2021/11/14

خیلی وقت شد که نیامده بودم و جهان عوض شده است

 دوباره کمی از متن هایی که نوشته بودم را خواندم. هر چه خواندم غمگین بودند. ولی الان ها غمگین نیستم. الان ها خشمگین هستم. و نمیگذارم خشم هایم مرا غمگین کند. طالبان که افغانستان را گرفت، مردم گریه و زاری کردند. چه آنهایی که فرار کرده بودند و چه آنهایی که بند مانده بودند، من فقط نمیخواستم گریه و زاری کنم. تقصیر همه ما بود که طالبان افغانستان را گرفت. و این حق ما بود. حق همه ما، ما به کودکان خودمان ظلم کردیم.و حالا برای آنها که گناهی ندارند، گریه و زاری میکنیم. برای ما حتی اگر زمان برگردد و همه ما بدانیم که دو سال دیگر ممکن است طالبان بیاید پس باید کاری کنیم. کمی با هم دوست باشیم ، کمی خلاقیت به خرج بدهیم کمی تعصب را کنار بگذاریم. باز هم هیچ کدام از این کارها را نمیکنیم و همه چیز را برای آمدن طالبان مهیا میکنیم. 

راستش در این وقت ها سر مستم. کاری هم ندارم چه میشود. دوست دارم خوب بمیرم. نه غمگین! غمگین بودن اصلا هم کار خوبی نیست. چون همه آدمهای کنارت از غمگین بودنت یا خوشحالند، چون دوستت ندارند یا آنهایی که دوستت دارند، کم کم از تو متنفر میشوند به خاطر غمگین بودنت. کسی غمگین بودن را به عنوان یک بیماری نمیشناسند، یا به عنوان یک مشکل که بهت کمک کنند. همه زندگی خودشان را دارند. و هر کسی از زندگی مزخرف خودش داره محافظت میکنه. 

ما به طرف مرگ حرکت میکنیم و این حرکت بسیار خوب و خوشایند است. 

من غمگین نیستم. و حتی یک ذره هم به خودم زحمت فکر کردن به تو را نمیدهم، تویی که بیمار وار فکر میکنی این زندگی ارزش دل شکستن و رقابت و حمله و فلان را دارد. خنده های دروغی و فیک برای اینکه به خودت امتیاز خوشبختی باید بدهی!

من فقط خشمگینم.  

