از وقتی یادم هست، خیلی ها به من میگفتند تو خیلی باهوشی! از معدل بیست من از بیست نمره که همیشه اینطور بود تقریبا، البته سالهای راهنمایی شروع شد به خراب شدن و خیلی جاهای زندگی که خودم را به عنوان یک آدم باهوش و زرنگ معرفی کرده بودم. گاهی هم واقعا باورم شده بود یک گوه خاص هستم که فعلا فکر نمیکنم که فرقی با آدمهای دیگه داشته باشم به جز چند چیز کوچک که همه با همه فرق میکنند. ولی اساسات همان اساسات است. خب زرنگی و هوشیاری واقعا چی هست؟ و چرا باید بهش افتخار باید کرد؟ به نظر من احمقانه است کسی به تیزهوشی یا باهوشی اش افتخار کند. تیزهوشی از چند چیز ناشی میشه و عواملش ره الان میگم. اول اینکه ممکن است به ارث رسیده باشد و ژنیتیکی باشد. دوم اینکه میتواند به خاطر تربیت باشد که از کودکی خانواده، فرزند را در معرض تجارب مختلف قرار داده و به او فرصت آزمایش و مشاهده و تحقیق و بررسی و اینها داده، سوم به غذا ربط خیلی مهمی دارد، چهارم به دغدغه هایی که یک آدم میتواند از کودکی تا جوانی میتواند داشته باشد. پنجم ربط کاملی به شرایط فرهنگی جامعه داردو
این پنج عاملی که گفتم، هیچ کدام به انتخاب یک آدم ربطی ندارد، مثلا یک کودک تا جوانی نمیتواند بگوید خب، من میخواهم تیزهوش بار بیایم و باید به بقیه بفهمانم که از دو سالگی تا هجده سالگی باید اینطوری شود و آنطوری شود.
چیزهایی که هیچ خردسال و کودک و نوجوانی در آن هیچ سهمی ندارند. مثلا یک نفر کمی ذهن عجیبی دارد و نمیتواند سریع یاد بگیرد، وقتی خوب تحقیق میکنی، میبینی یا حاصل ازدواج فامیلی بوده، یا از کودکی یک غذای خوب نخورده یا وقتی که میخواسته طاقچه های هوشش مثل یک کتابخانه رشد کند، کسی درست با او حرف نزده، کسی او را اجازه تحقیق و مشاهده و آزمایش نداده و تجربه های کمتری داشته! یا مثلا کسی نبوده که او را از بعضی انحرافات رفتاری منع کند و بهش راه درست ره مشخص کنه و به جای چیزهای بدردنخور، چیزهای خوب داخل مغزش وارد کنه! مثلا کودکانی را دیدم که از کودکی تا جوانی از صبح تا شب فقط یک کار را کردند و یک سری آدمهای مشخصی را دیدند.
حالا که دارم سعی میکنم انگلیسی یاد بگیرم، چند تا تجربه خودم را در قسمت یادگیری میگویم. برای یادگیری چیزی، صدها روش مختلف وجود داره که میشه ازشان استفاده کرد آدمها کارها ره به طریقی که دوست دارند انجام میدهند و سعی میکنند نتیجه همان چیزی باشد که باید باشد. اما در این زمان مثل قدیم نیست. همه چیز به دست طراحان و متخصصان افتاده است و هر کاری برای خودش متخصص ها و طراحانی دارند که عمرشان را صرف پیدا کردن، بهترین راه، آسان ترین راه، سریع ترین راه و بی خطرترین راه میکنند. مثلا اگر یک آدمی میگه، یاد گرفتن زبان انگلیسی از دو سال تا چهار سال وقت میگیره یعنی در حدی که بتوانی بفهمی و در حد معمولی بنویسی و صحبت کنی در حدی که بتوانی با آن انگلیسی شغلی را بگیری که دوست داری! یعنی شما باید این زمان را بگذرانید. و آنها میدانند این سیستم ها طوری طراحی شده است که راه میانبری برایشان نیست و آنها میدانند تکرار کردن یک کلمه چند بار به حافظه دراز مدت شما میرود، آنها میدانند نوشتن چند بار میتواند املای شما را قوی کند، بنابراین آنها میدانند یک سطح انگلیسی چقدر طول خواهد کشید و هیچ راه فراری نیست. شما آدمهایی را شاید ببینید که یک زبان را در یک سال خیلی خوب یاد گرفته اند. ولی تا جایی که من تحقیق کردن آنها روزانه به طور خیلی درست و صحیح، شش تا هفت ساعت وقت گذاشته اند. من حتی نمیتوانم تصور این موضوع را بکنم، هفت یا هشت ساعت به طور واقعی و جدی!
