2019/04/02
2019/03/27
هر طرف که پول باشد، همه چیز به همانطرف میرود
2019/03/25
برگ های این درخت زندگی
وقتی دوستانت را یکی یکی از دست میدهی، اگر خودت در این از دست دادن ها مقصر نباشی، شاید کمی سخت باشد ولی وقتی تو مقصر باشی ، نه آن هم در یک مورد، بلکه چند مورد! واقعا زجر آور است.
آدم دلش میترکد. یک رفیق را که خیلی مرا دوست داشت را کاری کردم که حالش از من بهم میخوره.
حالا همه وجودم را غم گرفته.
2019/03/22
بهترین سالهای زندگی ام
کاش میشد با یک روانشناس خوب حرف میزدم
واقعا زندگی خیلی سخت میشود وقتی نخواهی پوز کسی را به خاک بمالی، وقتی میدانی که پول شانسی پیدا نمیشه باید یک جایت را برایش پاره کنی و تو نخواهی برای پول خودت را پاره کنی برای آینده مثلا بهتر نامعلوم، وقتی نخواهی قدرتمند باشی تا کسی را به خاک سیاه بنشانی، وقتی نمیخواهی یک خانه خیلی لوکس داشته باشی تا آنهایی که ندارند از خوشکلی خانه ات آتیش بگیرند، همه اینها را نخواهی ولی یک چیزی آخرهای دلت و مغزت هنوز تربیت نشده باشه و توی مغزت یکی همش بگه، تو داری خودت ره گول میزنی، تو فقط یک تنبل مزخرف استی که نمیخواهی جانت را خار کنی! بعد هی اذیت شوی و هی دلت بخواهد به مردمی که تو را قضاوت میکنند بگویی، لعنتی ها من اگه بخواهم، خیلی سریع تر از شما پولدار میشم. بعد اونا یک پوزخند بزنند و بگن، برو کم گوه بخور! اگه میتانی چرا پولدار نمیشی، همه میگن، تو یک بار پولدار شو، بعدش همه پولهایت را ببخش به مردم فقیر!! خلاصه که حرف زدن زیاد هم خودش یک مرض است.
دیروز نه پریروز، اولین روزهای سال نو بود و بهار شد. گاهی فکر میکنم به خودم قول بدم، از این سال به بعد دیگه نگاه کن! ولی از این کار حالم بهم میخوره چون من هر بار قول بدم، خودم خرابش میکنم، بدون قول و الکی اگه دلم بخواد، میشه! مثلا اصلا قول ندم و نگم از امروز فلان، همینطوری الکی هر روز میرم باشگاه، همین که یک هدف مشخص کنم، سریع چیزی توی معزم شروع میکنه به خراب کردن! میگه خب که چی؟ هی آن تصویر که میخوام توی ذهنم واقعی میشه که فکر میکنم ارزشش را نداره! خلاصه خیلی بی انگیزه شدم. مثلا همینطوری الکی یک دفعه ای نمیخوام سیگار بکشم و دیگه نمیخرم تا خیلی دیر، شاید حتی چند ماه یا یک سال! بدون هیچ قول و هیچ تعهدی! همینطوری نمیکشم! بعضی شب ها هی مغزم منفجر میشه و میخوام یک سیگار حداقل بکشم ولی بدون اینکه حتی بهش فکر کنم، نمیخرم و نمیکشم، هرچقدر هم بدنم بخواد سیگار بکشه!
خلاصه من که نفهمیدم چی شده! یک وقتی پدرم گفته بود، من که پسرم را نشناختم! البته من احساس میکردم این حرف را با مخلوطی از افتخار و سرزنش میگفت، که افتخارش بیشتر بود. حالاها خودم دارم به این نتیجه میرسم که خودم را نمیشناسم. و دارم خیلی اذیت میشوم.
اگه راهی بود که خوب میشد.
