2019/02/13

شاه عوض گوش میکنم

از مدرسه آمده ام و یک پیاله چای سبز کلان را تازه نوشیده ام، کمی خوابم می آید ولی قصد خواب اصلا ندارم. برنامه ریخته ام چون تا همین چند لحظه پیش برای چند ساعت درس خوانده ام، بهتر است خیلی سریع دوباره روی کارهای خانگی و مشق هایم ننشینم و بروم خودم را کمی تفریح بدهم. برای همین تصمیم گرفتم بعد اینکه همین چند لقمه عدس برنج ام را خوردم، یک ساعت بعد بروم باشگاه! 
همینطور که چای نوشیدم و این فکرها را کردم و لقمه های برنج را در دهانم گذاشتم، آهنگ شاه عوض را گذاشته ام و با صدای بلند گوش میکنم. تنها خللی که فعلا بین این همه آرامش و خوشی و شادی وجود دارد، این است که سه چهار ظهر پشت سر هم بابا را که دیدم، سلام کردم و با سلام سرد مواجه شدم، امروز دیگه سلام نکردم. کاش سلام میکردم. بابا که سلام بلد نیست اصلا! 
بیا به این چیزها فکر نکنم. آهنگ شاه عوض به جایی رسیده است که دارم از درون آرام میشوم مثل موجی بزرگی از دریا که محکم به شن های کنار دریا میخورد و آرام میشود. 
ها راستی این عکس را چند وقت پیش درست کردم، فکر میکنم یک کار هنری است. دلتنگی دو ساله من برای کوههای بامیان و هر چند شب تنفس در کوهستانی که میدانم چند سال بعد هم نخواهم دید و آرزوی اینکه کاش خانه ام در آلبرتا میبود که آخرهای هفته با یک دوست یا دو دوستی میرفتیم کوهستان! 
معتقدم کار هنری به این نیست که چقدر رویش زحمت کشیده شده باشد، یا اینکه چقدر وقت گرفته باشد، یا اینکه چه کیفیتی قرار است داشته باشد، اگر بازتاب یک دغدغه اصیل باشد و بیان یک حرف و یک طرح باشد، میتوان بهش گفت کار هنری! 
چه بسا که در هنر مدرن، کمتر آن ریاضت های قرن ها پیش دیده میشود. این عکس هم روی دسکتاپ لب تابم هست و هر بار که به این عکس نگاه میکنم، احساس بسیار بسیار خوبی دارم. انگار میروم در همان کوهستان سال 2004 که بودم. آن سالها هزارستان بهشت روی زمین بود. 

نصف این عکس از پنجره خانه مان گرفته شده است با دوربین موبایلم و نصف این عکس، یکی از کوههای کابل است. نمیدانم چرا هر بار بهش نگاه میکنم، احساس میکنم این کوه اینجا واقعا وجود دارد و کاش وجود داشت. 

No comments:

Post a Comment