نمیدانم چیه؟ ولی چنگگ من گیر کرده به زمان، شش هفت ماه هست که خیلی شدید شده این مشکل! اکاونت هایم را دیلیت کردم چون دوست ندارم خیلی چیزها که مربوط زمان میشه را به من نشان بده، البته دلایل دیگه ای هم داشت که یکی از آنها ، این بود. خیلی وقت ها نمیخواهم عکسهای قدیمی را نگاه کنم. میترسم ، خیلی میترسم!
حالاها متوجه شدم که نمیتوانم خیلی راحت مشروب بخورم. یک پیاله کوچک اشکال نداره چون هیچ تغییری نمیکنم که ذهنم جایی برود. ولی همین که یک پیاله بیشتر شود، ممکن است مغزم همه جا برود و اولین چیزی که به دنبالش میرود مثل سگی که دنبال استخوان میگردد، میرود سراغ پیدا کردن زمان از زیر خرواها خاک و خاشاک!
احساس حقارت عجیبی دارم وقتی سر و کله میزنم با زمان و اینکه میخواهم این لعنتی را درک کنم ولی هیچ وقت، در این قضیه هیچ پیشرفتی نداشتم. دلم برای خودم میسوزد، تمام زندگی ام جلوی چشم هایم می آید. همه زندگی عجیبم که حداقل هشتاد در صد آن در وضعیتی بودم که در آن وقت ، آرزو میکردم که در این وضعیت نباشم و میدانستم که وضعیت های خیلی بهتری هست چون آن وضعیت های بهتر را تجربه کرده بودم. یا هزار تا چیز دیگه که مستقیما با زمان درگیر هستند.
وقتی یک پیاله مشروب میخورم که کمی بیشتر میشود، اگر ذهنم شروع کند به فکر کردن در مورد زمان و زنده کردنِ تصویرهای کهنه و قدیمی توی مغزم، اینقدر این موضوع سریع و سریع اتفاق می افتد و اینقدر نمیتوانم این حس را توضیح بدهم و اینقدر احساس تنهایی میکنم در این زمینه که دلم میترکد و گریه میکنم.
وقتی گریه میکنم، خجالت میکشم، چون میدانم از بیرون بسیار گوه چهره است، آدمی که وسط یک خوشی گریه میکند. انگار این آدم داره خودش ره به صورت بسیار احمقانه در محور توجه قرار میده! ولی من واقعا این نیستم و به قول انگلیسی ها، آی کنت هلپ ایت! از دایره توان من خارج است. (فارسی اش چقدر زیبا است)
خلاصه دلم برای دخترهای جوان که مثل قندیل یخ میمانند توی کابل، بچه های ناز نازان تازه جوان، کودکان پر از امید، دلم برای زنهایی که گرسنه اند، دلم برای مردهایی که دست خالی به خانه آمده اند. تمام این ها ره وقتی در مورد زمان فکر میکنم، یک نفر ضمیمه میکنه و از توی دهلیز مغزم ، به صف میکنند و رژه میبرد.
ولی باشگاه مره خیلی کمک کرده، گرچه میدانم ، یک روزی تمام این نگه داشتن ها و فرار کردن ها و مثلا راه چاره پیدا کردم هایم، مثل یک غده چرکی میزنه و بیرون همه جای بدنم را تعفن میگیره! چطور میشه یک غصه بوجود بیاید و بیرون نشود و با رفتن زیر آهن های سنگین و موسیقی توی شکم یا نمیدانم شاید قلب خفه شود و فکر کنی که واقعا از بین رفته! نه!!!! آن غصه ساختار مولوکولی اش مثل اورانیوم شده، فقط جای بیشتر باز شده برای غصه های بیشتر که قرار است در آینده آنها ره ، فشرده کنی و سنگین کنی و غنی کنی و یک روزی این بمب هسته ای منفجر شود و تمام وجودت را تکه تکه کند.
ولش کن!!! لعنت به من! مثلا مثل خارجی ها گفتم. فاک می!!
No comments:
Post a Comment