2019/03/06
بلند پریدن زیاد، خشتک آدم ره پاره میکند
2019/03/05
فاک به کارهای بزرگ
2019/03/03
یک اسیر آزاد
بچه هایتان را طوری اسیر کنید که تا آخر عمر متوجه اسارت خود نشوند و همیشه احساس کنند، انسان های آزادی بودند. اینطور فقط میشود به آنها آرامش را بخشید، اما قول نمیدهم که در آن چیزی به عنوان انتخاب در زندگی شان اتفاق بیافتد. اما به آرامش میرسند و این تنها چیزی است که یک آدم میتواند آرزویش را کند. این خوشی ها و غصه های بیهوده همه بهانه هایی برای این است که رو به جلو حرکت کنیم.
باز هم میگویم، همان کماندار غمگینی هستم که در سنگر خودش، با پنج یا شش تیر آخر مانده است و لشکری از سیاهی و زشتی و مرگ به سویش می آید.
باید آرامش خودش را حفظ کند و تیرهایش را تا وقتی هستند به عنوان امید برای زندگی نگه دارد. فاصله رسیدن این لشکر سیاهی تا کماندار، هر چه باشد همان زندگی است. هر چقدر طولانی تر بهتر!
آنها برنده هستند، نه میدوند به سوی من، نه می ایستند! آهسته و سنگین می آیند. و وقتی رسیدند من باید تیرهایم را تمام کرده باشم. آخرین تیر، با آخرین نفس هایم باید پرتاب شوند. این یعنی زندگی و محافظت از امید.
میترسم تیرهای خوشی را عجولانه رها کنم! باید انتخاب خوب داشته باشم. چیزی بدتر از پشیمانی و ناامیدی نیست.
کمانداری که گلوی خودش را میبرد، حتما انتخاب های بدی داشته که این کار را میکند. او به دیوار ناامیدی و پشیمانی برخورد کرده است و راهی برای او باز نیست.
2019/03/01
وقتی بالهایمان قیچی شد
2019/02/27
سالِ اوغان گوز زدگی
داستان من ، داستان اوغانی هست که توی یک مهمانی بین هزاره هایی که پشت گپ میگردند، گوزش رفته بود. از شدت شرم از قریه و آبادی رفت و بیست سی سال در غربت زندگی کرد. بعد از سالها دوری به این فکر افتاد که اگر حالا برگردد، شاید همه یادشان رفته باشند. وقتی برگشته بود، با سر روی بسته، شنیده بود که دو نفر قصه میکنند که فلانی چه وقت فوت کرد؟ آن آدم دیگه میگه: به خیالم سه سال بعدِ سالِ اوغان گوز زدگی!
من هم بعد از خیلی مدت ها، خیلی مدت ها سکوت و سکوت و چت نکردن با کسی، یا شوخی ها و مستی های مثلاً جنسی! فکر میکردم همه یادشان رفته باشند. چون همین یک سال پیش کمتر، همانقدر که با بچه ها شوخی میکردم با دخترها هم شوخی میکردم. خود دخترها هم خیلی مشکلی نداشتند. شوخی میکردند و خودشان هم از این شوخی ها میکردند. بعدن فهمیدم اینطوری نیست، پشت سرم جور دیگه ای قضاوت میکنند و با هم در مورد من یک جوری خیلی بد حرف میزنند. مثلاً فلانی که یک هرزه است یا با همه هست و فلان!
خیلی غمگین شده بودم. چون من از این راه دور چطور میتوانم با همه باشم و اینکه یک دختر هم حتی سردی یا به قول خارجی ها شانه سرد نشان نداده بودند و خودشان شوخی میکردند، به نحوی گاهی من شروع کننده بودم یا آنها! چرند میگفتیم و لحظه ای خوش بودیم. گاهی وقت هم حتی به من مسج میدادند و ابراز احساسات میکردند. خیلی هم بد نبود. چون من هم گاهی ابراز احساسات میکردم.
اصلا دلم تنگ کابل و بامیان بود. دوست داشتم گپ بزنم، حالا در مورد هر چی!! خیلی وقت ها هم وقت صحبت میکردیم در مورد چیزهای ساده زندگی.
حالا بعد از مدت ها که با هیچکس شوخی و صحبت یا چت نکرده بودم، به عکس رفیق با شوخی نوشتم، لبکایت قند است. برگشت به شوخی یا جدی با یک صورتک غمگین نوشت، تو همیشه فکرت جنسی است. یا نگاهت جنسی است.
