2019/04/02

شناخت من از خودم

من هر چی باشم یا نباشم فقط میدانم که فیک نیستم. کپی نیستم.اصل استم. اصل

2019/03/27

هر طرف که پول باشد، همه چیز به همانطرف میرود

تا حالا از خودتان پرسیده اید چرا در اسکار و گلدن گلوب و فلان و فلان! فیلم های اروپایی و آمریکایی و هالیوودی که ممکنه حکایت یک سبک زندگی ساده و تقریبا خوش باشد با یک فضای آرام و کوچه های سبز و زندگی که در جریان است، نامزدِ این جوایز شوند؟ من نمیدانم این نوع سبک فیلمها از افغانستان و ایران و هند و کشورهای آمریکای جنوبی و آفریقا تا به حال در این گونه جشنواره ها نامزده شده اند یا نه؟  ولی میدانم آنهایی که نامزد شدند و یا جایزه گرفتند، فیلم هایی بودند با ژانرهای دارامای سیاه در یک فضای خیلی غمگین و وحشت زده و افسارگسیخته! و حتی شاید هم این چیزی که من میگویم درست نباشد. ولی چرا هیچ فیلم سازی از کشورهایی که گفتم به این فکر نمیکنند که میتوانند با یک فیلم در یک فضای تقریبا شبیه فضای آمریکا و اروپا فیلم بسازند در کشورشان! نمیگویم دقیقا همان میزانسن ها و همان سکانس ها و اینها! منظورم این است، این فضایی که فعلا معرفی میشود هم اینطور نیست. مثلا شاید یک اروپایی و آمریکایی دوست داشته باشد وقتی خیلی از زندگی سیر آمده است، برود و یک فیلم از افغانستان یا ایران نگاه کند و به خودش بگوید، خدا را شکر که اینجا هستیم. 
مثلا ممکن است سکانس اینکه یک سری زن ها به کودکانشان تریاک میدهند تا بخوابند و اینها بتوانند کار کنند، حقیقت داشته باشد ولی در مقابل بسیاری از چیزهای دیگه ای که هست، مثل مادری که برای کودکش و آینده کودکش هر کاری میکند، در عین بیسوادی با ذوق به کورسهای آموزشی میرود تا بیشتر در مورد تربیت کودکش بداند. این گونه مادرها هم بسیار زیاد است، خیلی زیاد تر از مادرانی که به کودکان شان تریاک میدهند. اما موضوع این است که یک اروپایی وآمریکایی است که به نگاه کردن فیلم پول میدهد نه یک افغانی یا ایرانی! پس هر جای که پول است همانجا هم میگوید و تقاضا میکند، نوع فیلم و نوع سکانس و فیلمنامه ره! 
ما یک سری فیلمهایی داریم که برای مردم خودمان میسازیم که تقریبا چیزی هست که از سر خودمان میگذرد و دوست داریم به مردم خودمان بگوییم و امیدواریم که مردم ما هم خوششان بیاید. اما یک سری فیلم هایی است که فیلمسازهای ما شب و روز فکر میکنند تا چیزی بسازند که در اروپا و آمریکا و استرالیا کسب در آمد کند و مخاطب دلار دار جذب کند. 
مثلا شما هیچ وقت هیچ وقت، نمیتوانی جایزه ای بگیری یا نامزد در یک جشنواره معتبر خارجی شوی که فیلمت در مورد این باشد که یک ربات از فضا به شکل آدم مثلا در کوهستان بین مردم بومی افغانستان فرستاده شده برای یک ماموریت! هر چقدر هم فیلمنامه ات قوی باشه! چون این جشنواره ها به دست آدمهایی ساخته شده است که خودشان دارند نان میخورند و این نان برای خودشان کافی نیست و این موضوع اصلا جالب نیست که شما یک نوع ژانر برند ره از آنها بخواهید بگیرید، بعدشم اصلا ممکن نیست تو بتوانی بگیری با این همه تفاوت سطح تکنولوژی ! پس آسان ترین کار فیلمسازهای ما این است که وارد فیکشن های شوند با گرایش مستند! در یک فضای آنارشیست که مردم در حال خوردن همدیگر هستند. 

2019/03/25

برگ های این درخت زندگی

وقتی دوستانت را یکی یکی از دست میدهی، اگر خودت در این از دست دادن ها مقصر نباشی، شاید کمی سخت باشد ولی وقتی تو مقصر باشی ، نه آن هم در یک مورد، بلکه چند مورد! واقعا زجر آور است.
آدم دلش می‌ترکد. یک رفیق را که خیلی مرا دوست داشت را کاری کردم که حالش از من بهم میخوره.
حالا همه وجودم را غم گرفته.

2019/03/22

بهترین سالهای زندگی ام

من همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام، کودکی ام بود. بعد یک عالمه حرف پشت سر هم میچیندم، این سالهای اخیر هم همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام وقتی بود که بیست و یک ساله بودم و تمام هزارستان ره گشتم و هر ماه یک دستمزد خیلی خوب میگرفتم و همش توی کوه ها و بیابان ها راه میرفتم و با مردم روستاها حرف میزدم. هر بار که یادم می آید واقعا خاطره اش تمام وجودم را شاد میکند. اما خوب یادم هست که همان سالها یک اندوه خیلی بزرگ همیشه توی قلبم بود که فشارم می داد و همیشه از اینکه اینقدر زیاد توی هزارستان راه میروم خیلی خوشحال نبودم. 
در این شب و روزها هر چقدر که خوب فکر میکنم، میبینم بهترین سالهای زندگی من شاید همین دو سالی بود که در کانادا بودم. در این دو سال آنقدر وقت داشتم، آنقدر همه چیز جفت و جور بود برای اینکه بیشتر خودم را بشناسم و بدنم را بشناسم و از خودم بیشتر آگاهی پیدا کنم. بله که شب های خیلی غمگینی را داشتم ولی تا به حال یادم نمی آید که اینقدر خودم را شناخته باشم. 
در این دو سال هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم، هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم. امشب هم که مینویسم فکر کنم دوباره افتاده ام در دوره درست کردن خرابکاری، همین دو هفته پیش یا سه هفته پیش را خراب کردم. مدرسه و کلاس انگلیسی را باز از دست دادم. هر بار که هر چیزی برایم مهم شد، برایش غصه خوردم و استرس دیدم و مضطرب شدم. الان به خودم میگویم ، چه اهمیتی دارد که خراب میکنم، من خودم میدانم، همان صبحی که قرار است بیدار شوم و بروم مدرسه و واقعا نمیتوانم و هر چقدر به خودم فشار می آورم نمیتوانم بلند شوم و باید بخوابم، این منم! این منم و بدنم همینطور است. 
این روحیه حساس من نیاز به تمرین دارد و تمرین همیشه زمان میبرد تا درست شود. وقتی یک شب تمام وجودم را خواب گرفته و یک دفعه ای بر اساس اتفاقی و سر و صدایی یا هرچی خوابم نمیگذارند و هر چقدر تلاش میکنم تا بخوابم و نمیشود و ساعت دو میخوابم، فردایش حتما کلاس نمیروم وقتی کلاس نرفتم ناراحت میشوم و میخوابم تا ساعت دوازده ظهر! خب! آن شب دیگه نمیتوانم یازده شب بخوابم و باز هم ساعت دو شب خوابم میبرد و باز فردایش کلاس را از دست میدهم! اینقدر این خرابکاری ادامه پیدا میکند تا خودش خود به خود متوقف شود و من خیلی روی این موضوع اراده ای ندارم. یعنی میتوانم بیدار بنشینم و زود بیدار شوم ولی راستش میترسم. از یک جور سر دردی ها، از یک جور بی انرژی بودن و کمر درد شدن، دردهای عصبی بدنم که از بی خوابی شروع میشود، از یک جور حمله های عصبی که سراغم می آید. خلاصه که مسخره است. من همینم باید این را قبول کنم به جای اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم. من خودم را با کی مقایسه کنم با یک سفید پوست اینجا؟ مگر سفید پوست وقتی کوچیک بوده، آدم تکه تکه دیده؟ مگر آدم روی دار دیده؟ مگر گرسنگی کشیده؟ مگر از ترس اینکه سربازها خانواده اش را دیپورت نکنند، قلبش توی ده سالگی به دهانش آمده؟ خب من تجربیاتم فرق میکند. حتی اگر با یک جوان افغانی مقایسه کنم، مگر آن جوان افغانی ده سال تجربه افسردگی شدید داشته؟  خب من فرق میکنم. نمیخوام برای خودم توجیه بیاورم ولی موضوع این است که همان جوان افغانی یا همان جوان سفید پوست که اینجا بزرگ شده، یک سری نقاط قوتی دارند و یک سری نقاط ضعفی! قرار نیست که ما مقایسه کنیم. 
خلاصه که این دو سال اخیر جالب بود. تا به حال اینقدر به اندازه این دو سال با خودم زندگی نکرده بودم. با روح خودم. 