2019/04/02

شناخت من از خودم

من هر چی باشم یا نباشم فقط میدانم که فیک نیستم. کپی نیستم.اصل استم. اصل

2019/03/27

هر طرف که پول باشد، همه چیز به همانطرف میرود

تا حالا از خودتان پرسیده اید چرا در اسکار و گلدن گلوب و فلان و فلان! فیلم های اروپایی و آمریکایی و هالیوودی که ممکنه حکایت یک سبک زندگی ساده و تقریبا خوش باشد با یک فضای آرام و کوچه های سبز و زندگی که در جریان است، نامزدِ این جوایز شوند؟ من نمیدانم این نوع سبک فیلمها از افغانستان و ایران و هند و کشورهای آمریکای جنوبی و آفریقا تا به حال در این گونه جشنواره ها نامزده شده اند یا نه؟  ولی میدانم آنهایی که نامزد شدند و یا جایزه گرفتند، فیلم هایی بودند با ژانرهای دارامای سیاه در یک فضای خیلی غمگین و وحشت زده و افسارگسیخته! و حتی شاید هم این چیزی که من میگویم درست نباشد. ولی چرا هیچ فیلم سازی از کشورهایی که گفتم به این فکر نمیکنند که میتوانند با یک فیلم در یک فضای تقریبا شبیه فضای آمریکا و اروپا فیلم بسازند در کشورشان! نمیگویم دقیقا همان میزانسن ها و همان سکانس ها و اینها! منظورم این است، این فضایی که فعلا معرفی میشود هم اینطور نیست. مثلا شاید یک اروپایی و آمریکایی دوست داشته باشد وقتی خیلی از زندگی سیر آمده است، برود و یک فیلم از افغانستان یا ایران نگاه کند و به خودش بگوید، خدا را شکر که اینجا هستیم. 
مثلا ممکن است سکانس اینکه یک سری زن ها به کودکانشان تریاک میدهند تا بخوابند و اینها بتوانند کار کنند، حقیقت داشته باشد ولی در مقابل بسیاری از چیزهای دیگه ای که هست، مثل مادری که برای کودکش و آینده کودکش هر کاری میکند، در عین بیسوادی با ذوق به کورسهای آموزشی میرود تا بیشتر در مورد تربیت کودکش بداند. این گونه مادرها هم بسیار زیاد است، خیلی زیاد تر از مادرانی که به کودکان شان تریاک میدهند. اما موضوع این است که یک اروپایی وآمریکایی است که به نگاه کردن فیلم پول میدهد نه یک افغانی یا ایرانی! پس هر جای که پول است همانجا هم میگوید و تقاضا میکند، نوع فیلم و نوع سکانس و فیلمنامه ره! 
ما یک سری فیلمهایی داریم که برای مردم خودمان میسازیم که تقریبا چیزی هست که از سر خودمان میگذرد و دوست داریم به مردم خودمان بگوییم و امیدواریم که مردم ما هم خوششان بیاید. اما یک سری فیلم هایی است که فیلمسازهای ما شب و روز فکر میکنند تا چیزی بسازند که در اروپا و آمریکا و استرالیا کسب در آمد کند و مخاطب دلار دار جذب کند. 
مثلا شما هیچ وقت هیچ وقت، نمیتوانی جایزه ای بگیری یا نامزد در یک جشنواره معتبر خارجی شوی که فیلمت در مورد این باشد که یک ربات از فضا به شکل آدم مثلا در کوهستان بین مردم بومی افغانستان فرستاده شده برای یک ماموریت! هر چقدر هم فیلمنامه ات قوی باشه! چون این جشنواره ها به دست آدمهایی ساخته شده است که خودشان دارند نان میخورند و این نان برای خودشان کافی نیست و این موضوع اصلا جالب نیست که شما یک نوع ژانر برند ره از آنها بخواهید بگیرید، بعدشم اصلا ممکن نیست تو بتوانی بگیری با این همه تفاوت سطح تکنولوژی ! پس آسان ترین کار فیلمسازهای ما این است که وارد فیکشن های شوند با گرایش مستند! در یک فضای آنارشیست که مردم در حال خوردن همدیگر هستند. 

2019/03/25

برگ های این درخت زندگی

وقتی دوستانت را یکی یکی از دست میدهی، اگر خودت در این از دست دادن ها مقصر نباشی، شاید کمی سخت باشد ولی وقتی تو مقصر باشی ، نه آن هم در یک مورد، بلکه چند مورد! واقعا زجر آور است.
آدم دلش می‌ترکد. یک رفیق را که خیلی مرا دوست داشت را کاری کردم که حالش از من بهم میخوره.
حالا همه وجودم را غم گرفته.

