2019/02/12

این خواب یک تولد دوباره بود

باید سریع تر می آمدم پشت کامپیوتر و در موردش مینوشتم. راستش نشد، امروز طوفان شدیدی میوزد و من خانه رفیق بودم و تازه رسیدم خانه! ولی حالا سعی میکنم چیزی را از قلم نیندازم و همه را بنویسم. 
دیشب خانه رفیق بودم و فکر کنم اطراف ساعت سه و نیم صبح خوابیدم. خواب تقریبا سنگینی بود. نمیدانم شاید بین خوابم بودم که خواب دیدم. این خواب از همه خواب هایم متفاوت بود و عجیب! 
من فکر میکنم شاید البته، مردم در خواب همان هستند که واقعا هستند و درونشان هست. مثلا اگر کسی را میبینید که از ترس عزیزترینش را در یک اتفاق یا حادثه رها میکند و فرار میکند، این یعنی این آدم در واقعیت همین است و در دنیای واقعی هم همین کار را خواهد کرد اما این احتمال هم را دارد که او در یک حادثه در دنیای واقعی تصمیم بگیرد که از جان خودش بگذرد و فداکاری کند. 
مثلا من تا جایی که یادم می آید، در خواب کسی بوده ام که وقتی بیدار میشدم از اینکه اینقدر ترسو و بی غیرت بودم، از خودم شرم میشدم و حتی آرزو میکردم کاش در خواب ، اینطور نمیبودم و آخرش به این ختم میشد که خب من واقعا همین هستم. 
اما دیشب یک خواب بلند دیدم که یک مقدارش را یادم هست. از جایی شروع شد که یک دختر که برایم خیلی عزیز بود و نمیدانم کی بود مورد آزار کسی قرار گرفته بود. یک نفر که خیلی بزرگ و کلان است. من در این مواقع  در دنیای واقعی هزار چیز را در ذهنم بررسی میکنم و حتی اینکه چقدر زخمی خواهم شد و اینکه عقلم میگوید و محاسبه میکند که امکان شکست دادن این آدم تقریبا ناممکن است. پس باید دنبال یک راه دیگه باشم و این حرفها . اما دیشب یادم هست، بدون اینکه فکر کنم، بدنم خارش پیدا کرده بود برای کتک خوردن، برای دردسر درست کردن، برای جنگ، برای هر اتفاقی که قرار است بیافتد و من نمیدانم، هر چی میخواهد شود که بشود! شاید اصلا بمیرم! حتی یک ذره هم برایم مهم نبود و سر مست بودم. از لحاظ فیزیکی احساس آمادگی کامل میکردم و احساس پر از انرژی میکردم و بدنم کاملا گرم گرم بود و مفاصلم و ماهیچه هایم پر از قدرت و انعطاف بود. 
بدون اینکه حتی یک ثانیه تامل کنم، همین که صورتم را برگرداندم با خشم بسیار زیاد به طرف همان آدم خیلی هیکل دویدم و سریع خودم را زیر پایش رساندم و با یک ضربه پایش را به دست گرفتم و انداختمش روی زمین و با همه قدرت به دهان و صورت و قفسه های سینه اش ضربه میزدم. آنقدر خشم داشتم و آنقدر بدنم آماده بود که درد و خستگی که هیچ، بلکه هر لحظه بدنم گرم تر و گرم تر میشد و به غرورم اضافه میشد و طوری خوش خوشان میشدم . 
کاری به این ندارم که دعوا را نشانه ضعف میدانم. منظورم آن لحظه ای بود که من با تمام وجود، شجاعت را لمس میکردم، یک نوع شجاعت خاص بدون هیچ ناخالصی! من در دنیای واقعی شجاعت هایی به خرج داده ام اما اگر بالا ببینم و کلی، من یک آدم ترسو هستم. ولی دیشب توی خواب یک ذره هم نمیترسیدم و اینکه اصلا آن قسمت مغزم که همیشه عاقبت اندیش هست، سوخته بود و کار نمیکرد. 
عاقبت اندیشی همیشه توی زندگی من بوده و هست. ولی دیشب حتی یک ذره نبود. حس جالبی بود و بسیار بسیار شیرین. 
واقعا دوست داشتنی بود. 

No comments:

Post a Comment