کاش میشد با یک روانشناس خوب حرف میزدم

واقعا به یک روانشناس نیاز دارم، به کسی که بهش قول بدم و اگر اشتباه کردم، سرکوفتم نزنه! هی نگوید که برو بابا با این قول هایت، مسخره بازی در نیار! من تا جایی که یادم هست مثل خواهرزاده ام حساس و دل نازک بوده ام، اما دل نازک خواهرزاده بین پنبه است و دل من بین شیشه های خورد شده و سنگ و آهن و میخ بود. واقعا باید با یک روانشناس صبحت کنم. 
باید هر چیزی که توی دلم هست را تعریف کنم و باید به یک سطحی از زندگی عادی و نرمال برسم. خسته شدم واقعا از اینکه همیشه نمیتوانم. از اینکه دچار سرکوفت نشوم نمیتوانم حتی با کسی در ارتباط باشم. یک دوست دارم توی تورنتو که آن را هم همیشه در یک فاصله ی مشخص قرار میدهم یعنی سعی میکنم خیلی صمیمی نشویم. این دوستم راحت میتواند خیلی چیزها به رفیقهای دیگه اش بگوید ولی من طوری رفتار کرده ام که نه من به او چیزی سخت و محکم میگویم و نه او به من! هیچ نصیحتی همدیگر را نمیکنیم و اگر چیزی میگوییم، باید طرف مقابل درخواست کرده باشد که نظرت چی هست؟ 
دلم میخواهد بروم روی همان صندلی های روانشناس ها که توی فیلم ها هست دراز بکشم و تمام زندگی ام را مو به مو بگویم و روانشناس هم از این که چقدر حرف نگفته داشتم و این همه سال توی دلم نگه داشتم متعجب شود و بگوید، واقعا حق داری که اینطوری باشی! 
من نمیتوانم یعنی بعد از این همه سال تازه متوجه شدم که نمیتوانم روی یک برنامه روتین پای بند باشم. شاید فقط بتوانم دو هفته یک برنامه را دنبال کنم بعدش شروع میکنم به دیر رفتن و خراب کردن و نرفتن و تعطیل کردن و اینها! همیشه همین بوده! 
خودم دلایلش را خوب میدانم ولی موضوع این است وقتی میخواهم شروع کنم به تغییر آوردن خیلی هم خوب پیش میروم ولی خیلی سریع خودم خرابش میکنم، یعنی وسط های راه همان یک ماه اول بی انگیزه میشوم و احساس میکنم دارم الکی تلاش میکنم! تنها چیزی که کمی رویش پای بند ماندم البته نه پای بند، نسبت به کارهای دیگه ام بهتر است، همین باشگاه هست. یک هفته دو هفته منظم میرم، هفته سوم کمی نمیروم و ول میکنم ولی باز هفته بعدش میرم! یعنی نرفتن هایم از رفتن هایم کمتر است. ولی خب اگر این باشگاه رفتن ره با یکی از رفیقها در میان بگذارم، حتما سریع میگه، برو بابا ! این هم شد باشگاه رفتن؟ معمولا هیچ کار تیمی را قبول نمیکنم. مگر اینکه مجبور باشم. همیشه فکر میکنم هنوز وقت مانده! هنوز وقت دارم، ولی دقیقه نود استرس میگیره! هر چقدر هم که خلاق باشم و فلان، ولی وقت کافی ندارم برای اینکه یک کار را خوب تحویل بدهم. و بعد اینکه کار خراب وضعیف را تحویل دادم، توی ذهن خودم، خودم را سرکوب میکنم که تو با این استعداد؟! یعنی واقعا همینقدر!؟  و خدا نکنه یک موقعی توی کاری ، امتیاز خوب بگیرم، یا کار را خیلی خوب تحویل بدم، خیلی سریع فکر میکنم بسه دیگه! خیلی سریع اشباع میشم و فکر میکنم کار خودم را کردم و بعدش شروع میکنم به خرابکاری! راستش خیلی وقته که انگیزه هایی مثل پول داشتن و شهرت داشتن و قدرت داشتن و اینها را ندارم، یعنی فکر میکنم از همان اول نداشتم.
واقعا زندگی خیلی سخت میشود وقتی نخواهی پوز کسی را به خاک بمالی، وقتی میدانی که پول شانسی پیدا نمیشه باید یک جایت را برایش پاره کنی و تو نخواهی برای پول خودت را پاره کنی برای آینده مثلا بهتر نامعلوم، وقتی نخواهی قدرتمند باشی تا کسی را به خاک سیاه بنشانی، وقتی نمیخواهی یک خانه خیلی لوکس داشته باشی تا آنهایی که ندارند از خوشکلی خانه ات آتیش بگیرند، همه اینها را نخواهی ولی یک چیزی آخرهای دلت و مغزت هنوز تربیت نشده باشه و توی مغزت یکی همش بگه، تو داری خودت ره گول میزنی، تو فقط یک تنبل مزخرف استی که نمیخواهی جانت را خار کنی! بعد هی اذیت شوی و هی دلت بخواهد به مردمی که تو را قضاوت میکنند بگویی، لعنتی ها من اگه بخواهم، خیلی سریع تر از شما پولدار میشم. بعد اونا یک پوزخند بزنند و بگن، برو کم گوه بخور! اگه میتانی چرا پولدار نمیشی، همه میگن، تو یک بار پولدار شو، بعدش همه پولهایت را ببخش به مردم فقیر!! خلاصه که حرف زدن زیاد هم خودش یک مرض است.
دیروز نه پریروز، اولین روزهای سال نو بود و بهار شد. گاهی فکر میکنم به خودم قول بدم، از این سال به بعد دیگه نگاه کن! ولی از این کار حالم بهم میخوره چون من هر بار قول بدم، خودم خرابش میکنم، بدون قول و الکی اگه دلم بخواد، میشه! مثلا اصلا قول ندم و نگم از امروز فلان، همینطوری الکی هر روز میرم باشگاه، همین که یک هدف مشخص کنم، سریع چیزی توی معزم شروع میکنه به خراب کردن! میگه خب که چی؟ هی آن تصویر که میخوام توی ذهنم واقعی میشه که فکر میکنم ارزشش را نداره! خلاصه خیلی بی انگیزه شدم. مثلا همینطوری الکی یک دفعه ای نمیخوام سیگار بکشم و دیگه نمیخرم تا خیلی دیر، شاید حتی چند ماه یا یک سال! بدون هیچ قول و هیچ تعهدی! همینطوری نمیکشم! بعضی شب ها هی مغزم منفجر میشه و میخوام یک سیگار حداقل بکشم ولی بدون اینکه حتی بهش فکر کنم، نمیخرم و نمیکشم، هرچقدر هم بدنم بخواد سیگار بکشه!
خلاصه من که نفهمیدم چی شده! یک وقتی پدرم گفته بود، من که پسرم را نشناختم! البته من احساس میکردم این حرف را با مخلوطی از افتخار و سرزنش میگفت، که افتخارش بیشتر بود. حالاها خودم دارم به این نتیجه میرسم که خودم را نمیشناسم. و دارم خیلی اذیت میشوم.
اگه راهی بود که خوب میشد. 

2019/03/06

بلند پریدن زیاد، خشتک آدم ره پاره میکند

از وقتی یادم هست، خیلی ها به من میگفتند تو خیلی باهوشی! از معدل بیست من از بیست نمره که همیشه اینطور بود تقریبا، البته سالهای راهنمایی شروع شد به خراب شدن و خیلی جاهای زندگی که خودم را به عنوان یک آدم باهوش و زرنگ معرفی کرده بودم. گاهی هم واقعا باورم شده بود یک گوه خاص هستم که فعلا فکر نمیکنم که فرقی با آدمهای دیگه داشته باشم به جز چند چیز کوچک که همه با همه فرق میکنند. ولی اساسات همان اساسات است. خب زرنگی و هوشیاری واقعا چی هست؟ و چرا باید بهش افتخار باید کرد؟ به نظر من احمقانه است کسی به تیزهوشی یا باهوشی اش افتخار کند. تیزهوشی از چند چیز ناشی میشه و عواملش ره الان میگم. اول اینکه ممکن است به ارث رسیده باشد و ژنیتیکی باشد. دوم اینکه میتواند به خاطر تربیت باشد که از کودکی خانواده، فرزند را در معرض تجارب مختلف قرار داده و به او فرصت آزمایش و مشاهده و تحقیق و بررسی و اینها داده، سوم به غذا ربط خیلی مهمی دارد، چهارم به دغدغه هایی که یک آدم میتواند از کودکی تا جوانی میتواند داشته باشد. پنجم ربط کاملی به شرایط فرهنگی جامعه داردو  
این پنج عاملی که گفتم، هیچ کدام به انتخاب یک آدم ربطی ندارد، مثلا یک کودک تا جوانی نمیتواند بگوید خب، من میخواهم تیزهوش بار بیایم و باید به بقیه بفهمانم که از دو سالگی تا هجده سالگی باید اینطوری شود و آنطوری شود. 
چیزهایی که هیچ خردسال و کودک و نوجوانی در آن هیچ سهمی ندارند. مثلا یک نفر کمی ذهن عجیبی دارد و نمیتواند سریع یاد بگیرد، وقتی خوب تحقیق میکنی، میبینی یا حاصل ازدواج فامیلی بوده، یا از کودکی یک غذای خوب نخورده یا وقتی که میخواسته طاقچه های هوشش مثل یک کتابخانه رشد کند، کسی درست با او حرف نزده، کسی او را اجازه تحقیق و مشاهده و آزمایش نداده و تجربه های کمتری داشته! یا مثلا کسی نبوده که او را از بعضی انحرافات رفتاری منع کند و بهش راه درست ره مشخص کنه و به جای چیزهای بدردنخور، چیزهای خوب داخل مغزش وارد کنه! مثلا کودکانی را دیدم که از کودکی تا جوانی از صبح تا شب فقط یک کار را کردند و یک سری آدمهای مشخصی را دیدند. 