فهمیدم این کلمه همیشه از من پاک نمیشه فکر کنم. برای همین حس همان اوغان را داشتم و تاریخ ماندگار اوغان گوز زدگی! خیلی بد است که آدم توی دهان مردم بیافتد.
2019/02/26
وای از تنهایی
2019/02/20
بچه
آوردن بچه در این زمان، دیگه هیچ ربطی به نیاز بشر به بقا و نیاز بشر برای کار و تولید نداره!
الان هر آدمی که فرزند میاره فقط به خاطر مصروف نگه داشتن خودش و دنبال یک موجود دست آموز میگرده! موجود دست آموز.
که سالها هی بهش غذا بده و شاهد بزرگ شدن و یاد گرفتن و شیرین کاری هایش باشه!
ولی این خوش گذرانی ها و تفریح ها اصلا به نفع زمین نیست.
به نظر من، کسی که میتواند این علاقه به داشتن موجود دست آموز را تبدیل به یک تفریح دیگر بکند، بهتر است بکند.
2019/02/18
عشق چیز عجیبی است
2019/02/17
توف های سربالا
2019/02/16
توف به کونت! فهمیدی؟
وقتی این را با یک حالت تحقیر کننده و سرکوب کننده میگید، یک لحظه آرام به خودت و چند تای دیگه نگاه کنید. چند نفس عمیق بکشید و از خودتان بپرسید، واقعا چرا من به این آدم این نصیحت را میکنم؟ چرا من اصلا نصیحت میکنم؟ مگه این آدم ، آمده پرسیده، فلانی چه کار کنم؟ گیر ماندم! تو بگو چه کار کنم؟ من همان کار ره میکنم و شما میگید، پس خودت خواستی! برو زن بگیر!
ولی اینطور نیست. شما همینطوری به جای سلام، میگید برو زن بگیر! البته که قصد دارید مره به زیر بکشید. مثل بچه دایی که با خشم میگفت، برو زن بگیر!! چهل ساله شدی! برو زن بگیر! نمیدانم ولی از آن همه حماقت بچه دایی، به جای بچه دایی داشتم خجالت میکشیدم. یک حس خیلی بدی بود، فکر میکردم من دارم آن حماقت ره مرتکب میشوم.
زندگی برارت را دیدم. برارت آدم خیلی قوی و محکمی هست. واقعا میگم، آفرین اش! من در بین آن همه جنجال و مشغولیت های ذهنی و فلان باشم، دیوانه میشم. یک بچه که تربیتش از دست رفته! یک زن که خیلی دلگرمی بهم ندارند. یک ننه بابا که همیشه با زن مشکل دارند. یک خانواده که به سختی غذای خوردن ره در میارند.
خب برای مه اینها یک کابوس هست. بنا بر تجربه، میدانم که سکس هم مثل خوردن خوشمزه ترین غذای دنیاست که سه روز پشت سر هم بخوری ، برایت عادی میشه! منظورم اینه اگه غصه سکس مره میخوری که میگی برو زن بگیر!
خب توی فامیل، بچه با عرضه و کاری و خوبه و امید آینده و مرد، برارت که بچه دایی مه باشه، بود الان وسط باتلاق بند مانده، من که یک کشاد تنبلِ بی عقل و احمق بودم از نظر همه و همه به خاطر همین خصوصیاتم از من متنفر بودند، چطور میتوانم با یک زن خوشبخت شوم ، تازه اگه یک نفر فقط دو بار بگه، تو بدرد نمیخوری یا از این حرفها، دفعه سوم دیگه نمیگه، چون ازش طلاق گرفتم و نیستم که مره ببینه.
البته فقط تو این حرف ره نزدی، خیلی ها میگن، از شش هفت سال پیش شروع شده! میفهمی!؟ خیلی احمقانه است. ولی مردم, مجانی وقت شان ره روی نصیحت کردنِ من میگذارند.
فقط میدانم دست روی هر دختری بگذارم، ازدواج میکنم باهاش! ولی نمیتانم نگهش دارم. برای همین میترسم. البته نمیدانم که کلن ازدواج میکنم یا نه!
این آخری هم که ولم کرد، فکر میکرد من برایش خیلی لقمه بزرگی ام برای همین خیلی با من چت نمیکنه! میخواستم بگم، خر خدا!! من اصلا مالی نیستم، تو الکی مره بزرگ کردی و در آخر الکی ناامید شدی و رفتی با یکی دیگه!
