2019/02/11

هممم؟

وقتی هیچ یک از ایده های کودکانه و نوجوانانه و جوانانه و حتی الان فکر کنم میانسالانه من برای پدر جذابیت نداشت و ندارد، چطور ایده مسخره نماز او برایم می‌توانست جذابیت داشته باشد در صورتیکه می‌دانستم خودش خیلی به نماز محکم و بسته نبود طوریکه یادم هست خشک مقدس های مشهدی بودند.
پدر یک کارگر بود که با رفیق هایش خیلی شوخی ها و کارها و اینها می‌کردند که خیلی در دایره اسلام نبود ولی شاید فکر میکرد من باید نماز بخوانم چون برای من خوب است.
چند وقت پیش این موضوع را جایی تعریف می‌کردم، متوجه شدم، بر اساس این چیزی که می‌گویم، مرا قضاوت میکنند و روی روابط ام تاثیر می‌گذارد، یعنی طرف مقابل از پسری که هنوز به این چیزها فکر می‌کند، خوشش نمی آید.
راستش من به این مسائل فکر میکنم و در موردش می‌نویسم ولی شاید دیگر هیچ وقت روبرو با آدمها در مورد خودم نگفتم، در مورد گذشته ام حتی! صد البته که گذشته خیلی خاص و عجیبی نداشتم و شبیه همه آدمها هست ولی سعی میکنم اگه توانستم از این به بعد مثل همه دروغگو و موفق باشم. یک پوست مردانه بی احساس بیاندازم و مثلاً هیچ فکری نه در گذشته و نه در آینده مرا تکان نمی‌دهد. تازه درگیری هایم خیلی چیزهای مهم هست مثل مشهور شدن و پول و زندگی و رقابت با چند فامیل مسخره که آنها هم مثلاً به خاک زدن مرا آرزو می‌کنند.
ولی خب در مورد من اینطوری نیست، ولی اگر می‌خواهم تنها نباشم، باید متفاوت نباشم و حرفهایم باید خیلی مردانه و بزرگانه باشد و کارهای بچه گانه نکنم و حرفهای بچه گانه نزنم.

No comments:

Post a Comment