حالا که دارم سعی میکنم انگلیسی یاد بگیرم، چند تا تجربه خودم را در قسمت یادگیری میگویم. برای یادگیری چیزی، صدها روش مختلف وجود داره که میشه ازشان استفاده کرد آدمها کارها ره به طریقی که دوست دارند انجام میدهند و سعی میکنند نتیجه همان چیزی باشد که باید باشد. اما در این زمان مثل قدیم نیست. همه چیز به دست طراحان و متخصصان افتاده است و هر کاری برای خودش متخصص ها و طراحانی دارند که عمرشان را صرف پیدا کردن، بهترین راه، آسان ترین راه، سریع ترین راه و بی خطرترین راه میکنند. مثلا اگر یک آدمی میگه، یاد گرفتن زبان انگلیسی از دو سال تا چهار سال وقت میگیره یعنی در حدی که بتوانی بفهمی و در حد معمولی بنویسی و صحبت کنی در حدی که بتوانی با آن انگلیسی شغلی را بگیری که دوست داری! یعنی شما باید این زمان را بگذرانید. و آنها میدانند این سیستم ها طوری طراحی شده است که راه میانبری برایشان نیست و آنها میدانند تکرار کردن یک کلمه چند بار به حافظه دراز مدت شما میرود، آنها میدانند نوشتن چند بار میتواند املای شما را قوی کند، بنابراین آنها میدانند یک سطح انگلیسی چقدر طول خواهد کشید و هیچ راه فراری نیست. شما آدمهایی را شاید ببینید که یک زبان را در یک سال خیلی خوب یاد گرفته اند. ولی تا جایی که من تحقیق کردن آنها روزانه به طور خیلی درست و صحیح، شش تا هفت ساعت وقت گذاشته اند. من حتی نمیتوانم تصور این موضوع را بکنم، هفت یا هشت ساعت به طور واقعی و جدی! 
ما به آنها میگوییم آنها خیلی نابغه اند، راستش آنها چیزهایی دارند که باز هم برمیگردد به همان عواملی که گفتم که میتوانند این همه ساعت را برای خواندن و مطالعه بگذارند و از خیلی چیزهای زندگی شان بزنند و روی یک هدف متمرکز شوند ولی چیزی که اینجا هست این است که، آنها آدمهای عادی نیستند. آنهایی که عادی نیستند هم ممکنه بیمار باشند. یعنی احتمال داره! 
مثلا خودم هیچ وقت دوست ندارم از یک بیماری روحی مثلا انزوا طلبی رنج ببرم که بر اثر آن در طول ده سال یک کتابخانه غول را تمام کرده باشم. من چیزی که هستم را باید مدیریت کنم. نیازی به مقایسه نیست. 

وقتی واقعا چسبیدم به انگلیسی دو سال پیش بود. یک سالش را هم به خاطر اینکه داشت حالم از این انگلیسی خواندن و این مهاجرت بهم میخورد از دست دادم. البته من از پانزده سال پیش، به یاد گرفتن انگلیسی فکر میکردم، آن زمان یکی از افتخارات بزرگ خاندانی ما بود. مثل موتروانی ، رانندگی! 
من هیچ وقت کلاس انگلیسی نرفته بودم به طور منظم! ولی الان یک سال کمتر میشه که سعی میکنم کلاس بروم وبدون توقف ادامه بدم. انگلیسی ام خوبتر شده ولی آن اعتماد به نفس که بگم، انگلیسی ام فعلا بهتر شده، وجود ندارد. 
چیزی که میخواستم این بود که فرزندتان را دچار دو شخصیت نکنید، پدرم مره هیچ وقت آدم باهوشی نمیدانست در صورتی که مادرم و خیلی از آدمها این را میگفتند. پدرم شاید به زبان میگفت، ولی از تحسین کردن واقعی من، شرم میشد. برای همین من همیشه فکر میکردم ، من گوه خاصی هستم ولی آن قدرت و آن اعتماد به نفس که واقعا این گوه خاص بودن را بهش بال و پر بدم را نداشتم. برای همین میشد که همه جا به جای اینکه یک گوه خاص باشم، یک گوه خالی میشدم. از ضعیف ترین ها ضعیف تر! 

مشکل دومم قانون گریزی من بود، از هر جایی که بند بمانم، از هر جایی که قانونی باشد، از هر جایی که بفهمم یک عده دارند به یک طرف حرکت میکنند، سریع گاردهایم باز میشوند و حالم بد میشود. 

خب من با یک عالمه مشکلات مخصوص خودم دست و پنجه نرم میکنم که مطمئنم دیگران مشکلات مخصوص خودشان را دارند. همه شبیه هم نیستند. من ده سال، هرشب آرزو میکردم با آبرو بمیرم! و همیشه فکر میکردم قراره به زودی بمیرم! مطمئناَ وضعیت من با یک آدمی که این تجربه را نداشته فرق داره! پس جایی برای مقایسه نیست. 

پس هر چیزی که یاد میگیرید، نیاز به گذاشتن زمان دارد و هیچ وقت فکر نکنید از بقیه باهوش تر هستید، فقط روزانه همانقدر وقت بگذارید که فکر میکنید کاملا روی یک چیزی مسلط شدید، و سعی کنید بعد انتخاب یک سیستم آموزشی خوب، ازش به طور کامل پیروی کنید و وقت بگذارید. حتما وقت بگذارید. 

2019/03/05

فاک به کارهای بزرگ

باور دارم کارهای بزرگ هیچ وقت یک دفعه ای انجام نمیشه! و هر کسی ، دیگری را قضاوت میکند که چه باید بکند و چه باید نکند، یک احمق کثیف است. به این فکر نکن و به آن فکر نکن نداریم. این حرفها همه چرند است.
مردم در مورد خودشان و خانواده شان حرف نمیزنند چون میترسند نقطه ضعف به دیگران میدهند. ولی من نمیترسم. چون میدانم مردم خیلی مصروف هستند و وقت ندارند برای مردم نقشه بکشند و از نابود شدن شان لذت ببرند البته به جز بعضی از آدمها که این کار را میکنند. ولی این روزگار مره آنطور بار آورده که برای آن بعضی ها همیشه یک چیزی در آستین داشتم. 
من برعکس دیگران فکر میکنم، کارهای بزرگ در واقع کارهای کوچیکی هستند. کسی که این کارهای بزرگ را انجام میدهند، به آن کارها به عنوان کارهای بزرگ نگاه نمیکند. اگر اینطور میبود، آدمها یک جایی متوقف میشدند در قسمت به دست آوردن قدرت و پول و شهرت و هر چی! مثلا شاید در همین مرحله از زمان برایم داشتن یک آپارتمان مستقل خیلی کار بزرگی باشد، اما همین چند سال پیش، کرایه یک ساله یک خانه را داده بودم و یک رستوران داشتم که توی یک باغ سیب بود که بیشتر از چهل تا درخت داشت. آدمهای سرشناسی که رفیق هایم بودند صدالبته بعضی هایشان هم دشمنان من بودند. اما یادم می آید، یک مرحله از زمان بزرگترین کار زندگی ام این بود که روزی یک دانه کت بدوزم که دستمزدش میشد، هزار و پانصد تومن که میشد با آن یک کیلو گوشت خرید. آن وقت ها برایم خیلی بود. مردم در سطح من خیلی گوشت نمیخوردند. و در دوره ای از زمان هم یادم هست که بزرگترین کارم خرید یک نان خشک بود که از گرسنگی نمیرم. یک بار بزرگترین کارم این بود که موتروانی را یاد بگیرم و افتخار خیلی بزرگی بود مثلا! یک بار دیگر این بود که دانشگاه بروم و تمامش کنم. تمامش کردم ولی از آن دانشگاه بی معنی متنفر بودم وقتی هیچ علمی به کسی یاد نمیداد. برای همین مدرکش را نگرفتم. 
من در زندگی ام کارهای خیلی زیادی کردم که خیلی خودم ندیدمشان، برایم مهم نیست دیگران ندیده باشند چون توقعی از کسی ندارم . پدرم هر چقدر که فرهنگ حرف زدن توی خانواده را به سر دار سکوت کشید، چیزی که از پدرش یاد گرفته بود، من وقتی کمی بزرگتر شدم، این فرهنگ را زندگی بخشیدم. اینقدر دلقک بودم و اینقدر خنداندم و اینقدر تحقیر شدم ، اما بعد از من خیلی ها توانستند حرف بزنند و نظر بدهند. پدرم گناهی نداشت. یک آدم بیسواد زحمت کش که نسل سوم یا چهارم قتل عام شدگان بوده که به خاطر نجات خودش فرار کرده به ایران ! کشوری که وضعیت فرهنگی شان از ما بدتر بود.از ما که گله ای نبود. سالها و نسل ها خون مان را ریخته بودند به جز ترس و اطاعت چیزی دیگری یاد نگرفته بودیم. 
امروز پدر اخبار نگاه میکرد، مهمان و کارشناس سیاسی یک موضوع را به سه کلمه پشت سرهم میگفت، باخودم گفتم، سه کلمه یک معنا را پشت سرهم تکرار میکنه! پدرم سریع گارد گرفت و گفت: خوبه دیگه! همین ها هستند که مبارزه میکنند با طالبان و داعش! ما چی هستیم؟ خوبه که آنها همینقدر تلاش میکنند. ما چی؟ حتی نمیتوانیم خودمان را حفظ کنیم. وقتی میگه، نمیتوانیم خودمان را حفظ کنیم، برای اینکه سالها با این آدم زندگی کردم میدانم منظورش چیه! 
بابا این جمله را هیچ وقت برای مثلا دزد شدن یا قاتل شدن بچه هایش استفاده نمیکنه! معمولا وقتی اگر احساس کنه، بچه هایش ممکنه کسانی را بگایند یا گاییده شوند! این جمله را استفاده میکنه. مثلا میگه، همشری ها فلان جا خودشان را حفظ نکرده اند. 
ولی خوب این حرفهایی که میزنم همه چرنده! چیزی که چرند نیست این است که این آدم یکی از مخالفان سرسخت وحشتناک بود و با عصبانیت و قهر و دعوا همیشه شب را بر ما تلخ میکرد، او مخالف فعالیت های سیاسی مادرم بود. هیچ وقت نگفت، به تو افتخار میکنم که داری مبارزه میکنی! اما حالا برای این زن کارشناس سیاسی این افتخار ره میکنه! 
اما چطور انکار کنم که این آدم تمام عمر برای خودش و خانواده اش کار کرد.میتوانست خیلی بدتر از این باشد. 
شاید هیچوقت اعتماد به نفس را در من بوجود نیاورد و همان ذره هایی که طبیعت به من داده بود را هم از من گرفت اما همیشه مرا میگفت، جان بابا!! و بعدش میگفت، تو بی عقلی!! 
جان بابا!! تو هنوز بی عقلی!!
حداقل جان بابا که میگفت. 
این جمله ای را که میگم را تا حالا اینطوری نگفته ولی خلاصه تمامش را در همین چند جمله میتوانم بگویم. 
بچم! تو میتوانی این را درست کنی، اما دست نزن! خرابش میکنی! 
تو میتوانی این کار را انجام بدهی ولی دست بهش نزن!

