وقتی این را با یک حالت تحقیر کننده و سرکوب کننده میگید، یک لحظه آرام به خودت و چند تای دیگه نگاه کنید. چند نفس عمیق بکشید و از خودتان بپرسید، واقعا چرا من به این آدم این نصیحت را میکنم؟ چرا من اصلا نصیحت میکنم؟ مگه این آدم ، آمده پرسیده، فلانی چه کار کنم؟ گیر ماندم! تو بگو چه کار کنم؟ من همان کار ره میکنم و شما میگید، پس خودت خواستی! برو زن بگیر!
ولی اینطور نیست. شما همینطوری به جای سلام، میگید برو زن بگیر! البته که قصد دارید مره به زیر بکشید. مثل بچه دایی که با خشم میگفت، برو زن بگیر!! چهل ساله شدی! برو زن بگیر! نمیدانم ولی از آن همه حماقت بچه دایی، به جای بچه دایی داشتم خجالت میکشیدم. یک حس خیلی بدی بود، فکر میکردم من دارم آن حماقت ره مرتکب میشوم.
زندگی برارت را دیدم. برارت آدم خیلی قوی و محکمی هست. واقعا میگم، آفرین اش! من در بین آن همه جنجال و مشغولیت های ذهنی و فلان باشم، دیوانه میشم. یک بچه که تربیتش از دست رفته! یک زن که خیلی دلگرمی بهم ندارند. یک ننه بابا که همیشه با زن مشکل دارند. یک خانواده که به سختی غذای خوردن ره در میارند.
خب برای مه اینها یک کابوس هست. بنا بر تجربه، میدانم که سکس هم مثل خوردن خوشمزه ترین غذای دنیاست که سه روز پشت سر هم بخوری ، برایت عادی میشه! منظورم اینه اگه غصه سکس مره میخوری که میگی برو زن بگیر!
خب توی فامیل، بچه با عرضه و کاری و خوبه و امید آینده و مرد، برارت که بچه دایی مه باشه، بود الان وسط باتلاق بند مانده، من که یک کشاد تنبلِ بی عقل و احمق بودم از نظر همه و همه به خاطر همین خصوصیاتم از من متنفر بودند، چطور میتوانم با یک زن خوشبخت شوم ، تازه اگه یک نفر فقط دو بار بگه، تو بدرد نمیخوری یا از این حرفها، دفعه سوم دیگه نمیگه، چون ازش طلاق گرفتم و نیستم که مره ببینه.
البته فقط تو این حرف ره نزدی، خیلی ها میگن، از شش هفت سال پیش شروع شده! میفهمی!؟ خیلی احمقانه است. ولی مردم, مجانی وقت شان ره روی نصیحت کردنِ من میگذارند.
فقط میدانم دست روی هر دختری بگذارم، ازدواج میکنم باهاش! ولی نمیتانم نگهش دارم. برای همین میترسم. البته نمیدانم که کلن ازدواج میکنم یا نه!
این آخری هم که ولم کرد، فکر میکرد من برایش خیلی لقمه بزرگی ام برای همین خیلی با من چت نمیکنه! میخواستم بگم، خر خدا!! من اصلا مالی نیستم، تو الکی مره بزرگ کردی و در آخر الکی ناامید شدی و رفتی با یکی دیگه!
ولی خیلی خوب شد که این کیس آخر به ازدواج نکشید. چون واقعاً دختری که توقع داره من خوشبختش کنم، من گزینه خوبی برایش نیستم.
خلاصه که چند وقت پیش ها غم حشر و سکس، خیلی اذیت میکرد، الان دیگه مدیریتش کردم. خیلی اذیت نمیکنه و دیگه شعله قدیم هم نمانده! از خیال اینکه اینجاها با دخترها لاس بزنم هم کاملآ بریده ام، چون با فارسی زبان ها اصلا نمیشه، با انگلیسی زبان ها هم ، انگلیسی بلد نیستم. یعنی فرهنگ شان برام خوشایند نیست.
No comments:
Post a Comment