ولی خیلی خوب شد که این کیس آخر به ازدواج نکشید. چون واقعاً دختری که توقع داره من خوشبختش کنم، من گزینه خوبی برایش نیستم.
خلاصه که چند وقت پیش ها غم حشر و سکس، خیلی اذیت میکرد، الان دیگه مدیریتش کردم. خیلی اذیت نمیکنه و دیگه شعله قدیم هم نمانده! از خیال اینکه اینجاها با دخترها لاس بزنم هم کاملآ بریده ام، چون با فارسی زبان ها اصلا نمیشه، با انگلیسی زبان ها هم ، انگلیسی بلد نیستم. یعنی فرهنگ شان برام خوشایند نیست.
این تخم سگ همیشه گریه مره در میاره
عجیب است خیلی...
یا اینکه شب به پدربزرگش که پدر من باشه، میگه باچَی (پسرم) " یک توضیح بدم، پدرم به کانیشکا از کوچیکی میگفت، باچَی!! و کانیشکا هم به پدرم میگفت باچَی!! حالا این دو تا همدیگره باچَی میگن، یعنی بچه ام! پسرم" خب!! شب رفته گفته باچَی! فردا صبح میتانی مره ببری مدرسه؟؟ پدرم گفته چرا؟ گفته چون دومامانی (مادربزرگ) صبح ها خیلی خسته است، باید بیشتر بخوابه! و شب هم از سر کار دیر میاد. یعنی این آدم موقعی که تنها میشه، به این مسائل فکر میکنه و میفهمه! صبح هم که با مادر بزرگ میره مدرسه، توی خیابان به مادرم کمک میکنه که از اینجا نیا و از اینجا بیا خوبتره!! ولی من هنوز فکر نمیکنم مادرم نیاز به کمک توی خیابان داشته باشه ، چون مادرم هنوز ، دختر جوان است.
یا اینکه دو بار سر زده می آید داخل اتاق من دارم یک برنامه ای را توی کامپیوتر نگاه میکنم، بدون اینکه ناراحت شده باشم یا نشان داده باشم که برنامه را قطع کردم به خاطر کانیشکا، می آید و میگه: یک زحمتی دارم، البته که مزاحم میشم همیشه!!
یک لحظه دلم یک جوری میشه که نه بغض است، نه غصه ولی میدانم یک خوشی قاطی با بغض است. انگار لیاقت این حرف را نداشته باشم، میگم، نه دایی ! مزاحم نیستی! حرفت را بگو، میگه یک کتاب ره میخوانم و ویدیو میگیرم، یک کمی ایدیت ویدیو برایم بکن.
2019/02/14
وقتی ناخن هایش را روی آهن میکشید
معلم امروز، به جای معلم اصلی ما آمده برای یک روز!
باید به این چهل شاگرد، هر نفری یک کتاب و یک پرسشنامه میداد. از همان شاگرد اول شروع شد.
هر شاگرد که می آمد، کتاب را بر میداشت و معلم میگفت، شماره کتاب ره به من بگو!
من نزدیک ترین میز به این اتفاق بودم.
شاگرد دنبال شماره میگشت، معلم میگفت چه میکنی؟ شاگرد استرس میگرفت و زیر و بالا و چپ و راست کتاب را نگاه میکرد. معلم صدایش را بلند میکرد، In front بعد شاگردان جلوی کتاب را پیدا نمیتوانستند. بعد از یک جنجال شاگرد کتاب را میگرفت و میرفت و بعد معلم جیغ میزد، چرا پرسشنامه را بر نداشتی؟
و این اتفاق به طور صعودی که وخیم تر میشد، برای همه شاگردها اتفاق افتاد.
چون کلاس آدمهای بزرگسال و زن و مردهای کلان است، کسی توجه نمیکرد که این غالمغال برای چی است و برای همین برای همه شاگردان این اتفاق افتاد.
دلم میخواست همان ده نفر اول بروم پای تخته و یک کتاب را بگیرم و یک پرسشنامه و بلند بگم، همه گوش کنید!!