خلاصه که کارهای بزرگ مثل هزاران خشت کوچیکی میمانند که روی پایه های خیلی بزرگ گذاشته میشوند. میخواهم بگویم این کارهای کوچک به نظر همه مردم، همان ستون های بزرگ هستند که هیچ وقت کسی آن ها را نخواهند دید. مردم به کاشی کاری ها و نقش ها و لعاب ها نگاه میکنند ولی چیزی که میمانند، پایه ها و ستون ها هستند که میمانند. 

2019/03/03

یک اسیر آزاد

بچه هایتان را طوری اسیر کنید که تا آخر عمر متوجه اسارت خود نشوند و همیشه احساس کنند، انسان های آزادی بودند. اینطور فقط می‌شود به آنها آرامش را بخشید، اما قول نمیدهم که در آن چیزی به عنوان انتخاب در زندگی شان اتفاق بیافتد. اما به آرامش می‌رسند و این تنها چیزی است که یک آدم می‌تواند آرزویش را کند. این خوشی ها و غصه های بیهوده‌ همه بهانه هایی برای این است که رو به جلو حرکت کنیم.
باز هم میگویم، همان کماندار غمگینی هستم که در سنگر خودش، با پنج یا شش تیر آخر مانده است و لشکری از سیاهی و زشتی و مرگ به سویش می آید.
باید آرامش خودش را حفظ کند و تیرهایش را تا وقتی هستند به عنوان امید برای زندگی نگه دارد. فاصله رسیدن این لشکر سیاهی تا کماندار، هر چه باشد همان زندگی است. هر چقدر طولانی تر بهتر!
آنها برنده هستند، نه می‌دوند به سوی من، نه می ایستند! آهسته و سنگین می آیند. و وقتی رسیدند من باید تیرهایم را تمام کرده باشم. آخرین تیر، با آخرین نفس هایم باید پرتاب شوند. این یعنی زندگی و محافظت از امید.
میترسم تیرهای خوشی را عجولانه رها کنم! باید انتخاب خوب داشته باشم. چیزی بدتر از پشیمانی و ناامیدی نیست.
کمانداری که گلوی خودش را می‌برد، حتما انتخاب های بدی داشته که این کار را می‌کند. او به دیوار ناامیدی و پشیمانی برخورد کرده است و راهی برای او باز نیست.

2019/03/01

وقتی بالهایمان قیچی شد

من همیشه بر این باورم که آدم بزرگها همان بچه های کوچیک هستند فقط با فرق اینکه اگر بچه های کوچک عقاب باشند، آدم بزرگ ها مرغ های خانگی هستند که همیشه از این سوی حصار باغچه به آن سوی حصار با حسرت نگاه میکنند. بخت با آن آدم بزرگ هایی هست که فقط رنج و حسرت آن سوی حصار را تجربه میکنند و هیچ خاطره ای از روزهای عقاب بودنشان ندارند و اگر دارند، چند خیال و چند فکر سطحی و چند خاطره مه آلود هست که همیشه به آن بی توجهی کرده اند. 
خب راستش اگر آدم بی توجهی نکند هم نمیشود، چقدر بهش فکر کنی ولی کاری از پیش نبری! این آدم بزرگ ها خوش به حالشان، فقط چیزهایی را حس میکنند گاهی، اما وارد این قضایا نمیشوند و این دردها را درک نمیکنند یا اینکه طوری خودشان را تنظیم کرده اند  که دیگر درک نکنند. 
اما وای به روز آن آدم بزرگ هایی که اوج گرفتن هایشان را یادشان هست، پرواز کردن هایشان را یادشان هست، چشم هایشان که کیلومترها دورتر را میدید و گوشهای تیزی که بسیار بسیار دورتر از زمین را میدیدند! و آن خیال بی نهایت که همه جا میرفت. این آدم بزرگ ها که در اصل همان عقاب ها هستند که بالهایشان را قیچی کرده اند و حالا در نقش یک مرغ خانگی زندگی میکنند، اینها هیچ وقت یک مرغ خانگی نبوده اند و نخواهند بود، این ها فقط با خیال روزهای پرواز، شب و روزشان را میگذارنند، روزهایی که دیگر بر نمیگردد، مثل کسی که مرده باشد. دیگر بر نمیگردد.

من کودکی ام را ذره ذره ، جزء به جزء یادم هست. اما تازگی ها متوجه شدم که دارد از ذهنم پاک میشود. مثل فیلم اینسپشن که دنیای هفتم یا همان دوزخ کنار یک ساحل بود و هر لحظه قسمت هایی از آن فرو میریخت. اما حواسم به همه کودکی های کانیشکا خواهرزاده ام هست. وقتی نقاشی میکشد میبینم چطور خیال و رویا را با نقاشی اش در هم می آمیزد و خودش را میبینم دقیقا داخل داخل آن نقاشی! او هر خطی که میکشد آن را با تمام روحش لمس میکند و به او جان واقعی میبخشد. صداهایی که در می آورد. مثلا از ذهنش میگذرد که یک تصادف را بکشد و احتمالا خطوطی باید بکشد که تصادف یا همان خرابی را به تصویر بکشد، وقتی صداهای تصادف را لحظه به لحظه تکرار میکند، میبینم که آن فیلم تصادف را بدون اینکه خجالت بکشد از کسی داخل ذهن خودش میسازد، مهم هم نیست که کسی میشوند یا نه! راستش خوش به حاال کانیشکا، جایی بزرگ میشود که کسی او را قضاوت نمیکند، من کودکی ام با میلیون و میلیارد به قول کانیشکا، (این اعداد) با قضاوت گذشته است. 
هنوز بی عقلی!!  این جمله ره میلیارد بار شنیده ام. و یک عالمه جمله دیگه که حالا این منِ بی دست و پای را ساخته است. یک آدم بی دست و پای که از همه چیز میترسم، اصولا از اینکه کسی قضاوتم کند، متنفرم. این یک سال و دو سال اخیر بزرگترین تغییری که آمده این است که دیگر هیچ اهمیتی نمیدهم کی میخواهد رفیقم بماند یا نماند! همین که قضاوتم کند که تو فلان و فلان! میگم خودت چی هستی؟ تا حالا به خودت نگاه کردی؟ خوب به این درک رسیده ام که همه آدمها مشکلاتی دارند و ضعف هایی، که فقط کانال هایشان با هم فرق میکنند. اینهایی که شروع میکنند به قضاوت کردن دیگران، احساس میکنم سعی میکنند یک روز از زندگی شان را پربار تر کنند با تمرین سخنرانی یا تمرین بزرگ شدن یا نمیدانم هر چی

حالا ما گرفتار این حرفهاییم! گرچه کودکی هم غصه های خودش را داشت، خوب یادم هست که هزاران بار آرزوی بزرگ شدن را کرده بودم. با خودم میگفتم، از این کوچه ها بگذرم و کسی مرا اذیت نکند و نزند. البته خودم جزء کودکانی بودم که مثلا خیلی ها میگفتند، از عهده زندگی خودش می بر آید، آره تا دو سه نفر را خیلی به قصه اش نبودم ولی پنج شش نفر را دیگر نمیتوانستم مقاومت کنم. 
ولش کن این متن به هر جا میرود که خودش دلش میخواهد، بهتر است همینجا قطع اش کنم. باید بروم، نه!! از این باید بروم های سهراب سپهری!  بروم دنبال همین کارهای الکی زندگی 

2019/02/27

سالِ اوغان گوز زدگی

داستان من ، داستان اوغانی هست که توی یک مهمانی بین هزاره هایی که پشت گپ میگردند، گوزش رفته بود. از شدت شرم از قریه و آبادی رفت و بیست سی سال در غربت زندگی کرد. بعد از سالها دوری به این فکر افتاد که اگر حالا برگردد، شاید همه یادشان رفته باشند. وقتی برگشته بود، با سر روی بسته، شنیده بود که دو نفر قصه می‌کنند که فلانی چه وقت فوت کرد؟ آن آدم دیگه میگه: به خیالم سه سال بعدِ سالِ اوغان گوز زدگی!
من هم بعد از خیلی مدت ها، خیلی مدت ها سکوت و سکوت و چت نکردن با کسی، یا شوخی ها و مستی های مثلاً جنسی! فکر می‌کردم همه یادشان رفته باشند. چون همین یک سال پیش کمتر، همان‌قدر که با بچه ها شوخی میکردم با دخترها هم شوخی میکردم. خود دخترها هم خیلی مشکلی نداشتند. شوخی می‌کردند و خودشان هم از این شوخی ها می‌کردند. بعدن فهمیدم اینطوری نیست، پشت سرم جور دیگه ای قضاوت میکنند و با هم در مورد من یک جوری خیلی بد حرف می‌زنند. مثلاً فلانی که یک هرزه است یا با همه هست و فلان!
خیلی غمگین شده بودم. چون من از این راه دور چطور میتوانم با همه باشم و اینکه یک دختر هم حتی سردی یا به قول خارجی ها شانه سرد نشان نداده بودند و خودشان شوخی می‌کردند، به نحوی گاهی من شروع کننده بودم یا آنها! چرند می‌گفتیم و لحظه ای خوش بودیم. گاهی وقت هم حتی به من مسج می‌دادند و ابراز احساسات می‌کردند. خیلی هم بد نبود. چون من هم گاهی ابراز احساسات میکردم.
اصلا دلم تنگ کابل و بامیان بود. دوست داشتم گپ بزنم، حالا در مورد هر چی!! خیلی وقت ها هم وقت صحبت می‌کردیم در مورد چیزهای ساده زندگی.
حالا بعد از مدت ها که با هیچکس شوخی و صحبت یا چت نکرده بودم، به عکس رفیق با شوخی نوشتم، لبکایت قند است. برگشت به شوخی یا جدی با یک صورتک غمگین نوشت، تو همیشه فکرت جنسی است. یا نگاهت جنسی است.
فهمیدم این کلمه همیشه از من پاک نمیشه فکر کنم. برای همین حس همان اوغان را داشتم و تاریخ ماندگار اوغان گوز زدگی! خیلی بد است که آدم توی دهان مردم بیافتد.