2019/03/22

بهترین سالهای زندگی ام

من همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام، کودکی ام بود. بعد یک عالمه حرف پشت سر هم میچیندم، این سالهای اخیر هم همیشه میگفتم بهترین سالهای زندگی ام وقتی بود که بیست و یک ساله بودم و تمام هزارستان ره گشتم و هر ماه یک دستمزد خیلی خوب میگرفتم و همش توی کوه ها و بیابان ها راه میرفتم و با مردم روستاها حرف میزدم. هر بار که یادم می آید واقعا خاطره اش تمام وجودم را شاد میکند. اما خوب یادم هست که همان سالها یک اندوه خیلی بزرگ همیشه توی قلبم بود که فشارم می داد و همیشه از اینکه اینقدر زیاد توی هزارستان راه میروم خیلی خوشحال نبودم. 
در این شب و روزها هر چقدر که خوب فکر میکنم، میبینم بهترین سالهای زندگی من شاید همین دو سالی بود که در کانادا بودم. در این دو سال آنقدر وقت داشتم، آنقدر همه چیز جفت و جور بود برای اینکه بیشتر خودم را بشناسم و بدنم را بشناسم و از خودم بیشتر آگاهی پیدا کنم. بله که شب های خیلی غمگینی را داشتم ولی تا به حال یادم نمی آید که اینقدر خودم را شناخته باشم. 
در این دو سال هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم، هی خرابکاری کردم و هی درستش کردم. امشب هم که مینویسم فکر کنم دوباره افتاده ام در دوره درست کردن خرابکاری، همین دو هفته پیش یا سه هفته پیش را خراب کردم. مدرسه و کلاس انگلیسی را باز از دست دادم. هر بار که هر چیزی برایم مهم شد، برایش غصه خوردم و استرس دیدم و مضطرب شدم. الان به خودم میگویم ، چه اهمیتی دارد که خراب میکنم، من خودم میدانم، همان صبحی که قرار است بیدار شوم و بروم مدرسه و واقعا نمیتوانم و هر چقدر به خودم فشار می آورم نمیتوانم بلند شوم و باید بخوابم، این منم! این منم و بدنم همینطور است. 
این روحیه حساس من نیاز به تمرین دارد و تمرین همیشه زمان میبرد تا درست شود. وقتی یک شب تمام وجودم را خواب گرفته و یک دفعه ای بر اساس اتفاقی و سر و صدایی یا هرچی خوابم نمیگذارند و هر چقدر تلاش میکنم تا بخوابم و نمیشود و ساعت دو میخوابم، فردایش حتما کلاس نمیروم وقتی کلاس نرفتم ناراحت میشوم و میخوابم تا ساعت دوازده ظهر! خب! آن شب دیگه نمیتوانم یازده شب بخوابم و باز هم ساعت دو شب خوابم میبرد و باز فردایش کلاس را از دست میدهم! اینقدر این خرابکاری ادامه پیدا میکند تا خودش خود به خود متوقف شود و من خیلی روی این موضوع اراده ای ندارم. یعنی میتوانم بیدار بنشینم و زود بیدار شوم ولی راستش میترسم. از یک جور سر دردی ها، از یک جور بی انرژی بودن و کمر درد شدن، دردهای عصبی بدنم که از بی خوابی شروع میشود، از یک جور حمله های عصبی که سراغم می آید. خلاصه که مسخره است. من همینم باید این را قبول کنم به جای اینکه خودم را با دیگران مقایسه کنم. من خودم را با کی مقایسه کنم با یک سفید پوست اینجا؟ مگر سفید پوست وقتی کوچیک بوده، آدم تکه تکه دیده؟ مگر آدم روی دار دیده؟ مگر گرسنگی کشیده؟ مگر از ترس اینکه سربازها خانواده اش را دیپورت نکنند، قلبش توی ده سالگی به دهانش آمده؟ خب من تجربیاتم فرق میکند. حتی اگر با یک جوان افغانی مقایسه کنم، مگر آن جوان افغانی ده سال تجربه افسردگی شدید داشته؟  خب من فرق میکنم. نمیخوام برای خودم توجیه بیاورم ولی موضوع این است که همان جوان افغانی یا همان جوان سفید پوست که اینجا بزرگ شده، یک سری نقاط قوتی دارند و یک سری نقاط ضعفی! قرار نیست که ما مقایسه کنیم. 
خلاصه که این دو سال اخیر جالب بود. تا به حال اینقدر به اندازه این دو سال با خودم زندگی نکرده بودم. با روح خودم. 

