ما همه دیدیم که مادرها و باباها که بچه شان بدنیا میاد و چند سالی میگذره، فکر میکنند اولادشان فیلسوف و دانشمند و مهندس و هنرمند و خیلی چیزهای دیگه هستند، فکر میکنند بچه خودشان یک چیز خیلی متفاوت و خاص هست و بچه های دیگران گوه هستند. هر روز عکس بچه شان را میگذارند توی شبکه های اجتماعی و هر روز یک دروغ و یک توهم از بچه شان میببافند و به مردم غالب میکنند. شاید خوشحال میشوند از اینکه اولادشان عجیب تر از بقیه باشند، راستش خودم یکی از کسانی هستم که خیلی حالم بد میشود از این حرفها ! الان هم نمیخوام از آن حرفها بزنم چون مثلا شما بگید ، هممممم ، چه ناز!! یا از این حرفهای لوس!
ولی با همه این حرفها نمیخواهم از خواهرزاده ام تعریف کنم فقط دارم یک بخشی از سوالهای ذهنم را اینجا از خودم میپرسم چون کسی وبلاگم را نمیخواند و چون کسی نمیخواند، اینجا مینویسم. خیلی هم باور ندارم، کانیشکا خواهرزاده ام موجود خاص و عجیبی هست. یک آدم عادی هست مثل همه ما
قبلا گفته بودم که کانیشکا خواهرزاده ، نه ساله از مادرش پرسیده بود، جهان چقدر بزرگه؟ گفته بود خیلی زیاد بزرگه، چون چقدر گفت، خیلی خیلی خیلی بزرگه! پرسیده بود، جهان اول داره، یعنی از جایی شروع میشه؟ مادرش گفته بود ، ما نمیدانیم. کانیشکا پرسیده بوده، آخر داره، یعنی در یک جایی تمام میشه؟ مادرش گفته ، ما باز هم نمیدانیم. گفته چطور وقتی نمیدانی اولش کجا هست و آخرش کجا هست ، میگی بزرگه!؟ بعد طوری که انگار نتانسته حرفش را درست بزنه و در صحبت کردن و پیدا کردن کلمه ناتوان هست، یک فلوت دستش بوده گفته : نگاه!! مثلا فولوت مه ، اول داره ، آخر داره، برای همین مه میگم، فلوت من از قلم من بزرگتره! شاید جهان خیلی بزرگ نباشه
و چند ماه پیش هم توضیح داده بود که چرا پاکستان پرچم آمریکایی ها ره آتش زده! و از اینکار خیلی عصبانی بود. گفت چون پاکستان طالبان ره به افغانستان میفرسته یواشکی، بعد از آمریکا پول میخواد که طالبان ره از بین ببره، حالا آمریکا فهمیده که پاکستان دروغ میگه، دیگه پول نمیده، حالا پاکستان پرچم آمریکا ره آتش میزنه!
امروز گفته، اگر همه این کارهایی که ما الان انجام میدیم ، یک خواب باشه چی؟ اگه در دنیای دیگه مثل اینکه یک بچه بدنیا میاد، بدنیا آمدیم چی؟ شاید در یک دنیای دیگه زندگی واقعی ما باشه!!
یا اینکه شب به پدربزرگش که پدر من باشه، میگه باچَی (پسرم) " یک توضیح بدم، پدرم به کانیشکا از کوچیکی میگفت، باچَی!! و کانیشکا هم به پدرم میگفت باچَی!! حالا این دو تا همدیگره باچَی میگن، یعنی بچه ام! پسرم" خب!! شب رفته گفته باچَی! فردا صبح میتانی مره ببری مدرسه؟؟ پدرم گفته چرا؟ گفته چون دومامانی (مادربزرگ) صبح ها خیلی خسته است، باید بیشتر بخوابه! و شب هم از سر کار دیر میاد. یعنی این آدم موقعی که تنها میشه، به این مسائل فکر میکنه و میفهمه! صبح هم که با مادر بزرگ میره مدرسه، توی خیابان به مادرم کمک میکنه که از اینجا نیا و از اینجا بیا خوبتره!! ولی من هنوز فکر نمیکنم مادرم نیاز به کمک توی خیابان داشته باشه ، چون مادرم هنوز ، دختر جوان است.
یا اینکه دو بار سر زده می آید داخل اتاق من دارم یک برنامه ای را توی کامپیوتر نگاه میکنم، بدون اینکه ناراحت شده باشم یا نشان داده باشم که برنامه را قطع کردم به خاطر کانیشکا، می آید و میگه: یک زحمتی دارم، البته که مزاحم میشم همیشه!!
یک لحظه دلم یک جوری میشه که نه بغض است، نه غصه ولی میدانم یک خوشی قاطی با بغض است. انگار لیاقت این حرف را نداشته باشم، میگم، نه دایی ! مزاحم نیستی! حرفت را بگو، میگه یک کتاب ره میخوانم و ویدیو میگیرم، یک کمی ایدیت ویدیو برایم بکن.
یا اینکه شب به پدربزرگش که پدر من باشه، میگه باچَی (پسرم) " یک توضیح بدم، پدرم به کانیشکا از کوچیکی میگفت، باچَی!! و کانیشکا هم به پدرم میگفت باچَی!! حالا این دو تا همدیگره باچَی میگن، یعنی بچه ام! پسرم" خب!! شب رفته گفته باچَی! فردا صبح میتانی مره ببری مدرسه؟؟ پدرم گفته چرا؟ گفته چون دومامانی (مادربزرگ) صبح ها خیلی خسته است، باید بیشتر بخوابه! و شب هم از سر کار دیر میاد. یعنی این آدم موقعی که تنها میشه، به این مسائل فکر میکنه و میفهمه! صبح هم که با مادر بزرگ میره مدرسه، توی خیابان به مادرم کمک میکنه که از اینجا نیا و از اینجا بیا خوبتره!! ولی من هنوز فکر نمیکنم مادرم نیاز به کمک توی خیابان داشته باشه ، چون مادرم هنوز ، دختر جوان است.
یا اینکه دو بار سر زده می آید داخل اتاق من دارم یک برنامه ای را توی کامپیوتر نگاه میکنم، بدون اینکه ناراحت شده باشم یا نشان داده باشم که برنامه را قطع کردم به خاطر کانیشکا، می آید و میگه: یک زحمتی دارم، البته که مزاحم میشم همیشه!!
یک لحظه دلم یک جوری میشه که نه بغض است، نه غصه ولی میدانم یک خوشی قاطی با بغض است. انگار لیاقت این حرف را نداشته باشم، میگم، نه دایی ! مزاحم نیستی! حرفت را بگو، میگه یک کتاب ره میخوانم و ویدیو میگیرم، یک کمی ایدیت ویدیو برایم بکن.
خب این حرفها نه توی کارتونی هایی هست که نگاه میکنه و نه در کتابهایی که میخواند، نه در مدرسه و نه ما در مورد این مسائل صحبت میکنیم. او یک خیالباف است با یک مغز بسیار مشغول که همیشه با خودش داستانهایی می بافد.
راه حل آرامش افغانستان را هم گفت. باید مردم افغانستان ره از افغانستان بیرون کنند و خود افغانستان ره با خاک یکسان کنند تا صدسال هیچکس اونجا زندگی نکنه!

وبلاگ سرطان سینه
ReplyDelete