2019/02/26

وای از تنهایی

خب من واقعا از تنهایی متنفرم ولی نه به اندازه استرس و اضطراب و سروصدا و حرفهای مفت! 
برای همین نمیتوانم خیلی زیاد رفیق داشته باشم. دیشب با مرتضی سفید حرف میزدم یعنی چت میکردم. یادم آورد روزهایی که خانه مان می آمدند. وقتی بامیان بودیم. خانه مان شبیه خانه مجردی بود، خب مادرم نبود و بابا یک شب جایی نگهبان بود و یک شب خانه بود. بچه ها که می آمدند دیگه شب پر از شلوغ کاری و خنده و شوخی بود. بچه ها که می آمدند دیگه نمیتوانستند که عصبانی و غمگین بشینند چون خیلی منطقی نیست. بعد از دو روز یا سه روز بیایند خانه ما و بعد یک گوشه افسرده بنیشینند و خودشان را عصبانی بگیرند مثلا سر ما ناز کنند. بنابراین وقتی می آمدند شاد و خوش بودند و پر از قصه و حرف و مسخرگی! 
ما بچه ها هم وقتی اونا ره میدیدیم دیگه عصبانی و غمگین و افسرده نمیشنشستیم ، معمولا شروع میکردیم به نان پختن و شلوغ کاری و حرف! 
در تورنتو گیر کرده ام به اینکه نمیخواهم از ننه و بابا جدا شوم، فقط به این دلیل که خیلی دلتنگ میشوند. خیلی زیاد! بچه های مجرد هم به نحوی گاهی دلتنگ هایی دارند، خودم هم در کابل بسیار مجردی زندگی کرده ام. جایی میرسد که آدم زندگی اش بی هدف میشود. 
حرفم نمیدانم چرا اینجا چرخید، میخواستم در مورد این تنهایی صحبت کنم و اینکه دلم میخواهد این نوع شب ها که دست و دلم به هیچی نمیرود، نه خواندن، نه ورزش، نه هیچی! دلم میخواهد یکی از این دخترهایی که همیشه توی زندگی ام به من ابراز محبت کردند ولی در حدی که فقط مرا به خودشان نزدیک کنند وقتی هم که موفق شدند، سردی و خشم و عصبانیت و ناراحتی و مشکلات و اینها بوده فقط برای من! گاهی دلم میخواهد همین دخترها، یکی شان، زنگ بزند و بگوید، برویم امشب در یکی از میکده های نزدیک و یک پیاله آبجو بخوریم و قصه کنیم و برویم و برای دو سه ساعتی قصه کنیم و برگردیم. دقیقا به همین اندازه که با جمال گاهی میروم بیرون و قصه میکنم. راستش کاملا احساس میکنم، از یک مرحله گذشته ام. آن مرحله آتشی که خودم اسمش را گذاشتم ، مال من فکر کنم از سن پانزده شروع شد. از پانزده سالگی شعله های هوس و شهوت من شعله ور شد و تمام این سالها ، تمام این سالهای جوانی در حسرت و نادیدن گذشت. البته با بعضی ها هم شده که شاخ مان را به شاخش مالیده باشم. اما همیشه برای من این سوال پیش امده است که چرا دخترها وقتی میخواهند با یکی بخوابند یا لحظه ای خوش باشند، فکر میکنند چیزی را به کسی بخشیده اند و طرف مقابل باید بعدش تاوان یا هزینه اش را بپردازد. مثلا بعدش به خودشان اجازه میدهند که شروع کنند به استرس تولید کردن و این مسخره بازی ها!  یعنی واقعا چیزی به اسم شهوت ندارند؟ که بخواهند این قضیه را آرام کنند؟  طوری رفتار میکنند انگار من که نمیخواستم تو همش میخواستی! راضی شدی؟ رویت را سیاه کردی!؟ 
الان ها دیگه از آن مرحله آتش گذشته ام و این برای من اصلا چیز خوبی نیست به جز غصه اینکه چه شب و روزهایی را میتوانستم از زندگی ام لذت ببرم که نبردم. اما راستش حالا که فکر میکنم اگر این نوع زندگی نبود و آن زندگی بود که الان میخواهم ، حتما مشکلات زیادی به سبک نوع خودش میداشت. مثلا تا جایی که یادم هست من آنقدر از بعضی از رفتارها ناراحت میشوم ، آنقدر از حماقت و خامی و حرفهای مفت و تولید استرس و اضطراب متنفر هستم که میتوانم دختری که تمام بدنش را لخت کرده و هر روز التماس میکند را دیگه محل نگذارم. حتی اگر از شهوت منفجر شوم. حتی از تنهایی بمیرم و در حسرت دو ساعت حرف زدن و قصه کردن با یک جنس مخالف یا هم آغوشی با یک جنس مخالف!
این اخلاق سگ من است. 
اما میدانی تنهایی واقعی چیست؟ یکی از اینها این است که همین که گوشه موبایلت، چراغ آبی اش چشمک میزند، بدوی و تلفنت را بگیری ، شاید کسی مسج داده! ولی میبینی فلان اپلیکشین، نوتیفیکیشن داده!! یا یک ایمیل تبلیغاتی آمده
امشب از آن شب ها هست که حوصله ام از همه چی سر رفته است. راستش باید بگویم که خوب میدانم همه این حس ها میتواند به دلیل این هم باشد که امروز تا ظهر خوابیدم بعد از مدت ها! مکتب نرفتم، باید درس بخوانم ولی نمیدانم چی باید بخوانم. کمی هم میدانم ولی حوصله ندارم. از این طرف یکی از زانوهایم برای چند شب پیش توی باشگاه، آسیب دیده و درد میکنه! چون طولانی شده و همش فکر میکردم توی دو روز خوب میشه ولی نشده! حالا میترسم مثل شانه ام نشده باشه که بیشتر از هفت ماه وقت گرفت تا خوب شد. یعنی خوب خوب هم نشده، دردش کمی کمتر شده! موضوع دیگه اینکه شهربانو کجا هست؟ موضوع دیگه اینکه موضوع این دختر آخری که برای یک سال همدیگره ره دوست داشتیم و یکدفعه ای مره ول کرد، توی قلبم هی مثل یک درد بوجود میاد. نمیدانم چه کنم. از یادم نمیره
ولی خب، الان باز هم بعد کمی نوشتن، راحت تر شدم. میترسم روزی این نوشتن دیگه مره آرام نکنه

2019/02/20

بچه

آوردن بچه در این زمان، دیگه هیچ ربطی به نیاز بشر به بقا و نیاز بشر برای کار و تولید نداره!
الان هر آدمی که فرزند میاره فقط به خاطر مصروف نگه داشتن خودش و دنبال یک موجود دست آموز میگرده! موجود دست آموز.
که سالها هی بهش غذا بده و شاهد بزرگ شدن و یاد گرفتن و شیرین کاری هایش باشه!
ولی این خوش گذرانی ها و تفریح ها اصلا به نفع زمین نیست.
به نظر من، کسی که میتواند این علاقه به داشتن موجود دست آموز را تبدیل به یک تفریح دیگر بکند، بهتر است بکند.