کاش میشد با یک روانشناس خوب حرف میزدم

واقعا به یک روانشناس نیاز دارم، به کسی که بهش قول بدم و اگر اشتباه کردم، سرکوفتم نزنه! هی نگوید که برو بابا با این قول هایت، مسخره بازی در نیار! من تا جایی که یادم هست مثل خواهرزاده ام حساس و دل نازک بوده ام، اما دل نازک خواهرزاده بین پنبه است و دل من بین شیشه های خورد شده و سنگ و آهن و میخ بود. واقعا باید با یک روانشناس صبحت کنم. 
باید هر چیزی که توی دلم هست را تعریف کنم و باید به یک سطحی از زندگی عادی و نرمال برسم. خسته شدم واقعا از اینکه همیشه نمیتوانم. از اینکه دچار سرکوفت نشوم نمیتوانم حتی با کسی در ارتباط باشم. یک دوست دارم توی تورنتو که آن را هم همیشه در یک فاصله ی مشخص قرار میدهم یعنی سعی میکنم خیلی صمیمی نشویم. این دوستم راحت میتواند خیلی چیزها به رفیقهای دیگه اش بگوید ولی من طوری رفتار کرده ام که نه من به او چیزی سخت و محکم میگویم و نه او به من! هیچ نصیحتی همدیگر را نمیکنیم و اگر چیزی میگوییم، باید طرف مقابل درخواست کرده باشد که نظرت چی هست؟ 
دلم میخواهد بروم روی همان صندلی های روانشناس ها که توی فیلم ها هست دراز بکشم و تمام زندگی ام را مو به مو بگویم و روانشناس هم از این که چقدر حرف نگفته داشتم و این همه سال توی دلم نگه داشتم متعجب شود و بگوید، واقعا حق داری که اینطوری باشی! 
من نمیتوانم یعنی بعد از این همه سال تازه متوجه شدم که نمیتوانم روی یک برنامه روتین پای بند باشم. شاید فقط بتوانم دو هفته یک برنامه را دنبال کنم بعدش شروع میکنم به دیر رفتن و خراب کردن و نرفتن و تعطیل کردن و اینها! همیشه همین بوده! 
خودم دلایلش را خوب میدانم ولی موضوع این است وقتی میخواهم شروع کنم به تغییر آوردن خیلی هم خوب پیش میروم ولی خیلی سریع خودم خرابش میکنم، یعنی وسط های راه همان یک ماه اول بی انگیزه میشوم و احساس میکنم دارم الکی تلاش میکنم! تنها چیزی که کمی رویش پای بند ماندم البته نه پای بند، نسبت به کارهای دیگه ام بهتر است، همین باشگاه هست. یک هفته دو هفته منظم میرم، هفته سوم کمی نمیروم و ول میکنم ولی باز هفته بعدش میرم! یعنی نرفتن هایم از رفتن هایم کمتر است. ولی خب اگر این باشگاه رفتن ره با یکی از رفیقها در میان بگذارم، حتما سریع میگه، برو بابا ! این هم شد باشگاه رفتن؟ معمولا هیچ کار تیمی را قبول نمیکنم. مگر اینکه مجبور باشم. همیشه فکر میکنم هنوز وقت مانده! هنوز وقت دارم، ولی دقیقه نود استرس میگیره! هر چقدر هم که خلاق باشم و فلان، ولی وقت کافی ندارم برای اینکه یک کار را خوب تحویل بدهم. و بعد اینکه کار خراب وضعیف را تحویل دادم، توی ذهن خودم، خودم را سرکوب میکنم که تو با این استعداد؟! یعنی واقعا همینقدر!؟  