا از جایی که هستم ببرم، توی یک خیال!
آنقدر آن خیال واقعی میشد که میتوانستم با پوستم همه جزئیاتش را لمس کنم.
یادم هست وقتی هرات بودم، دلم برای مشهد پر میکشید و زمان هایی از روز ، گوشه ای پیدا میکردم و روحم را پرواز میدادم. جالب است توی تمام کوچه های گلشهر قدم میزدم، لحظه لحظه آنجا بودم و همه جزئیات را میدیدم. وقتی مشهد برگشتیم، دلم وحشتناک برای همه آن فضاهای خیلی قشنگ هرات تنگ میشد ، برای رودخانه و آب بازی در فضای وحشی و دست نخورده هرات! برای آن همه دشت ها و مستی ها و شوخی ها! مشهد هم چشمانم را میبستم و خودم را میبردم هرات!
حتی قادر بودم جایی باشم که هیچوقت نبودم، مثلاً کنار اقیانوس و کنار صخره ها و صدای مرغان دریایی! از غروب اقیانوس همیشه میترسیدم وسط رویا تنم میلرزید. و خیلی جاهایی که اصلا فکرش را نمیکنید، خیلی از آدمها را ملاقات میکردم
خب هیچکس نفهمید من چه توانایی دارم، این توانایی الان خیلی در من نیست. این توانایی یک خود هیپنوتیزم بوده یا رفتن به خواب آلفا
یک برنامه ریلکسیشن خیلی قوی!
اما چون این کار هیچ وقت با آگاهی صورت نمیگرفت، از تنهایی ام در آن دنیاها خیلی غمگین میشدم و همیشه یک غم عجیبی در درونم بود. آنجا هیچکس نبود. هیچکس نبود تا خوشی ام را در آن دنیاها با او شریک کنم. دنیای رویاهایم خیلی واقعی بود و من آنجا زندگی میکردم. از تنهایی در آن رویاها به صورت وحشتناک غمگین میشدم اما معتاد این خواب آلفا بودم.
گرچه چشمانم باز بود ولی تصویرهای اطراف و صداهای اطراف مثل عکسی که فوکس نباشد، ناشفاف و غیر واضح بود.
بابا هنوز که هنوز است این رویا بافی ها را دارد و خودش را انگار هیپنوتیزم میکند.
وقتی بامیان بودم میگفت, ساعت ها توی اتاق نگهبانی، شب ها میروم توی رویا و خیالپردازی میکنم. میگفت وقتی کوچیک بودم این رویا بافی ام چند برابر بود. یکی از رویاهایش پرواز از این کوه به آن کوه بوده! امروز هم به کانیشکا گفت، مه هنوز خیالبافی میکنم باچَی!!
فهمیدم هنوز هم در حال هیپنوتیزم خودش هست و با این کار آرام میشود.
کانیشکا خواهرزاده هم یک خیال باف است، گرچه تبلت و تلفن و کارتونی او را کمی از خیالبافی دور کرده و چون مکتب میرود و توی خانه هم جمعیت زیاد است، فرصت خیلی خیالبافی عمیق را نمیکند ولی چیزی متوجه شدم که کانیشکا یک سطح بالاتر از من خیالبافی میکند او در حال حرکت در این دنیا، خیالبافی میکند و وارد رویاهایش میشود.
یعنی او آنقدر زرنگ است که قسمتی از حواسش را برای این دنیای واقعی میگذارد و میتواند وسط خواب آلفا، با دیگران کنش و واکنش داشته باشد.
کانیشکا وقتی کوچیک بود ، متوجه شده بودم معتاد رویاهایش هست. یک روز هر بار که میخواست رویاپردازی کند من مزاحم شدم، چند بار تحمل کرد و جایش را عوض کرد تا اینکه دیگر طاقت نیاورد و عصبی شد.
دنیای رویاها کاش دریچه ای میداشت. کاش دریچه هایش اندازه آدم بزرگ ها میبود. نمیدانم شاید هست، به کمی تمرین نیاز دارد تا بتوانیم دوباره وارد شویم.
No comments:
Post a Comment