2019/02/18

عشق چیز عجیبی است

من نمیفهمم چطوری است، کمی توضیح میدهم بعدش ، موضوع ره طرح میکنم

اول اینکه دخترهای اینجا چطوری عاشق میشوند که فکر میکنم خیلی معقول و منطقی است. در دوران نوجوانی همانطور که پسرهایشان، هر کدام دو سه دوست دختر و دوست پسر دارند و هر طرف به قول ایرانی ها، لاس میزنند و هر دو سه ماه، گریه باتَک و مراسم اشک ریزان از کات کردن ها و ادا و اصول و بدبختی است. این برای چند سال نوجوانی است که خیلی طول نمیکشه، بعد میرسه به وسط های دوران جوانی مثلا شاید بیست و چهار و بیست و پنج! به این فکر میکنند، اگر کنار یکی باشند و خیلی اینطرف و آنطرف شوخی و مستی نکنند بهتره و نیاز به آرامش پیدا میکنند به خاطر اینکه همه مستی ها و شوخی ها، اینطرف آنطرف خوابیدن ها و اینها ره کرده و بدنش به صورت طبیعی تخلیه شده و فکر میکنه، این سالها دوست داره، آرامش داشته باشه و هفته ای دو بار هم که بدنش سکس میخواد با همان یک دانه دوست پسرش باشه! 
بعد دنبال کار و درست کردن اوضاع زندگی و چند تا سفر و چکر و چند جای خدمت رضاکارانه و چند جای فعالیت های مدنی و اینها!  بعد خیلی ممکن است که همین دوست پسر که باهاش چند سالی زندگی کرده و تمام خوب و بد همدیگر را میشناسند، تمام دعواها و جنجال ها ره با هم کردند، یک عالمه خاطرات خوب و بد با هم دارند، از این دختر خواستگاری کنه! 
خب این یعنی تا آخر پایت مینشینم، سکس در این سبک زندگی بی معنی ترین اتفاق ممکن است. وقتی ازدواج میکنند، پسر هر چی که دارد یا دختر هر چی که دارد، تقسیم به دو میشود. تقسیم به دو قسمت مساوی! خب به زبان ساده یعنی این دو نفر با هم ازدواج میکنند تا زیر یک سقف بروند و اولاد هایشان را بزرگ کنند طوری که پدر و مادر روی سرشان باشه! 
البته باز هم ممکنه که یک دختر از دوست پسرش اولاد داشته باشه قبل ازدواج، خیلی هم ممکنه که زیر یک سقف هم زندگی کنند. وقتی پسر خواستگاری میکنه یکی از لحظه های خیلی شیرین برای دختر است. این یعنی اینکه خوبی هایت از بدی هایت خیلی خیلی بیشتر است و فکر میکنم وقتش است که قول بدهم که با تو میمانم و به دیگری فکر نمیکنم. این اتفاق هایی که گفتم هم تقریبا شبیه این قضیه برای پسر هم می افتد. 

اما افغانستان برایم خیلی عجیب بود همیشه، دختر تا بیست و چند سالگی ، مثلا شاید بیست و هفت سالگی! نمیگم که سکس نداشته ولی مثلا هر سال یک بار، آن هم سکسی تقریبا شبیه تجاوز! چون دخترهای افغانستان، همیشه طوری رفتار میکنند که انگار چیزی به اسم شهوت در وجودشان نیست و این مردان هستند که فقط شهوت دارند و زنان فقط نیاز مردان ره برطرف میکنند و بس! بعد هم ممکن است با یک پسری، دوست باشند و دوست پسر باشند و حتی برای دو سال از طریق مسج و تلفن لاس بزنند، حتی ممکن است از پشت تلفن با هم سکس داشته باشند، یعنی سکسی ترین حرفهای ممکن هم پشت تلفن زده بشه! دختر آن طرف آبادی ، پسر این طرف آبادی! ولی در این دو سال، دختر بدنش را در اختیار پسر قرار نمیده چون دلش میخواد ازدواج کنه! و پرده بکارت خیلی خیلی مهمه که سالم باشه! پسرهای افغانستان هم طوری هست که اگر دختر با پسره بخوابه، آن پسر دیگه آن دختر ره نمیگیره! چون هدف همان سکس بوده که شده ! ازدواج برای چی؟  آدم که ازدواج هم میکنه ، به خاطر سکس میکنه دیگه!
بعد دختر با یک پسری، خیلی شانسی به مدت یک هفته یا دو هفته یا بیشتر، در کنار دو سه پسری که باهاشان مسچ بازی میکنه با این هم مسج بازی میکنه، یعنی چهار پنج پسر همزمان!  هر کدامش که پای پس کشید، برود به جهنم! از پسرها همین توقع میره! 
تا اینکه یکی از پسرها خواستگاری میکند، این دختر بر اساس یک موجی و احساساتی ، به خواستگار بله میگه! 
حالا این قسمتش برایم جالبه! 
دختر همان روز بعد خواستگاری و همان روزهای اول زندگی، عاشق و دیوانه این پسر میشه و تمام خوبی های جهان ره در این پسر میبینه! فرقی نمیکنه پسر یک آدم حسودِ بد قواره باشه! فرقی نمیکنه پسر یک آدم دیکتاتور مرد سالار باشه، فرقی نمیکنه نصف موهای سرش ریخته باشه!  خلاصه که عاشقش میشه! هر جا در موردش حرف میزنه و هر جا عشقش ره ابراز میکنه! 
وقتی هم که وارد زندگی میشوند، همان ماه اول یا چند ماه اول، جنگ های وحشتناک شروع میشه! جنگ های هر نیم ساعت یک بار!  هر دو دیگه راه فرار ندارند، خانه مثل یک زندان میمانه، حرف مردم، قانون! وضعیت اقتصادی و وای به حال آن وقت که یک بچه هم آمده باشه! اوضاع آنقدر بد میشه که فقط رنج است و رنج! همه معتقدند این قضیه پنج شش سال بیشتر طول نمیکشه بعدش زن و مرد اگه جدا نشدند، عاشق واقعی هم میشن! 
خیلی دوست داشتم بگم، آدم با یک خر هم توی یک اتاق شش سال تحمل کنه، بعدش وابسته خر میشه! باهاش خاطره پیدا میکنه و دلبستگی! وقتی خر مثلا اگه برگرده طویله، آدم دلش میگیره ، چون از توی زندگی اش چیزی کم شده، چیزی که وابسته اش شده بوده! 

خلاصه مه نمیدانم، شما میدانید. 

2019/02/17

توف های سربالا

آه و واویلا 
ننه و بابای جوان که یک بچه شش ساله دارند، تمام نگرانی شان این است که فلان مدرسه مهاجر داره! و برای پسرشان جای خوبی نیست. تمام آرزویشان این است که جایی و منطقه ای بروند که سفید پوست ها باشند. یعنی مغزم از این فکر منفجر میشود. خودشان سه یا چهار سال پیش از افغانستان به تورنتو آمده اند. خودشان کسانی بوده اند که بیشتر بیشتر عمرشان در کوهستان گذشته! 
کوهستان هزارستان یعنی خیلی خیلی خیلی دهاتی و از مسائل شهری دور! من نمیدانم چه فکری میکنند. مثلا دوست دارند یک جایی را امتحان کنند مثل فیلمها پر از سفید باشند و با بچه شان مثل یک جوجه یوس پلنگ سیاه با خالهای زرد که چشمهای سبز داره رفتار کنند. نمیدانم چرا فکر میکنند بچه شان از بقیه بهتر هست. البته این را بگم تعداد این آدمهای مهاجر که دوست ندارند بین مهاجرین زندگی کنند، خیلی زیاد است. دوست دارند بین سفیدها زندگی کنند. 
خیلی حرف در این رابطه دارم ولی حتی حوصله اش را ندارم. وقتی به این فکر میکنم که این موضوع را به چند شماره بنویسم یا طبقه بندی کنم و توضیح بدهم ، حالم بد میشود. حالا کی گفته روش زندگی سفیدها کاملا درسته؟  یا فکر میکنی آن ادب و اخلاق سفیدی، بهترین نوع ادب و اخلاق هست؟ 
میفهمم که از نوع زندگی مهاجرها خسته ای! دوست داری جور دیگری زندگی کنی، این حق تو هست. تو دوست داری انتخاب کنی دیگر بین مهاجرها نباشی و خودت را وسط سفیدها بیاندازی!  هیچ اما و ولی هم وجود ندارد. این حق تو هست. 

خلاصه من همه چیز ره الکی بزرگ میکنم

2019/02/16

توف به کونت! فهمیدی؟

وقتی این را با یک حالت تحقیر کننده و سرکوب کننده میگید، یک لحظه آرام به خودت و چند تای دیگه نگاه کنید. چند نفس عمیق بکشید و از خودتان بپرسید، واقعا چرا من به این آدم این نصیحت را می‌کنم؟ چرا من اصلا نصیحت میکنم؟ مگه این آدم ، آمده پرسیده، فلانی چه کار کنم؟ گیر ماندم! تو بگو چه کار کنم؟ من همان کار ره می‌کنم و شما میگید، پس خودت خواستی!  برو زن بگیر!

ولی اینطور نیست. شما همینطوری به جای سلام، میگید برو زن بگیر! البته که قصد دارید مره به زیر بکشید. مثل بچه دایی که با خشم می‌گفت، برو زن بگیر!! چهل ساله شدی! برو زن بگیر!  نمیدانم ولی از آن همه حماقت بچه دایی، به جای بچه دایی داشتم خجالت می‌کشیدم. یک حس خیلی بدی بود، فکر میکردم من دارم آن حماقت ره مرتکب میشوم.
زندگی برارت را دیدم. برارت آدم خیلی قوی و محکمی هست. واقعا میگم، آفرین اش! من در بین آن همه جنجال و مشغولیت های ذهنی و فلان باشم، دیوانه میشم. یک بچه که تربیتش از دست رفته! یک زن که خیلی دلگرمی بهم ندارند. یک ننه بابا که همیشه با زن مشکل دارند. یک خانواده که به سختی غذای خوردن ره در میارند.
خب برای مه اینها یک کابوس هست. بنا بر تجربه، میدانم که سکس هم مثل خوردن خوشمزه ترین غذای دنیاست که سه روز پشت سر هم بخوری ، برایت عادی میشه!  منظورم اینه اگه غصه سکس مره میخوری که میگی برو زن بگیر! 
خب توی فامیل، بچه با عرضه و کاری و خوبه و امید آینده و مرد، برارت که بچه دایی مه باشه، بود الان وسط باتلاق بند مانده، من که یک کشاد تنبلِ بی عقل و احمق بودم از نظر همه و همه به خاطر همین خصوصیاتم از من متنفر بودند، چطور میتوانم با یک زن خوشبخت شوم ، تازه اگه یک نفر فقط دو بار بگه، تو بدرد نمی‌خوری یا از این حرفها، دفعه سوم دیگه نمیگه، چون ازش طلاق گرفتم و نیستم که مره ببینه.

