2019/02/14

وقتی ناخن هایش را روی آهن می‌کشید

معلم امروز، به جای معلم اصلی ما آمده برای یک روز!
باید به این چهل شاگرد، هر نفری یک کتاب و یک پرسشنامه می‌داد. از همان شاگرد اول شروع شد.
هر شاگرد که می آمد، کتاب را بر می‌داشت و معلم می‌گفت، شماره کتاب ره به من بگو!
من نزدیک ترین میز به این اتفاق بودم.
شاگرد دنبال شماره میگشت، معلم می‌گفت چه می‌کنی؟ شاگرد استرس می‌گرفت و زیر و بالا و چپ و راست کتاب را نگاه میکرد. معلم صدایش را بلند می‌کرد، In front بعد شاگردان جلوی کتاب را پیدا نمی‌توانستند. بعد از یک جنجال شاگرد کتاب را می‌گرفت و می‌رفت و بعد معلم جیغ میزد، چرا پرسشنامه‌ را بر نداشتی؟
و این اتفاق به طور صعودی که وخیم تر میشد، برای همه شاگردها اتفاق افتاد.
چون کلاس آدم‌های بزرگسال و زن و مردهای کلان است، کسی توجه نمی‌کرد که این غالمغال برای چی است و برای همین برای همه شاگردان این اتفاق افتاد.
دلم میخواست همان ده نفر اول بروم پای تخته و یک کتاب را بگیرم و یک پرسشنامه و بلند بگم، همه گوش کنید!!
وقتی نام تان را خواند و آمدید این‌جا، اول کتاب را بگیرید و شماره دقیقا این قسمت کتاب هست. و حتما یک پرسشنامه بردارید.

تمام.

No comments:

Post a Comment