وقتی نام تان را خواند و آمدید اینجا، اول کتاب را بگیرید و شماره دقیقا این قسمت کتاب هست. و حتما یک پرسشنامه بردارید.
تمام.
2019/02/13
شاه عوض گوش میکنم
2019/02/12
گاهی خیلی....
گاهی خیلی دوست دارم، وقتی یک نفر یک نظری میده، برگردم و سر تا پایش را نجس کنم.
مثلاً یادم هست، یک آهنگ را خوش داشتم و یک عکس از یک دختر فیلم که هزاره هم هست از اینترنت گرفتم و گذاشتم در بک گراند آهنگ!
یکی از دوستان گفت، نکن این کارها ره؟ دختر مردم! برو زن بگیر!
میخواستم مادر خواهرش ره فحش بدم. خب من خیلی عصبانی شدم ولی مطمئن نبودم چیزی که گفته بود ارزش اینقدر عصبانیت را داشت یا نه!؟ دلم میخواست بگویم، مرتیکه خر! فقط یک بار در تمام این مدت که آشنا هستیم یادم بیاور که روی کارهای هنری مزخرف تو یک نظری داده باشم! ولی من به تو میتوانم دقیق تمام آن تاریخ هایی که آمدی و دهانت ره باز کردی و نظر دادی ره بگم. چرا واقعاً؟ بیکار هستید؟
معمولا میگن شوخی کردم، چرا داغ کردی؟ خب این چه جور شوخی است؟ مثلاً یک آدمی که پنج سال پیش ، چشمهایش ره از دست داده ره میگی، هوی کور!!!؟ خوبه که ما چشم داریم تو نداری!؟
دلایلی کاملآ موجه بوده که من زن نگرفتم، راستش وقتی زندگی شما ره دیدم، فهمیدم نباید زن بگیرم. نکنه شما این گپ ره اینقدر میگین که مره داخل آن باتلاق خودتان بکشید؟ نکنه شما در آن باتلاق احساس تنهایی میکنید؟! بعدش تو چرا از آبروی این دختر که هیچ رگ و ریشه ای با هم ندارید، داری دفاع میکنی!؟ قبل اینکه آن دختر از تو کمک بخواهد! بعدش من این عکس را از گوگل گرفتم. بعدش این دختر بازیگر، با آن لباس های هزارگی نقش یک مدل را در آن عکس ایفا کرده و انگار دوست داشته است چهره قشنگ تا حد ممکن پخش شود.
حالا این بار هم ، دفعه اولت نیست. اینکه صبح بیدار میشی به دیگران فکر میکنی به جای اینکه به خودت و زندگی ات فکر کنی واقعا مسخره است. بدون هیچکسی به تو دستمزدی داده باشند، داری انرژی و خلاقیتت ره روی تحلیل شخصیتی و رفتاری و زندگی دیگران میگذاری که نصف همین انرژی برای خودت که یک نفر هستی، یعنی هر روز توسعه در رفتار و اخلاق و خلاقیت ذهنی ات! مثلاً گفته بودی فلانی که با هر دختری هست و فلان و فلان! خب مرتیکه دخترهایی که با او هستند، از این موضوع با خبرند که فلانی با دخترهای دیگه هم هستند. در حقیقت آن دخترها هستند که سعی میکنند این بچه را بقاپند و به این پسر چیزهای خوب پیشکش میکنند. پسر هم نه وابسته است و نه عاشق! چه بهتر از اینکه دارد لذتش را میبرد، مطمئنا وقتی مثل تو ازدواج کرد، تو و امثال تو نیاز نیست که زحمت بکشند، همسر خود این پسر، اصلا نمیگذارد این پسر با نیم دختر هم حرف بزند چه برسد به دوستی! از طرفی وقتی در مورد آن پسر که فلان است و فلان حرف میزنی! و با در نظر داشت اینکه با آن پسر به اندازه ای که با من دوست هستی و صمیمی هستی، با او هم دوست و صمیمی هستی! پس یک سری حرفهایی هم در مورد من به دیگران میگی! من بیشتر اینکه به این فکر کنم که آن پسر با دخترها فلان ، بیشتر کنجکاو میشوم، چه حرفهایی در مورد من میگی!!؟؟