البته فقط تو این حرف ره نزدی، خیلی ها میگن، از شش هفت سال پیش شروع شده! میفهمی!؟ خیلی احمقانه است. ولی مردم, مجانی وقت شان ره روی نصیحت کردنِ من میگذارند.
فقط میدانم دست روی هر دختری بگذارم، ازدواج میکنم‌ باهاش! ولی نمیتانم نگهش دارم. برای همین میترسم. البته نمیدانم که کلن ازدواج میکنم یا نه!
این آخری هم که ولم کرد، فکر میکرد من برایش خیلی لقمه بزرگی ام برای همین خیلی با من چت نمیکنه! میخواستم بگم، خر خدا!! من اصلا مالی نیستم، تو الکی مره بزرگ کردی و در آخر الکی ناامید شدی و رفتی با یکی دیگه!
ولی خیلی خوب شد که این کیس آخر به ازدواج نکشید. چون واقعاً دختری که توقع داره من خوشبختش کنم، من گزینه خوبی برایش نیستم.

خلاصه که چند وقت پیش ها غم حشر و سکس، خیلی اذیت میکرد، الان دیگه مدیریتش کردم. خیلی اذیت نمیکنه و دیگه شعله قدیم هم نمانده!  از خیال اینکه اینجاها با دخترها لاس بزنم هم کاملآ بریده ام، چون با فارسی زبان ها اصلا نمی‌شه، با انگلیسی زبان ها هم ، انگلیسی بلد نیستم. یعنی فرهنگ شان برام خوشایند نیست.

این تخم سگ همیشه گریه مره در میاره

نمیدانم چیه؟ ولی چنگگ من گیر کرده به زمان، شش هفت ماه هست که خیلی شدید شده این مشکل! اکاونت هایم را دیلیت کردم چون دوست ندارم خیلی چیزها که مربوط زمان میشه را به من نشان بده، البته دلایل دیگه ای هم داشت که یکی از آنها ، این بود. خیلی وقت ها نمیخواهم عکسهای قدیمی را نگاه کنم. میترسم ، خیلی میترسم! 
حالاها متوجه شدم که نمیتوانم خیلی راحت مشروب بخورم. یک پیاله کوچک اشکال نداره چون هیچ تغییری نمیکنم که ذهنم جایی برود. ولی همین که یک پیاله بیشتر شود، ممکن است مغزم همه جا برود و اولین چیزی که به دنبالش میرود مثل سگی که دنبال استخوان میگردد، میرود سراغ پیدا کردن زمان از زیر خرواها خاک و خاشاک! 
احساس حقارت عجیبی دارم وقتی سر و کله میزنم با زمان و اینکه میخواهم این لعنتی را درک کنم ولی هیچ وقت، در این قضیه هیچ پیشرفتی نداشتم. دلم برای خودم میسوزد، تمام زندگی ام جلوی چشم هایم می آید. همه زندگی عجیبم که حداقل هشتاد در صد آن در وضعیتی بودم که در آن وقت ، آرزو میکردم که در این وضعیت نباشم و میدانستم که وضعیت های خیلی بهتری هست چون آن وضعیت های بهتر را تجربه کرده بودم. یا هزار تا چیز دیگه که مستقیما با زمان درگیر هستند. 

وقتی یک پیاله مشروب میخورم که کمی بیشتر میشود، اگر ذهنم شروع کند به فکر کردن در مورد زمان و زنده کردنِ تصویرهای کهنه و قدیمی توی مغزم، اینقدر این موضوع سریع و سریع اتفاق می افتد و اینقدر نمیتوانم این حس را توضیح بدهم و اینقدر احساس تنهایی میکنم در این زمینه که دلم میترکد و گریه میکنم. 

وقتی گریه میکنم، خجالت میکشم، چون میدانم از بیرون بسیار گوه چهره است، آدمی که وسط یک خوشی گریه میکند. انگار این آدم داره خودش ره به صورت بسیار احمقانه در محور توجه قرار میده! ولی من واقعا این نیستم و به قول انگلیسی ها، آی کنت هلپ ایت! از دایره توان من خارج است. (فارسی اش چقدر زیبا است) 

خلاصه دلم برای دخترهای جوان که مثل قندیل یخ میمانند توی کابل، بچه های ناز نازان تازه جوان، کودکان پر از امید، دلم برای زنهایی که گرسنه اند، دلم برای مردهایی که دست خالی به خانه آمده اند. تمام این ها ره وقتی در مورد زمان فکر میکنم، یک نفر ضمیمه میکنه و از توی دهلیز مغزم ، به صف میکنند و رژه میبرد. 

ولی باشگاه مره خیلی کمک کرده، گرچه میدانم ، یک روزی تمام این نگه داشتن ها و فرار کردن ها و مثلا راه چاره پیدا کردم هایم، مثل یک غده چرکی میزنه و بیرون همه جای بدنم را تعفن میگیره! چطور میشه یک غصه بوجود بیاید و بیرون نشود و با رفتن زیر آهن های سنگین و موسیقی توی شکم یا نمیدانم شاید قلب خفه شود و فکر کنی که واقعا از بین رفته!  نه!!!! آن غصه ساختار مولوکولی اش مثل اورانیوم شده، فقط جای بیشتر باز شده برای غصه های بیشتر که قرار است در آینده آنها ره ، فشرده کنی و سنگین کنی و غنی کنی و یک روزی این بمب هسته ای منفجر شود و تمام وجودت را تکه تکه کند. 

ولش کن!!! لعنت به من!  مثلا مثل خارجی ها گفتم. فاک می!! 

عجیب است خیلی...

ما همه دیدیم که مادرها و باباها که بچه شان بدنیا میاد و چند سالی میگذره، فکر میکنند اولادشان فیلسوف و دانشمند و مهندس و هنرمند و خیلی چیزهای دیگه هستند، فکر میکنند بچه خودشان یک چیز خیلی متفاوت و خاص هست و بچه های دیگران گوه هستند. هر روز عکس بچه شان را میگذارند توی شبکه های اجتماعی و هر روز یک دروغ و یک توهم از بچه شان میببافند و به مردم غالب میکنند. شاید خوشحال میشوند از اینکه اولادشان عجیب تر از بقیه باشند، راستش خودم یکی از کسانی هستم که خیلی حالم بد میشود از این حرفها !  الان هم نمیخوام از آن حرفها بزنم چون مثلا شما بگید ، هممممم ، چه ناز!! یا از این حرفهای لوس! 
ولی با همه این حرفها نمیخواهم از خواهرزاده ام تعریف کنم فقط دارم یک بخشی از سوالهای ذهنم را اینجا از خودم میپرسم چون کسی وبلاگم را نمیخواند و چون کسی نمیخواند، اینجا مینویسم. خیلی هم باور ندارم، کانیشکا خواهرزاده ام موجود خاص و عجیبی هست. یک آدم عادی هست مثل همه ما

قبلا گفته بودم که کانیشکا خواهرزاده ، نه ساله از مادرش پرسیده بود، جهان چقدر بزرگه؟ گفته بود خیلی زیاد بزرگه، چون چقدر گفت، خیلی خیلی خیلی بزرگه! پرسیده بود، جهان اول داره، یعنی از جایی شروع میشه؟ مادرش گفته بود ، ما نمیدانیم. کانیشکا پرسیده بوده، آخر داره، یعنی در یک جایی تمام میشه؟ مادرش گفته ، ما باز هم نمیدانیم. گفته چطور وقتی نمیدانی اولش کجا هست و آخرش کجا هست ، میگی بزرگه!؟ بعد طوری که انگار نتانسته حرفش را درست بزنه و در صحبت کردن و پیدا کردن کلمه ناتوان هست، یک فلوت دستش بوده گفته : نگاه!! مثلا فولوت مه ، اول داره ، آخر داره، برای همین مه میگم، فلوت من از قلم من بزرگتره! شاید جهان خیلی بزرگ نباشه

و چند ماه پیش هم توضیح داده بود که چرا پاکستان پرچم آمریکایی ها ره آتش زده! و از اینکار خیلی عصبانی بود. گفت چون پاکستان طالبان ره به افغانستان میفرسته یواشکی، بعد از آمریکا پول میخواد که طالبان ره از بین ببره، حالا آمریکا فهمیده که پاکستان دروغ میگه، دیگه پول نمیده، حالا پاکستان پرچم آمریکا ره آتش میزنه! 

امروز گفته، اگر همه این کارهایی که ما الان انجام میدیم ، یک خواب باشه چی؟ اگه در دنیای دیگه مثل اینکه یک بچه بدنیا میاد، بدنیا آمدیم چی؟ شاید در یک دنیای دیگه زندگی واقعی ما باشه!!

یا اینکه شب به پدربزرگش که پدر من باشه، میگه باچَی (پسرم) " یک توضیح بدم، پدرم به کانیشکا از کوچیکی میگفت، باچَی!! و کانیشکا هم به پدرم میگفت باچَی!! حالا این دو تا همدیگره باچَی میگن، یعنی بچه ام! پسرم" خب!!  شب رفته گفته باچَی! فردا صبح میتانی مره ببری مدرسه؟؟ پدرم گفته چرا؟ گفته چون  دومامانی (مادربزرگ) صبح ها خیلی خسته است، باید بیشتر بخوابه! و شب هم از سر کار دیر میاد. یعنی این آدم موقعی که تنها میشه، به این مسائل فکر میکنه و میفهمه! صبح هم که با مادر بزرگ میره مدرسه، توی خیابان به مادرم کمک میکنه که از اینجا نیا و از اینجا بیا خوبتره!! ولی من هنوز فکر نمیکنم مادرم نیاز به کمک توی خیابان داشته باشه ، چون مادرم هنوز ، دختر جوان است.