و خدا نکنه یک موقعی توی کاری ، امتیاز خوب بگیرم، یا کار را خیلی خوب تحویل بدم، خیلی سریع فکر میکنم بسه دیگه! خیلی سریع اشباع میشم و فکر میکنم کار خودم را کردم و بعدش شروع میکنم به خرابکاری! راستش خیلی وقته که انگیزه هایی مثل پول داشتن و شهرت داشتن و قدرت داشتن و اینها را ندارم، یعنی فکر میکنم از همان اول نداشتم.
واقعا زندگی خیلی سخت میشود وقتی نخواهی پوز کسی را به خاک بمالی، وقتی میدانی که پول شانسی پیدا نمیشه باید یک جایت را برایش پاره کنی و تو نخواهی برای پول خودت را پاره کنی برای آینده مثلا بهتر نامعلوم، وقتی نخواهی قدرتمند باشی تا کسی را به خاک سیاه بنشانی، وقتی نمیخواهی یک خانه خیلی لوکس داشته باشی تا آنهایی که ندارند از خوشکلی خانه ات آتیش بگیرند، همه اینها را نخواهی ولی یک چیزی آخرهای دلت و مغزت هنوز تربیت نشده باشه و توی مغزت یکی همش بگه، تو داری خودت ره گول میزنی، تو فقط یک تنبل مزخرف استی که نمیخواهی جانت را خار کنی! بعد هی اذیت شوی و هی دلت بخواهد به مردمی که تو را قضاوت میکنند بگویی، لعنتی ها من اگه بخواهم، خیلی سریع تر از شما پولدار میشم. بعد اونا یک پوزخند بزنند و بگن، برو کم گوه بخور! اگه میتانی چرا پولدار نمیشی، همه میگن، تو یک بار پولدار شو، بعدش همه پولهایت را ببخش به مردم فقیر!! خلاصه که حرف زدن زیاد هم خودش یک مرض است.
دیروز نه پریروز، اولین روزهای سال نو بود و بهار شد. گاهی فکر میکنم به خودم قول بدم، از این سال به بعد دیگه نگاه کن! ولی از این کار حالم بهم میخوره چون من هر بار قول بدم، خودم خرابش میکنم، بدون قول و الکی اگه دلم بخواد، میشه! مثلا اصلا قول ندم و نگم از امروز فلان، همینطوری الکی هر روز میرم باشگاه، همین که یک هدف مشخص کنم، سریع چیزی توی معزم شروع میکنه به خراب کردن! میگه خب که چی؟ هی آن تصویر که میخوام توی ذهنم واقعی میشه که فکر میکنم ارزشش را نداره! خلاصه خیلی بی انگیزه شدم. مثلا همینطوری الکی یک دفعه ای نمیخوام سیگار بکشم و دیگه نمیخرم تا خیلی دیر، شاید حتی چند ماه یا یک سال! بدون هیچ قول و هیچ تعهدی! همینطوری نمیکشم! بعضی شب ها هی مغزم منفجر میشه و میخوام یک سیگار حداقل بکشم ولی بدون اینکه حتی بهش فکر کنم، نمیخرم و نمیکشم، هرچقدر هم بدنم بخواد سیگار بکشه!
خلاصه من که نفهمیدم چی شده! یک وقتی پدرم گفته بود، من که پسرم را نشناختم! البته من احساس میکردم این حرف را با مخلوطی از افتخار و سرزنش میگفت، که افتخارش بیشتر بود. حالاها خودم دارم به این نتیجه میرسم که خودم را نمیشناسم. و دارم خیلی اذیت میشوم.
اگه راهی بود که خوب میشد. 

