آه و واویلا
ننه و بابای جوان که یک بچه شش ساله دارند، تمام نگرانی شان این است که فلان مدرسه مهاجر داره! و برای پسرشان جای خوبی نیست. تمام آرزویشان این است که جایی و منطقه ای بروند که سفید پوست ها باشند. یعنی مغزم از این فکر منفجر میشود. خودشان سه یا چهار سال پیش از افغانستان به تورنتو آمده اند. خودشان کسانی بوده اند که بیشتر بیشتر عمرشان در کوهستان گذشته!
کوهستان هزارستان یعنی خیلی خیلی خیلی دهاتی و از مسائل شهری دور! من نمیدانم چه فکری میکنند. مثلا دوست دارند یک جایی را امتحان کنند مثل فیلمها پر از سفید باشند و با بچه شان مثل یک جوجه یوس پلنگ سیاه با خالهای زرد که چشمهای سبز داره رفتار کنند. نمیدانم چرا فکر میکنند بچه شان از بقیه بهتر هست. البته این را بگم تعداد این آدمهای مهاجر که دوست ندارند بین مهاجرین زندگی کنند، خیلی زیاد است. دوست دارند بین سفیدها زندگی کنند.
خیلی حرف در این رابطه دارم ولی حتی حوصله اش را ندارم. وقتی به این فکر میکنم که این موضوع را به چند شماره بنویسم یا طبقه بندی کنم و توضیح بدهم ، حالم بد میشود. حالا کی گفته روش زندگی سفیدها کاملا درسته؟ یا فکر میکنی آن ادب و اخلاق سفیدی، بهترین نوع ادب و اخلاق هست؟
میفهمم که از نوع زندگی مهاجرها خسته ای! دوست داری جور دیگری زندگی کنی، این حق تو هست. تو دوست داری انتخاب کنی دیگر بین مهاجرها نباشی و خودت را وسط سفیدها بیاندازی! هیچ اما و ولی هم وجود ندارد. این حق تو هست.
خلاصه من همه چیز ره الکی بزرگ میکنم
No comments:
Post a Comment