یا اینکه دو بار سر زده می آید داخل اتاق من دارم یک برنامه ای را توی کامپیوتر نگاه میکنم، بدون اینکه ناراحت شده باشم یا نشان داده باشم که برنامه را قطع کردم به خاطر کانیشکا، می آید و میگه: یک زحمتی دارم، البته که مزاحم میشم همیشه!!
یک لحظه دلم یک جوری میشه که نه بغض است، نه غصه ولی میدانم یک خوشی قاطی با بغض است. انگار لیاقت این حرف را نداشته باشم، میگم، نه دایی ! مزاحم نیستی! حرفت را بگو، میگه یک کتاب ره میخوانم و ویدیو میگیرم، یک کمی ایدیت ویدیو برایم بکن. 

خب این حرفها نه توی کارتونی هایی هست که نگاه میکنه و نه در کتابهایی که میخواند، نه در مدرسه و نه ما در مورد این مسائل صحبت میکنیم. او یک خیالباف است با یک مغز بسیار مشغول که همیشه با خودش داستانهایی می بافد. 

راه حل آرامش افغانستان را هم گفت. باید مردم افغانستان ره از افغانستان بیرون کنند و خود افغانستان ره با خاک یکسان کنند تا صدسال هیچکس اونجا زندگی نکنه!



2019/02/14

وقتی ناخن هایش را روی آهن می‌کشید

معلم امروز، به جای معلم اصلی ما آمده برای یک روز!
باید به این چهل شاگرد، هر نفری یک کتاب و یک پرسشنامه می‌داد. از همان شاگرد اول شروع شد.
هر شاگرد که می آمد، کتاب را بر می‌داشت و معلم می‌گفت، شماره کتاب ره به من بگو!
من نزدیک ترین میز به این اتفاق بودم.
شاگرد دنبال شماره میگشت، معلم می‌گفت چه می‌کنی؟ شاگرد استرس می‌گرفت و زیر و بالا و چپ و راست کتاب را نگاه میکرد. معلم صدایش را بلند می‌کرد، In front بعد شاگردان جلوی کتاب را پیدا نمی‌توانستند. بعد از یک جنجال شاگرد کتاب را می‌گرفت و می‌رفت و بعد معلم جیغ میزد، چرا پرسشنامه‌ را بر نداشتی؟
و این اتفاق به طور صعودی که وخیم تر میشد، برای همه شاگردها اتفاق افتاد.
چون کلاس آدم‌های بزرگسال و زن و مردهای کلان است، کسی توجه نمی‌کرد که این غالمغال برای چی است و برای همین برای همه شاگردان این اتفاق افتاد.
دلم میخواست همان ده نفر اول بروم پای تخته و یک کتاب را بگیرم و یک پرسشنامه و بلند بگم، همه گوش کنید!!
وقتی نام تان را خواند و آمدید این‌جا، اول کتاب را بگیرید و شماره دقیقا این قسمت کتاب هست. و حتما یک پرسشنامه بردارید.

تمام.

2019/02/13

شاه عوض گوش میکنم

از مدرسه آمده ام و یک پیاله چای سبز کلان را تازه نوشیده ام، کمی خوابم می آید ولی قصد خواب اصلا ندارم. برنامه ریخته ام چون تا همین چند لحظه پیش برای چند ساعت درس خوانده ام، بهتر است خیلی سریع دوباره روی کارهای خانگی و مشق هایم ننشینم و بروم خودم را کمی تفریح بدهم. برای همین تصمیم گرفتم بعد اینکه همین چند لقمه عدس برنج ام را خوردم، یک ساعت بعد بروم باشگاه! 
همینطور که چای نوشیدم و این فکرها را کردم و لقمه های برنج را در دهانم گذاشتم، آهنگ شاه عوض را گذاشته ام و با صدای بلند گوش میکنم. تنها خللی که فعلا بین این همه آرامش و خوشی و شادی وجود دارد، این است که سه چهار ظهر پشت سر هم بابا را که دیدم، سلام کردم و با سلام سرد مواجه شدم، امروز دیگه سلام نکردم. کاش سلام میکردم. بابا که سلام بلد نیست اصلا! 
بیا به این چیزها فکر نکنم. آهنگ شاه عوض به جایی رسیده است که دارم از درون آرام میشوم مثل موجی بزرگی از دریا که محکم به شن های کنار دریا میخورد و آرام میشود. 
ها راستی این عکس را چند وقت پیش درست کردم، فکر میکنم یک کار هنری است. دلتنگی دو ساله من برای کوههای بامیان و هر چند شب تنفس در کوهستانی که میدانم چند سال بعد هم نخواهم دید و آرزوی اینکه کاش خانه ام در آلبرتا میبود که آخرهای هفته با یک دوست یا دو دوستی میرفتیم کوهستان! 
معتقدم کار هنری به این نیست که چقدر رویش زحمت کشیده شده باشد، یا اینکه چقدر وقت گرفته باشد، یا اینکه چه کیفیتی قرار است داشته باشد، اگر بازتاب یک دغدغه اصیل باشد و بیان یک حرف و یک طرح باشد، میتوان بهش گفت کار هنری! 
چه بسا که در هنر مدرن، کمتر آن ریاضت های قرن ها پیش دیده میشود. این عکس هم روی دسکتاپ لب تابم هست و هر بار که به این عکس نگاه میکنم، احساس بسیار بسیار خوبی دارم. انگار میروم در همان کوهستان سال 2004 که بودم. آن سالها هزارستان بهشت روی زمین بود. 

نصف این عکس از پنجره خانه مان گرفته شده است با دوربین موبایلم و نصف این عکس، یکی از کوههای کابل است. نمیدانم چرا هر بار بهش نگاه میکنم، احساس میکنم این کوه اینجا واقعا وجود دارد و کاش وجود داشت. 

2019/02/12

گاهی خیلی....

گاهی خیلی دوست دارم، وقتی یک نفر یک نظری میده، برگردم و سر تا پایش را نجس کنم.
مثلاً یادم هست، یک آهنگ را خوش داشتم و یک عکس از یک دختر فیلم که هزاره هم هست از اینترنت گرفتم و گذاشتم در بک گراند آهنگ!
یکی از دوستان گفت، نکن این کارها ره؟ دختر مردم! برو زن بگیر!
میخواستم مادر خواهرش ره فحش بدم. خب من خیلی عصبانی شدم ولی مطمئن نبودم چیزی که گفته بود ارزش اینقدر عصبانیت را داشت یا نه!؟ دلم میخواست بگویم، مرتیکه خر! فقط یک بار در تمام این مدت که آشنا هستیم یادم بیاور که روی کارهای هنری مزخرف تو یک نظری داده باشم! ولی من به تو میتوانم دقیق تمام آن تاریخ هایی که آمدی و دهانت ره باز کردی و نظر دادی ره بگم. چرا واقعاً؟ بیکار هستید؟
معمولا میگن شوخی کردم، چرا داغ کردی؟ خب این چه جور شوخی است؟ مثلاً یک آدمی که پنج سال پیش ، چشمهایش ره از دست داده ره میگی، هوی کور!!!؟  خوبه که ما چشم داریم تو نداری!؟
دلایلی کاملآ موجه بوده که من زن نگرفتم، راستش وقتی زندگی شما ره دیدم، فهمیدم نباید زن بگیرم. نکنه شما این گپ ره اینقدر میگین که مره داخل آن باتلاق خودتان بکشید؟ نکنه شما در آن باتلاق احساس تنهایی میکنید؟! بعدش تو چرا از آبروی این دختر که هیچ رگ و ریشه ای با هم ندارید، داری دفاع می‌کنی!؟ قبل اینکه آن دختر از تو کمک بخواهد! بعدش من این عکس را از گوگل گرفتم. بعدش این دختر بازیگر، با آن لباس های هزارگی نقش یک مدل را در آن عکس ایفا کرده و انگار دوست داشته است چهره قشنگ تا حد ممکن پخش شود.
حالا این بار هم ، دفعه اولت نیست. اینکه صبح بیدار میشی به دیگران فکر می‌کنی به جای اینکه به خودت و زندگی ات فکر کنی واقعا مسخره است. بدون هیچکسی به تو دستمزدی داده باشند، داری انرژی‌ و خلاقیتت ره روی تحلیل شخصیتی و رفتاری و زندگی دیگران میگذاری که نصف همین انرژی‌ برای خودت که یک نفر هستی، یعنی هر روز توسعه در رفتار و اخلاق و خلاقیت ذهنی ات! مثلاً گفته بودی فلانی که با هر دختری هست و فلان و فلان! خب مرتیکه دخترهایی که با او هستند، از این موضوع با خبرند که فلانی با دخترهای دیگه هم هستند. در حقیقت آن دخترها هستند که سعی میکنند این بچه را بقاپند و به این پسر چیزهای خوب پیشکش می‌کنند. پسر هم نه وابسته است و نه عاشق! چه بهتر از اینکه دارد لذتش را میبرد، مطمئنا وقتی مثل تو ازدواج کرد، تو و امثال تو نیاز نیست که زحمت بکشند، همسر خود این پسر، اصلا نمی‌گذارد این پسر با نیم دختر هم حرف بزند چه برسد به دوستی! از طرفی وقتی در مورد آن پسر که فلان است و فلان حرف می‌زنی! و با در نظر داشت اینکه با آن پسر به اندازه ای که با من دوست هستی و صمیمی هستی، با او هم دوست و صمیمی هستی! پس یک سری حرفهایی هم در مورد من به دیگران میگی! من بیشتر اینکه به این فکر کنم که آن پسر با دخترها فلان ، بیشتر کنجکاو میشوم، چه حرف‌هایی در مورد من میگی!!؟؟