2019/03/06

بلند پریدن زیاد، خشتک آدم ره پاره میکند

از وقتی یادم هست، خیلی ها به من میگفتند تو خیلی باهوشی! از معدل بیست من از بیست نمره که همیشه اینطور بود تقریبا، البته سالهای راهنمایی شروع شد به خراب شدن و خیلی جاهای زندگی که خودم را به عنوان یک آدم باهوش و زرنگ معرفی کرده بودم. گاهی هم واقعا باورم شده بود یک گوه خاص هستم که فعلا فکر نمیکنم که فرقی با آدمهای دیگه داشته باشم به جز چند چیز کوچک که همه با همه فرق میکنند. ولی اساسات همان اساسات است. خب زرنگی و هوشیاری واقعا چی هست؟ و چرا باید بهش افتخار باید کرد؟ به نظر من احمقانه است کسی به تیزهوشی یا باهوشی اش افتخار کند. تیزهوشی از چند چیز ناشی میشه و عواملش ره الان میگم. اول اینکه ممکن است به ارث رسیده باشد و ژنیتیکی باشد. دوم اینکه میتواند به خاطر تربیت باشد که از کودکی خانواده، فرزند را در معرض تجارب مختلف قرار داده و به او فرصت آزمایش و مشاهده و تحقیق و بررسی و اینها داده، سوم به غذا ربط خیلی مهمی دارد، چهارم به دغدغه هایی که یک آدم میتواند از کودکی تا جوانی میتواند داشته باشد. پنجم ربط کاملی به شرایط فرهنگی جامعه داردو  
این پنج عاملی که گفتم، هیچ کدام به انتخاب یک آدم ربطی ندارد، مثلا یک کودک تا جوانی نمیتواند بگوید خب، من میخواهم تیزهوش بار بیایم و باید به بقیه بفهمانم که از دو سالگی تا هجده سالگی باید اینطوری شود و آنطوری شود. 
چیزهایی که هیچ خردسال و کودک و نوجوانی در آن هیچ سهمی ندارند. مثلا یک نفر کمی ذهن عجیبی دارد و نمیتواند سریع یاد بگیرد، وقتی خوب تحقیق میکنی، میبینی یا حاصل ازدواج فامیلی بوده، یا از کودکی یک غذای خوب نخورده یا وقتی که میخواسته طاقچه های هوشش مثل یک کتابخانه رشد کند، کسی درست با او حرف نزده، کسی او را اجازه تحقیق و مشاهده و آزمایش نداده و تجربه های کمتری داشته! یا مثلا کسی نبوده که او را از بعضی انحرافات رفتاری منع کند و بهش راه درست ره مشخص کنه و به جای چیزهای بدردنخور، چیزهای خوب داخل مغزش وارد کنه! مثلا کودکانی را دیدم که از کودکی تا جوانی از صبح تا شب فقط یک کار را کردند و یک سری آدمهای مشخصی را دیدند. 

حالا که دارم سعی میکنم انگلیسی یاد بگیرم، چند تا تجربه خودم را در قسمت یادگیری میگویم. برای یادگیری چیزی، صدها روش مختلف وجود داره که میشه ازشان استفاده کرد آدمها کارها ره به طریقی که دوست دارند انجام میدهند و سعی میکنند نتیجه همان چیزی باشد که باید باشد. اما در این زمان مثل قدیم نیست. همه چیز به دست طراحان و متخصصان افتاده است و هر کاری برای خودش متخصص ها و طراحانی دارند که عمرشان را صرف پیدا کردن، بهترین راه، آسان ترین راه، سریع ترین راه و بی خطرترین راه میکنند. مثلا اگر یک آدمی میگه، یاد گرفتن زبان انگلیسی از دو سال تا چهار سال وقت میگیره یعنی در حدی که بتوانی بفهمی و در حد معمولی بنویسی و صحبت کنی در حدی که بتوانی با آن انگلیسی شغلی را بگیری که دوست داری! یعنی شما باید این زمان را بگذرانید. و آنها میدانند این سیستم ها طوری طراحی شده است که راه میانبری برایشان نیست و آنها میدانند تکرار کردن یک کلمه چند بار به حافظه دراز مدت شما میرود، آنها میدانند نوشتن چند بار میتواند املای شما را قوی کند، بنابراین آنها میدانند یک سطح انگلیسی چقدر طول خواهد کشید و هیچ راه فراری نیست. شما آدمهایی را شاید ببینید که یک زبان را در یک سال خیلی خوب یاد گرفته اند. ولی تا جایی که من تحقیق کردن آنها روزانه به طور خیلی درست و صحیح، شش تا هفت ساعت وقت گذاشته اند. من حتی نمیتوانم تصور این موضوع را بکنم، هفت یا هشت ساعت به طور واقعی و جدی! 
ما به آنها میگوییم آنها خیلی نابغه اند، راستش آنها چیزهایی دارند که باز هم برمیگردد به همان عواملی که گفتم که میتوانند این همه ساعت را برای خواندن و مطالعه بگذارند و از خیلی چیزهای زندگی شان بزنند و روی یک هدف متمرکز شوند ولی چیزی که اینجا هست این است که، آنها آدمهای عادی نیستند. آنهایی که عادی نیستند هم ممکنه بیمار باشند. یعنی احتمال داره! 
مثلا خودم هیچ وقت دوست ندارم از یک بیماری روحی مثلا انزوا طلبی رنج ببرم که بر اثر آن در طول ده سال یک کتابخانه غول را تمام کرده باشم. من چیزی که هستم را باید مدیریت کنم. نیازی به مقایسه نیست. 