ما به آنها میگوییم آنها خیلی نابغه اند، راستش آنها چیزهایی دارند که باز هم برمیگردد به همان عواملی که گفتم که میتوانند این همه ساعت را برای خواندن و مطالعه بگذارند و از خیلی چیزهای زندگی شان بزنند و روی یک هدف متمرکز شوند ولی چیزی که اینجا هست این است که، آنها آدمهای عادی نیستند. آنهایی که عادی نیستند هم ممکنه بیمار باشند. یعنی احتمال داره!
مثلا خودم هیچ وقت دوست ندارم از یک بیماری روحی مثلا انزوا طلبی رنج ببرم که بر اثر آن در طول ده سال یک کتابخانه غول را تمام کرده باشم. من چیزی که هستم را باید مدیریت کنم. نیازی به مقایسه نیست.
وقتی واقعا چسبیدم به انگلیسی دو سال پیش بود. یک سالش را هم به خاطر اینکه داشت حالم از این انگلیسی خواندن و این مهاجرت بهم میخورد از دست دادم. البته من از پانزده سال پیش، به یاد گرفتن انگلیسی فکر میکردم، آن زمان یکی از افتخارات بزرگ خاندانی ما بود. مثل موتروانی ، رانندگی!
من هیچ وقت کلاس انگلیسی نرفته بودم به طور منظم! ولی الان یک سال کمتر میشه که سعی میکنم کلاس بروم وبدون توقف ادامه بدم. انگلیسی ام خوبتر شده ولی آن اعتماد به نفس که بگم، انگلیسی ام فعلا بهتر شده، وجود ندارد.
چیزی که میخواستم این بود که فرزندتان را دچار دو شخصیت نکنید، پدرم مره هیچ وقت آدم باهوشی نمیدانست در صورتی که مادرم و خیلی از آدمها این را میگفتند. پدرم شاید به زبان میگفت، ولی از تحسین کردن واقعی من، شرم میشد. برای همین من همیشه فکر میکردم ، من گوه خاصی هستم ولی آن قدرت و آن اعتماد به نفس که واقعا این گوه خاص بودن را بهش بال و پر بدم را نداشتم. برای همین میشد که همه جا به جای اینکه یک گوه خاص باشم، یک گوه خالی میشدم. از ضعیف ترین ها ضعیف تر!
مشکل دومم قانون گریزی من بود، از هر جایی که بند بمانم، از هر جایی که قانونی باشد، از هر جایی که بفهمم یک عده دارند به یک طرف حرکت میکنند، سریع گاردهایم باز میشوند و حالم بد میشود.
خب من با یک عالمه مشکلات مخصوص خودم دست و پنجه نرم میکنم که مطمئنم دیگران مشکلات مخصوص خودشان را دارند. همه شبیه هم نیستند. من ده سال، هرشب آرزو میکردم با آبرو بمیرم! و همیشه فکر میکردم قراره به زودی بمیرم! مطمئناَ وضعیت من با یک آدمی که این تجربه را نداشته فرق داره! پس جایی برای مقایسه نیست.
پس هر چیزی که یاد میگیرید، نیاز به گذاشتن زمان دارد و هیچ وقت فکر نکنید از بقیه باهوش تر هستید، فقط روزانه همانقدر وقت بگذارید که فکر میکنید کاملا روی یک چیزی مسلط شدید، و سعی کنید بعد انتخاب یک سیستم آموزشی خوب، ازش به طور کامل پیروی کنید و وقت بگذارید. حتما وقت بگذارید.