وقتی واقعا چسبیدم به انگلیسی دو سال پیش بود. یک سالش را هم به خاطر اینکه داشت حالم از این انگلیسی خواندن و این مهاجرت بهم میخورد از دست دادم. البته من از پانزده سال پیش، به یاد گرفتن انگلیسی فکر میکردم، آن زمان یکی از افتخارات بزرگ خاندانی ما بود. مثل موتروانی ، رانندگی! 
من هیچ وقت کلاس انگلیسی نرفته بودم به طور منظم! ولی الان یک سال کمتر میشه که سعی میکنم کلاس بروم وبدون توقف ادامه بدم. انگلیسی ام خوبتر شده ولی آن اعتماد به نفس که بگم، انگلیسی ام فعلا بهتر شده، وجود ندارد. 
چیزی که میخواستم این بود که فرزندتان را دچار دو شخصیت نکنید، پدرم مره هیچ وقت آدم باهوشی نمیدانست در صورتی که مادرم و خیلی از آدمها این را میگفتند. پدرم شاید به زبان میگفت، ولی از تحسین کردن واقعی من، شرم میشد. برای همین من همیشه فکر میکردم ، من گوه خاصی هستم ولی آن قدرت و آن اعتماد به نفس که واقعا این گوه خاص بودن را بهش بال و پر بدم را نداشتم. برای همین میشد که همه جا به جای اینکه یک گوه خاص باشم، یک گوه خالی میشدم. از ضعیف ترین ها ضعیف تر! 

مشکل دومم قانون گریزی من بود، از هر جایی که بند بمانم، از هر جایی که قانونی باشد، از هر جایی که بفهمم یک عده دارند به یک طرف حرکت میکنند، سریع گاردهایم باز میشوند و حالم بد میشود. 

خب من با یک عالمه مشکلات مخصوص خودم دست و پنجه نرم میکنم که مطمئنم دیگران مشکلات مخصوص خودشان را دارند. همه شبیه هم نیستند. من ده سال، هرشب آرزو میکردم با آبرو بمیرم! و همیشه فکر میکردم قراره به زودی بمیرم! مطمئناَ وضعیت من با یک آدمی که این تجربه را نداشته فرق داره! پس جایی برای مقایسه نیست. 

پس هر چیزی که یاد میگیرید، نیاز به گذاشتن زمان دارد و هیچ وقت فکر نکنید از بقیه باهوش تر هستید، فقط روزانه همانقدر وقت بگذارید که فکر میکنید کاملا روی یک چیزی مسلط شدید، و سعی کنید بعد انتخاب یک سیستم آموزشی خوب، ازش به طور کامل پیروی کنید و وقت بگذارید. حتما وقت بگذارید.